{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به سکوت خو می‌گرفت

به سکوت خو می‌گرفت
و آن قدر بی حضور شده بود
که همه فراموشش کرده بودند
انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد .

- عباس معروفی

@rasta_3831
دیدگاه ها (۰)

ترسم آخر زغم عشق تو دیوانه شوم،بیخود از خود شوم و راهی میخان...

لب پنجره نشستم لیوان داغ قهوه دستم را میسوزاند اما به اندازه...

برای مرد، میهن آبادی

دردم‌به‌جان‌رسیدو‌طبیب‌ام‌‌پدید‌نیستدارو‌فروش‌خسته‌دلان‌رادک...

روزگارِ نکبتی شده، آن‌قدر که آدم دلش می‌خواهد مدام به خاطره‌...

هالند انگار فقط برای قدم زدن آمده بود، اما گل زد!

هالند انگار فقط برای قدم زدن آمده بود، اما گل زد!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط