{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهار:زندان ارباب جئون

پارت چهار:زندان ارباب جئون

یونگی: تهیون رو بردم داخل عمارت وقتی داخل عمارت رو دید دهنش باز موند...

تهیون: یاا اوپا اینجا چقدر بزرگه

یونگی: خوشت اومد؟ از حالا به بعد قراره اینجا خونه توهم باشه...

تهیون: یعنی دیگه قرار نیست خواهرمو ببینم قرار نیست دیگه برم خونمون؟ (بغض)

یونگی : نه نه فعلا قراره یه چند وقت پیش من باشی تا خوش بگذرونیم.. خب بیا اتاقتو بهت نشون بدم...... بردمش اتاق رو نشون دادم تا اتاق رو دید ذوق کرد و رفت روی تخت و دراز کشید

تهیون: اوپا اینجا واقعا مثل بهشته😌

یونگی: خوب شد تونستم راضی نگهش دارم...

ویو ا/ت

+ رفتم خونه دوش گرفتم و چند تا وسایل مورد نیازمو برداشتم ولی لباس برنداشتم چون تهیونگ گفته بود لباس برندارم پس رفتم یکم استراحت کنم....


ویو صبح ساعت ۵

ا/ت : با صدای آلارم گوشیم از خواب بلند شدم رفتم دسشویی کارای لازمه رو انجام دادم اومدم جلوی آینه یکم میکاپ کردم موهای بلندمو که تا زیر باسنم بود شونه کردم و لباسی که تهیونگ بهم داده بود رو پوشیدم... اَه تا حالا لباس خدمتکاری نپوشیده بودم.... راه افتادم سمت عمارت تهیونگ

وقتی رسیدیم دوباره بهم کارایی که باید میکردم رو بهم یاداوری کردن و با یکی از بادیگارد ها رفتم اون عمارتی که قرار بود برم.. رسیدیم وای اینجا ۶برابر عمارت تهیونگ بزرگ تر بود.. دهنم باز مونده بود خدای من خیلی بزرگ بود.... رفتم سمت بادیگارد های اون عمارت

بادیگارد:چی میخوای؟!

ا/ت: سلام من ا/ت هستم دختر عموی مینا،( تهیونگ گفته بود اینطوری بگم که راهم بدن چون من اصلا دختر عمو ندارم)مینا سرماخورده بجاش منو فرستاد بیام

بادیگارد:اهان همون مینای خراب کار.. بیا داخل

ا/ت:همراه بادیگارد راه افتادم داخل.. خدای من داخلش خیلی بزرگ و زیبا بود کف زمین سنگ فرش شده بود خیلی برق میزد.. همینطور نگاه میکردم که یه زن مسن اومد سمتم

زن مسن: ببینمت تو دختر عموی مینا هستی؟

ا/ت: بله من ا/ت هستم

زن مسن: خب بیا من اجومای اینجا هستم همه بهم میگن اجوما بیا تو داخل آشپزخونه کمک کن

ا/ت: همراه اجوما راه افتادم سمت اشپزخونه.. اوه اشپزخونش از خونه ما بزرگ تر بود مشغول کار شدم...

از ندیمه های اینجا شنیده بودم یه ارباب دارن که اسمش جئون هستش میگن که جانشین پدرش شده پدرش تازگیا مرده اون شده جانشین میگن خیلی ترسناکه و اگه باهاش بد رفتار کنی سر به تنت نمیزاره فهمیدم که همون جئون هستش که تهیونگ گفته بود من که هنوز ندیده بودمش ولی از الان خیلی میترسم( بچم شاشیده به خودش🗿)

غذا حاضر شد اجوما گفت من غذا رو ببرم اتاق ارباب جئون.. خیلی میترسیدم، از پله ها رفتم بالا رسیدم به اتاق ارباب در زدم

جونگکوک:بیا تو

ا/ت : رفتم داخل سرمو پایین نگه داشتم که منو نبینه خیلی میترسیدم، غذا رو گذاشتن روی میزش میخواستم برم که

جونگکوک: صبر کن

ا/ت:ترسیدم سر جام وایسادم .. خدایا چه غلطی کردم اومدم اینجا

جونگکوک:تا حالا این دختر رو ندیده بودم موهاش بلند بود خیلی دوستش سفید بود اندام خوبی داشت بهش شک کردم رفتم سمتش با دستم چونشو گرفتم صورتشو اوردم بالا...

پارت بعد...
دیدگاه ها (۰)

سناریو :وقتی رفتین بیرون اون با یه بچه‌ بازی میکنه و تو حسود...

تهیونگ 😂

نرو از پیشم فکر نکن که آسونه...

سناریو:وقتی بچه تون اولین کلمه اش «مامان»هستنامجون:اشکال ندا...

پارت ۹

love in the dark②②اشک تو چشمانم جمع شدیعنی چی؟ میخواد از من ...

Love in the dark②⑦رفتم داخل اتاقم از خوشحالی و هیجان نمیدونس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط