#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_28
·
·
·
تهیونگ آروم گفت : " ببین ا/ت الان کوک یکمی عصبانی بود که اون کار رو کرد خبــ.. "
ا/ت نزاشت ادامه حرفش رو بگه و گفت : " کوک ی عوضیه "
کوک آبرویی بالا انداخت
و تهیونگ لبخندی زد .
کوک : " آها دیگه چی! "
ا/ت با لبهایی آویزون لب زد : " یه عوضیه اخموئه.. "
کوک یه قدمی سمت ا/ت برداشت .
که تهیونگ هم گفت : " اینم یادت نره.. یه کلهشق که داره با نابود کردن چیزایی که دوست داره خودشو گول میزنه که داره کاره درست رو انجام میده . "
کوک خیره به تهیونگ نگاه کرد ؛ ولی تهیونگ بیاهمیت گذاشت رفت .
بعد مکثی نگاهش برگشت سمت ا/ت و بهش نزدیک شد .
با فاصلهای نفسگیر ازش ، دستاش رو دو طرف بدنش گذاشت و تو چشاش نگاه میکرد و گفت : " زبون دراز شدی "
ا/ت در جواب لبخندی شیرین روی لبش نشست و با لحنی بامزه گفت : " شوخـــــــــــــــــــــــی کــــــــــــــــــــــــردم "
بوسهای آروم روی لب کوک زد و گفت : " عصبانی نشــــــــو "
کوک برای یهلحظه تو همون حالت مونده بود و چیزی نمیگفت و از سرجاش تکون نخورد.. فقط به چشای ا/ت خیره شده بود..
چندی بعد نگاهش رو برد پایین سمت لبهای ا/ت و دوباره بوسهای جدید رو شروع کرد.. ایندفعه طولانیتر و عمیقتر .
شاید حسی باشه که کوک هرگز قرار نیست دربارهاش به ا/ت چیزی بگه..
و الانم به این امید که ا/ت تو هوشیاری کامل نیست و فردا چیزی یادش نیست این کار رو کرد .
ویو ا/ت >>
با سردردی که داشتم از خواب بیدار شدم . روی تخت نشستم و دستم رو روی شقیقم گذاشتم..
ا/ت : " اههه لعنتی سرم ترکید "
نگاهم رو توی اتاق چرخوندم .
یه لیوان آب هم تو این قب.رس.تون نیست .
به ناچار رفتم طبقه پایین..
رفتم آشپزخونه..
نگاهی به اطراف انداختم ، هیچکس نبود .
یه لیوان آب رو سر کشیدم .
و به کل آشپزخونه نگاهی کردم .
ته دلم یه چیزی میخواستم.. آخرش تحملم به سر رسید و رفتم سر وقت یخچال ولی هرچی گشتم نبود .
چراغا خاموش بود و به حد کافی میترسیدم تا اینکه اون صدا رو شنیدم....
صدای بم کوک توی گوشم پیچید : " ساعت سه شب دنبال چی میگردی؟؟ "
با جیغ عقب رفتم تا کوک رو دیدم..
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🩶🔗
#پارت_28
·
·
·
تهیونگ آروم گفت : " ببین ا/ت الان کوک یکمی عصبانی بود که اون کار رو کرد خبــ.. "
ا/ت نزاشت ادامه حرفش رو بگه و گفت : " کوک ی عوضیه "
کوک آبرویی بالا انداخت
و تهیونگ لبخندی زد .
کوک : " آها دیگه چی! "
ا/ت با لبهایی آویزون لب زد : " یه عوضیه اخموئه.. "
کوک یه قدمی سمت ا/ت برداشت .
که تهیونگ هم گفت : " اینم یادت نره.. یه کلهشق که داره با نابود کردن چیزایی که دوست داره خودشو گول میزنه که داره کاره درست رو انجام میده . "
کوک خیره به تهیونگ نگاه کرد ؛ ولی تهیونگ بیاهمیت گذاشت رفت .
بعد مکثی نگاهش برگشت سمت ا/ت و بهش نزدیک شد .
با فاصلهای نفسگیر ازش ، دستاش رو دو طرف بدنش گذاشت و تو چشاش نگاه میکرد و گفت : " زبون دراز شدی "
ا/ت در جواب لبخندی شیرین روی لبش نشست و با لحنی بامزه گفت : " شوخـــــــــــــــــــــــی کــــــــــــــــــــــــردم "
بوسهای آروم روی لب کوک زد و گفت : " عصبانی نشــــــــو "
کوک برای یهلحظه تو همون حالت مونده بود و چیزی نمیگفت و از سرجاش تکون نخورد.. فقط به چشای ا/ت خیره شده بود..
چندی بعد نگاهش رو برد پایین سمت لبهای ا/ت و دوباره بوسهای جدید رو شروع کرد.. ایندفعه طولانیتر و عمیقتر .
شاید حسی باشه که کوک هرگز قرار نیست دربارهاش به ا/ت چیزی بگه..
و الانم به این امید که ا/ت تو هوشیاری کامل نیست و فردا چیزی یادش نیست این کار رو کرد .
ویو ا/ت >>
با سردردی که داشتم از خواب بیدار شدم . روی تخت نشستم و دستم رو روی شقیقم گذاشتم..
ا/ت : " اههه لعنتی سرم ترکید "
نگاهم رو توی اتاق چرخوندم .
یه لیوان آب هم تو این قب.رس.تون نیست .
به ناچار رفتم طبقه پایین..
رفتم آشپزخونه..
نگاهی به اطراف انداختم ، هیچکس نبود .
یه لیوان آب رو سر کشیدم .
و به کل آشپزخونه نگاهی کردم .
ته دلم یه چیزی میخواستم.. آخرش تحملم به سر رسید و رفتم سر وقت یخچال ولی هرچی گشتم نبود .
چراغا خاموش بود و به حد کافی میترسیدم تا اینکه اون صدا رو شنیدم....
صدای بم کوک توی گوشم پیچید : " ساعت سه شب دنبال چی میگردی؟؟ "
با جیغ عقب رفتم تا کوک رو دیدم..
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🩶🔗
- ۴۲
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط