#ددی_من
#ددی_من
| قسمت چهارم: راز پدر
لیا هنوز گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود. صدای پدرش آنقدر مضطرب بود که حتی نفس کشیدن هم برایش سخت شده بود.
÷ لیا! کجایی دخترم؟!
+ بابا... جلوی مدرسهام. یه اتفاقی افتاده...
÷ به حرفم گوش کن! همونجا بمون. من الان میام دنبالت!
+ ولی بابا اون مرد...
صدای پدرش ناگهان قطع شد.
+ بابا؟! بابا صدای منو میشنوی؟!
تماس قطع شده بود.
لیا با نگرانی به صفحه گوشی خیره شد.
_ گوشی رو بذار کنار.
لیا با ترس سرش را بالا آورد. یونگی درست چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
+ شما چرا هنوز اینجایید؟!
_ چون هنوز متوجه نشدی توی چه دردسری افتادی.
مرد داخل ماشین با عصبانیت در ماشین را باز کرد و پیاده شد.
؛ مین یونگی... بهتره کنار بکشی.
یونگی برای اولین بار مستقیم به او نگاه کرد.
_ تو حق نداری اسم منو به زبون بیاری.
مرد لبخند سردی زد.
؛ هنوز هم همونقدر مغروری.
لیا با تعجب بین آن دو نگاه میکرد.
+ شما دوتا همدیگه رو میشناسید؟!
هیچکدام جواب ندادند.
+ جواب منو بدید!
یونگی نگاهش را به لیا دوخت.
_ برو داخل مدرسه.
+ چی؟!
_ گفتم برو داخل.
+ من دیگه بچه نیستم! یکی بهم میگه پدرم راز داره، یکی میگه سوار ماشین شو، بعد شما هم هی دستور میدید! من میخوام بدونم چه خبره!
برای چند ثانیه سکوت همهجا را گرفت.
مرد مشکی آرام خندید.
؛ بالاخره فهمیدی دختر هوانگ اینیوبی.
لیا اخم کرد.
+ منظورت چیه؟
مرد دستش را داخل جیب کت خود برد و یک عکس قدیمی بیرون آورد.
عکس را به سمت لیا گرفت.
لیا با دیدن عکس خشکش زد.
در عکس، پدرش جوانتر بود و کنار چند مرد ایستاده بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه لیا را جلب کرد...
مردی بود که کنار پدرش ایستاده بود.
+ این... یونگیه؟!
یونگی فوراً جلو آمد و عکس را از دست مرد گرفت.
_ این عکس نباید دست تو میافتاد.
لیا با ناباوری به یونگی نگاه کرد.
+ پس شما از قبل پدر منو میشناختید!
_ آره.
+ از کی؟!
یونگی چیزی نگفت.
+ جواب بده!
مرد مشکی گفت:
؛ از سالها قبل. خیلی قبلتر از اینکه تو حتی بدونی پدرت چه کاره بوده.
لیا احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده.
+ بابام... چه کاره بوده؟
این بار یونگی آرام جواب داد:
_ بهتره این سؤال رو از خودش بپرسی.
ناگهان صدای بوق ماشینی از انتهای خیابان آمد.
یک ماشین مشکی با سرعت به سمت مدرسه میآمد.
مرد مشکی با دیدن ماشین، لبخندش محو شد.
؛ لعنتی... زودتر از چیزی که فکر میکردم رسیدن.
+ کیا؟!
یونگی سریع به سمت لیا برگشت.
_ لیا، بدون هیچ سؤالی بیا.
+ کجا؟!
_ پیش پدرت.
+ ولی گفتید نباید به کسی اعتماد کنم!
یونگی مکث کرد.
_ من نگفتم به من اعتماد کن.
بعد در ماشینش را باز کرد.
_ گفتم فعلاً از من دور نشو.
لیا با تردید به ماشین نگاه کرد.
اما قبل از اینکه سوار شود، صدای آشنایی از پشت سرش آمد.
÷ لیا!
لیا برگشت.
چشمهایش گرد شد.
+ بابا؟!
هوانگ اینیوب با عجله از ماشین پیاده شد و خودش را به دخترش رساند.
پدرش برای اولین بار جلوی لیا آنقدر آشفته به نظر میرسید که لبخند همیشگیاش روی صورتش نبود.
+ بابا... اینا کیان؟ چرا همه تو رو میشناسن؟ چرا یونگی میدونه تو چه رازهایی داری؟
هوانگ اینیوب به یونگی نگاه کرد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد پدر لیا با صدایی آرام گفت:
÷ چون وقتشه همهچیز رو بهت بگم.
لیا نفسش را حبس کرد.
+ چی رو؟
هوانگ اینیوب به دخترش نزدیک شد.
÷ دربارهی گذشتهام...
مکث کرد.
÷ و دربارهی مین یونگی.
لیا با تعجب به یونگی نگاه کرد.
+ یونگی؟!
هوانگ اینیوب فقط یک جمله گفت:
÷ اون مدیر مدرسه نیست، لیا.
چشمهای لیا از تعجب باز ماند.
+ پس... اون کیه؟!
یونگی آرام سرش را پایین انداخت.
و برای اولین بار، هیچ جوابی نداد.
پایان قسمت چهارم 😱🎀
شرایط لایک ها ۱۵ تا کامنت ۱۰ بازنشر ۵
| قسمت چهارم: راز پدر
لیا هنوز گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود. صدای پدرش آنقدر مضطرب بود که حتی نفس کشیدن هم برایش سخت شده بود.
÷ لیا! کجایی دخترم؟!
+ بابا... جلوی مدرسهام. یه اتفاقی افتاده...
÷ به حرفم گوش کن! همونجا بمون. من الان میام دنبالت!
+ ولی بابا اون مرد...
صدای پدرش ناگهان قطع شد.
+ بابا؟! بابا صدای منو میشنوی؟!
تماس قطع شده بود.
لیا با نگرانی به صفحه گوشی خیره شد.
_ گوشی رو بذار کنار.
لیا با ترس سرش را بالا آورد. یونگی درست چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
+ شما چرا هنوز اینجایید؟!
_ چون هنوز متوجه نشدی توی چه دردسری افتادی.
مرد داخل ماشین با عصبانیت در ماشین را باز کرد و پیاده شد.
؛ مین یونگی... بهتره کنار بکشی.
یونگی برای اولین بار مستقیم به او نگاه کرد.
_ تو حق نداری اسم منو به زبون بیاری.
مرد لبخند سردی زد.
؛ هنوز هم همونقدر مغروری.
لیا با تعجب بین آن دو نگاه میکرد.
+ شما دوتا همدیگه رو میشناسید؟!
هیچکدام جواب ندادند.
+ جواب منو بدید!
یونگی نگاهش را به لیا دوخت.
_ برو داخل مدرسه.
+ چی؟!
_ گفتم برو داخل.
+ من دیگه بچه نیستم! یکی بهم میگه پدرم راز داره، یکی میگه سوار ماشین شو، بعد شما هم هی دستور میدید! من میخوام بدونم چه خبره!
برای چند ثانیه سکوت همهجا را گرفت.
مرد مشکی آرام خندید.
؛ بالاخره فهمیدی دختر هوانگ اینیوبی.
لیا اخم کرد.
+ منظورت چیه؟
مرد دستش را داخل جیب کت خود برد و یک عکس قدیمی بیرون آورد.
عکس را به سمت لیا گرفت.
لیا با دیدن عکس خشکش زد.
در عکس، پدرش جوانتر بود و کنار چند مرد ایستاده بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه لیا را جلب کرد...
مردی بود که کنار پدرش ایستاده بود.
+ این... یونگیه؟!
یونگی فوراً جلو آمد و عکس را از دست مرد گرفت.
_ این عکس نباید دست تو میافتاد.
لیا با ناباوری به یونگی نگاه کرد.
+ پس شما از قبل پدر منو میشناختید!
_ آره.
+ از کی؟!
یونگی چیزی نگفت.
+ جواب بده!
مرد مشکی گفت:
؛ از سالها قبل. خیلی قبلتر از اینکه تو حتی بدونی پدرت چه کاره بوده.
لیا احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده.
+ بابام... چه کاره بوده؟
این بار یونگی آرام جواب داد:
_ بهتره این سؤال رو از خودش بپرسی.
ناگهان صدای بوق ماشینی از انتهای خیابان آمد.
یک ماشین مشکی با سرعت به سمت مدرسه میآمد.
مرد مشکی با دیدن ماشین، لبخندش محو شد.
؛ لعنتی... زودتر از چیزی که فکر میکردم رسیدن.
+ کیا؟!
یونگی سریع به سمت لیا برگشت.
_ لیا، بدون هیچ سؤالی بیا.
+ کجا؟!
_ پیش پدرت.
+ ولی گفتید نباید به کسی اعتماد کنم!
یونگی مکث کرد.
_ من نگفتم به من اعتماد کن.
بعد در ماشینش را باز کرد.
_ گفتم فعلاً از من دور نشو.
لیا با تردید به ماشین نگاه کرد.
اما قبل از اینکه سوار شود، صدای آشنایی از پشت سرش آمد.
÷ لیا!
لیا برگشت.
چشمهایش گرد شد.
+ بابا؟!
هوانگ اینیوب با عجله از ماشین پیاده شد و خودش را به دخترش رساند.
پدرش برای اولین بار جلوی لیا آنقدر آشفته به نظر میرسید که لبخند همیشگیاش روی صورتش نبود.
+ بابا... اینا کیان؟ چرا همه تو رو میشناسن؟ چرا یونگی میدونه تو چه رازهایی داری؟
هوانگ اینیوب به یونگی نگاه کرد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد پدر لیا با صدایی آرام گفت:
÷ چون وقتشه همهچیز رو بهت بگم.
لیا نفسش را حبس کرد.
+ چی رو؟
هوانگ اینیوب به دخترش نزدیک شد.
÷ دربارهی گذشتهام...
مکث کرد.
÷ و دربارهی مین یونگی.
لیا با تعجب به یونگی نگاه کرد.
+ یونگی؟!
هوانگ اینیوب فقط یک جمله گفت:
÷ اون مدیر مدرسه نیست، لیا.
چشمهای لیا از تعجب باز ماند.
+ پس... اون کیه؟!
یونگی آرام سرش را پایین انداخت.
و برای اولین بار، هیچ جوابی نداد.
پایان قسمت چهارم 😱🎀
شرایط لایک ها ۱۵ تا کامنت ۱۰ بازنشر ۵
- ۱۸۹
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط