{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Nameعشق و جدایی

Name:عشق و جدایی
Part:50


ویو نویسنده



زمانی که در اتاق رو باز کردن با بدن بی جون ات که روی زمین افتاد بود مواجه شدند...قرص ها تمام روی زمین پخش بودند.....کاملا هوشیارشو از دست داده بود....کوک سریع به سمت هجوم برد و بدن بی جونش رو توی اغوش کشید....
-بورا.....صدام رو میشنوی؟(نگران و کمی داد)
کوک با سرعت از روی زمین بلند میشه و با جسم بی جون ات به سمت در خروجی میره.....سوار ماشین می شود و با تمام سرعت به طرف نزدیک ترین بیمارستان می روند....
چند مین گذشت که بلخره رسیدند....
جسم بی جون بورا توی اتاق بود و کوک بیرون.....چند ساعت گذشت....دکتر بلخره با خبر هایی که شاید خوشایند نباشه به سمت کوک میاد....
دکتر:خب....خانومتون....
-......
دکتر:ایشون خافظشون رو دوباره از دست دادن....
-چ......چ...چی؟
دکتر:نخوردن قرصاشون...و فشار و استرسای ایشون باعث از دست دادن حافظه ایشون شدن.....
-....خب...چطور می تونم حافظش رو برگردونم...؟(نگران)
دکتر:امکانش نیست جناب....شاید با خوردن قرصا بشه جلوش رو گرفت ولی اینکه بخواین حافظشون رو برگردونین امکانش نیست.....متاسفم جناب...
دکتر رفت و کوک رو تنها گذاشت با تمام اون اتفاق های غیر منتظره....چیز هایی که دیگه باز گشتی ندارن...و کوک باید تمام عمرش حسرت اون ها رو بخوره...
کوک نمی دونه بعدش باید چی کار کنه...وقتی بورا بیدار میشه...باید چی بهش بگه..؟ بگه شوهرشه...؟ کسی که شاید دوباره عاشقش نشه....؟ یا یک دوست قدیمی..؟ یا کسی که تمام عمر حسرت دیدنش رو داشت...؟
.
.
.
.
.
.
.
.
ساعت ها گذشت کوک همش تو فکر ات (بورا)..بود...زمانی که بهوش بیاد چه عکس و عملی از خودش نشون میده..؟
با صدای زنگ موبایل کوک به خودش میاد و دستش رو به سمت گوشیش میبرع...
-بله..؟
&کوک حالت خوبه..؟
-نه..(با بقض)
&ببخشید زود تر از این بهت زنگ نزدم...راستش باید سریع بیای...
-چرا..؟ چیزی شده..؟
&خونه من لو رفته....باید بریم عمارت تهیونگ...اوضاع اصلا خوب نیست کوک...یاید سریع بیاین...
-ولی ات هنوز به هوش نیومده نمی تونم بیام...(کلافه)
&اشکال نداره بیارش میگم توی عمارتش پرستار و دکتر خبر کنه... اونجا توی جای عمومی برای تو اصلا امن نیست....
-جیمی....(کلافه)
&کوک یه این بار به حرفم گوش کن...اونجا ارم پیداتون میکنه.....توی بیمارستان جای خوبی برای جنگ و تیرندازی نیست...(عصبی و جدی)
-باشه...ادرس رو برام بفرست...
.
.
.
.
.
.
ویو کوک

پیش دکتر رفتم و قرصایی که باید ات بخوره رو خریدم....چند مین گذشت ولی خبری از هوشیاری ات نبود....دکتر گفت شاید هم به چند روز هم برسه چون ذهنش تازه خالی شده و شاید هم یکم زمان ببره به بعضی از چیزا عادت کنه.....
چند مین بعد به عمارت تهیونگ رسیدم....ماشین رو گوشه ای پارک کردم و به سمت ات که خواب بود برگشتم.....
من باهاش چیکار کردم.....؟
اون با قبل خیلی فرق کرده بود ات ای که همیشه می خندید حالا شده بود یه ادم غیر قابل توصیف...و همین من رو عزاب می داد.....کاشک همون روزی که تن کوچولوت رو بغل کرده بودم می دونستم تو همیشه کنارمی...ولی من احمق نمی دونستم...‌..ات.....بگرد پشم....(با گریه)
خیلی دلم برات تنگ شده.....روزایی که کنارم می خوابیدی و برات داستان های بچگونه می خوندم.......
کاشک هیچ وقت عاشقت نمی شدم که اخرش اینجوری شه.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ات رو اروم روی تخت گذاشتم و ازش فاصله گرفتم...مو هایی که توی صورتش ریخته بود رو کنار زدم و به صورتش خیره شدم......
با برخورد در به هم به سمت در برگشتم....
# خیلی فرق کرده.....
-.......
# اولش که یونگی گفت بورا همون ات ست اصلا باورم نمی شد.....کسی که‌ سال ها انتظار دیدنش رو داشتی....کسی که حتی نمی دونستی زندست یا نه......تمام مدت کنارت بوده.....
-خب....حالا چی میگی..؟ نکنه تو هم دوستش داری..؟
# ......اره.....داشتم.....ولی اون عاشق توعه....من نمی تونم کسی که عاشقشم رو از کسی که دوست داره جدا کنم.....من مثل تو نیستم.....
-تهیونگ....(کلافه)
# کوک بیا قبول کنیم....من دوبار ،عاشق شدم.....هر دوشو ازم گرفتی.....اولیش جیسو بود....(با بقض و عصبی)
-من اونو نمی خواستم...
# می دونم.......بابات می خواست....کسی که شاید بتونه عزاب وجدان کارای دیگه این که کرده رو کم کنه البته با تو.....
- جیسو خودش قبول کرده بود.....بعدشم......(اب دهنش رو قورت میده) اون بچه مال من نبود.....
# چ....چی؟
.
.
.
.
.
.
.
.



شرط:
۶۰لایک
۳۵بازنشر
۳۰کامنت
دیدگاه ها (۲)

Name:عشق و جداییPart:۵۱ویو نویسند-جیسو.......وقتی توی بار بو...

Name:عشق و جداییPart:49 ویو نویسندهکی فکرش رو می کرد که یونگ...

گلا بانو فالو شه💫https://wisgoon.com/mrs_jeon

part:9name:عشق و جداییویو بوراهمون طور که زانو زدم راه رفت و...

part:24name: عشق و جداییویو بورا &بورا...من فقط برای راحت بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط