5 سالگی بابام از خونه انداختم بیرون گفت دیگه بر نگرد داشت
5 سالگی بابام از خونه انداختم بیرون گفت دیگه بر نگرد داشتم از گریه و ترس میمردم دختر خالم از دور دوید دنبالم گفت وایسا ، خوشحال شدم ، یهو گفت اونا دمپایی منه درش بیار ، بقیه راهو پابرهنه گریه کردم از ترس شاشـیدم
، 🤒
، 🤒
- ۲۲.۵k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۶۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط