نگاهم به انتهای خیابان بود.
نگاهم به انتهای خیابان بود.
به چهرههای بهت زدهای که
در دو سمت خیابان،
در اندیشه رفتنی دیگر بودند...
و سکوتی که با هیچ فریادی شکسته نمیشد!
به ردِ پایی که مرا جا گذاشته بود.
به سایهای که هر لحظه در چشمانم
ضعیفتر مینمود!
که گفتم دوستت دارم...
لال بودم و
زبانم دوستت دارم را از بر میخواند
گویا معجزهای بود
به نام عشق...
همه شنیدند
اِلّا تو...
#مهران_رمضانیان
به چهرههای بهت زدهای که
در دو سمت خیابان،
در اندیشه رفتنی دیگر بودند...
و سکوتی که با هیچ فریادی شکسته نمیشد!
به ردِ پایی که مرا جا گذاشته بود.
به سایهای که هر لحظه در چشمانم
ضعیفتر مینمود!
که گفتم دوستت دارم...
لال بودم و
زبانم دوستت دارم را از بر میخواند
گویا معجزهای بود
به نام عشق...
همه شنیدند
اِلّا تو...
#مهران_رمضانیان
- ۳۰۸
- ۲۹ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط