#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_26
·
·
·
کوک ا/ت رو برد توی اتاقش .
ا/ت ناراحت رفت روی تختش نشست .
کوک تا خواست بره به یاد حرفای دکتر افتاد .
یادآوردی >>
دکتر : " اگه انقدر اون بچه براتون مهمه ، سعی کنید به مادر بیشتر محبت کنید ؛ هرگونه رفتارتون روی بچه هم تاثیراتی میزاره.! "
کوک نگاهی به ا/ت انداخت .
لبخندی فیک زد و گفت : " ببین عزیزم. تو الان خستهای ، باید استراحت کنی باشه.؟ "
ا/ت متعجب به کوک نگاه میکرد.!!
کوک : " استراحت کن من میرم باشه . "
و با همون لبخند فیک ، از اتاق رفت بیرون .
چندی نگذشت که ا/ت متعجب با خودش گفت : " این یهو چرا رفتارش تغییر کرد؟! "
ولی بعد گفت : " اصن مهم نیستت! اینجاش مهمه که میخواد منو بک.شه الانم داره تصمیم میگیره چی بخورم چی نه.. "
از روی تخت بلند شد و دوباره رفت سمت آشپزخونه .
گشت دنبال چیزی که میخواست ولی... نبود
تا اینکه از خدمتکارا پرسید..
خدمتکار قفسهای رو بهش نشون داد که پر از بطری مشروبات بود .
ات وایساد و گفت : " تا حدی که در توانم هست میخورم.. بقیهاش رو هم از بین میبرم . "
خدمتکار متعجب بهش نگاه کرد. که ا/ت گفت : " اگه قراره بمیرم ، همهجا رو به آتیش بکشم و بمیرم نه؟ "
کوک و تهیونگ وارد عمارت شدن .
تهیونگ : " خب واسه چهار روز "
کوک : " آره "
که با صدایی که از آشپزخونه اومد ، نگاهشون رفت سمت آشپزخونه .
و رفتن سمت منبع صدا..
با دیدن بطری های شکسته و قفسهٔخالی ،
کوک عصبی گفت : " کار کیه؟؟ "
خدمتکاری که ا/ت رو آورده بود ، ترسیده گفت : " ق..قربان کار خانم بود.. "
کوک : " الان کدوم گوریهه "
که خدمتکار به میز اون نزدیکی اشاره کرد..
کوک عصبی رفت. سمت میز و تهیونگ هم رفت تا اگه اتفاقی قرار بود بیوفته جلوشو بگیره .
کوک به ا/ت که سرشو روی میز گذاشته بود نگاه کرد و عصبی گفت : " معلومه چه غلطی میکنی؟؟؟ "
ا/ت با شنیدن صدای کوک ، آروم سرشو آورد بالا با چشمهایی ریز شده گفت : " هاا...کی من؟! "
کوک : " نه پس کی.. همه قفسه رو خالی کردی به درک.... مگه من بهت نگفتم از این زهرماری نمیخوری "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🩶🔗
#پارت_26
·
·
·
کوک ا/ت رو برد توی اتاقش .
ا/ت ناراحت رفت روی تختش نشست .
کوک تا خواست بره به یاد حرفای دکتر افتاد .
یادآوردی >>
دکتر : " اگه انقدر اون بچه براتون مهمه ، سعی کنید به مادر بیشتر محبت کنید ؛ هرگونه رفتارتون روی بچه هم تاثیراتی میزاره.! "
کوک نگاهی به ا/ت انداخت .
لبخندی فیک زد و گفت : " ببین عزیزم. تو الان خستهای ، باید استراحت کنی باشه.؟ "
ا/ت متعجب به کوک نگاه میکرد.!!
کوک : " استراحت کن من میرم باشه . "
و با همون لبخند فیک ، از اتاق رفت بیرون .
چندی نگذشت که ا/ت متعجب با خودش گفت : " این یهو چرا رفتارش تغییر کرد؟! "
ولی بعد گفت : " اصن مهم نیستت! اینجاش مهمه که میخواد منو بک.شه الانم داره تصمیم میگیره چی بخورم چی نه.. "
از روی تخت بلند شد و دوباره رفت سمت آشپزخونه .
گشت دنبال چیزی که میخواست ولی... نبود
تا اینکه از خدمتکارا پرسید..
خدمتکار قفسهای رو بهش نشون داد که پر از بطری مشروبات بود .
ات وایساد و گفت : " تا حدی که در توانم هست میخورم.. بقیهاش رو هم از بین میبرم . "
خدمتکار متعجب بهش نگاه کرد. که ا/ت گفت : " اگه قراره بمیرم ، همهجا رو به آتیش بکشم و بمیرم نه؟ "
کوک و تهیونگ وارد عمارت شدن .
تهیونگ : " خب واسه چهار روز "
کوک : " آره "
که با صدایی که از آشپزخونه اومد ، نگاهشون رفت سمت آشپزخونه .
و رفتن سمت منبع صدا..
با دیدن بطری های شکسته و قفسهٔخالی ،
کوک عصبی گفت : " کار کیه؟؟ "
خدمتکاری که ا/ت رو آورده بود ، ترسیده گفت : " ق..قربان کار خانم بود.. "
کوک : " الان کدوم گوریهه "
که خدمتکار به میز اون نزدیکی اشاره کرد..
کوک عصبی رفت. سمت میز و تهیونگ هم رفت تا اگه اتفاقی قرار بود بیوفته جلوشو بگیره .
کوک به ا/ت که سرشو روی میز گذاشته بود نگاه کرد و عصبی گفت : " معلومه چه غلطی میکنی؟؟؟ "
ا/ت با شنیدن صدای کوک ، آروم سرشو آورد بالا با چشمهایی ریز شده گفت : " هاا...کی من؟! "
کوک : " نه پس کی.. همه قفسه رو خالی کردی به درک.... مگه من بهت نگفتم از این زهرماری نمیخوری "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🩶🔗
- ۱۱۶
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط