{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشق خدای لیلی

عاشق خدای لیلی
مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: «هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟»
مجنون به خود آمد و گفت: «من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم. تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟»
دیدگاه ها (۱)

مرد چراغ به دست مردی روستایی صبح زود از خواب بیدار شد تا نما...

پدر تنها کسی است که باعث میشود بی شک بفهمم که فرشته ها می تو...

جعبه طلایی مردی دختر شش ساله خود را به خاطر هدر دادن یک رول ...

فروش اسلام مقیم لندن بود. تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینجا جاییه که م...

🖤 مافیای منقسمت دوم | دفتر مدیرعاملصبح روز بعد، ات از وقتی و...

#ددی_من| قسمت چهارم: راز پدرلیا هنوز گوشی را کنار گوشش نگه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط