✍می‌خواستند تسبیحش را بگیرند.

✍می‌خواستند تسبیحش را بگیرند.
خندید؛ گفت: آدم که در میدان جنگ تفنگش را به دیگری نمی‌دهد. چند ساعت بعد، از طرف حاجی برامون انگشتر آوردن.

#سردار_آسمانی
#مکتب_حاج_قاسم






#حاج_قاسم
#مکتب_حاج_قاسم
#حاج_قاسم_سلیمانی
#قاسم_سلیمانی
#سردار_دلها
#سرباز_ولایت
دیدگاه ها (۱)

🖤 OBSESSION وسواس | پارت اول: معامله‌ای که نباید انجام می‌شد...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 1 — یک عصر معمولیصدای برخورد وزنه‌ها با زمین، ...

فقط یک دوست معمولی پارت 6کاغذ رو برداشتم و پشتش نوشتم:«منشی‌...

مسئولان، دست دشمن را خوانده‌اندمعاویه در جنگ صفین، وقتی خواس...

Twenty

007-پنهان در مه - پارت ۹۵

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهارم 𓆪 🖤🥀...

پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم ...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد پارت۴

رمان هفتمین سایه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط