{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۳۳

صدای غرش موتور ماشین‌ها در تمام پیست پیچیده بود. فراری قرمز هانا با سرعت از میان پیچ‌های ابتدایی عبور می‌کرد و فاصله‌اش را با بقیه راننده‌ها بیشتر می‌کرد. تماشاگرها با هیجان نام او را فریاد می‌زدند و دوربین‌ها لحظه‌به‌لحظه مسابقه را پوشش می‌دادند. اما در اتاق کنترل، فضای کاملاً متفاوتی حاکم بود.

جونگ‌کوک با هدفون روی گوش، چشمش را از مانیتورها برنمی‌داشت. تصویر دوربین‌های امنیتی یکی‌یکی بررسی می‌شدند. همان مرد ناشناس چند دقیقه قبل دیده شده بود، اما حالا دوباره ناپدید شده بود. این سکوت، بیشتر از هر چیزی او را نگران می‌کرد.

از داخل کلاه ایمنی، صدای آرام هانا در بی‌سیم شنیده شد.
«پیچ پنجم رو رد کردم.»
جونگ‌کوک سریع جواب داد:
«سرعتت عالیه. مسیر جلوت پاکه... ولی فاصله ایمنت رو حفظ کن.»
هانا لبخند زد.
«دستور رئیس رو اجرا می‌کنم.»

فراری با شتاب از روی مسیر سنگ‌ریزه‌ای عبور کرد. هانا با یک حرکت نرم فرمان را چرخاند و بدون از دست دادن سرعت وارد پیچ بعدی شد. یکی از گزارشگرها با هیجان گفت:
«باورنکردنیه! پارک هانا امروز انگار با ماشینش یکی شده!»

چند کیلومتر عقب‌تر، یک شاسی‌بلند مشکی آرام وارد جاده فرعی کنار پیست شد. شیشه‌های دودی اجازه نمی‌داد کسی داخل ماشین را ببیند. همان مرد ناشناس پشت فرمان نشسته بود و با بی‌سیم کوتاه گفت:
«مرحله دوم... شروع.»

یکی از مأمورهای ویژه حرکت ماشین را دید.
«هدف پیدا شد!»
سه خودروی پلیس بی‌درنگ به تعقیبش رفتند.
آژیرها در جاده کوهستانی پیچید و عملیات آغاز شد.

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به مانیتور انداخت.
«هیچ‌کس حق نداره هانا رو از مسابقه خارج کنه.»
بعد رو به یکی از نیروها گفت:
«تعقیبش کنید، اما اجازه ندید به مسیر مسابقه نزدیک بشه.»

هانا هنوز از هیچ‌چیز خبر نداشت. تمام تمرکزش روی مسیر بود. از آینه، دو ماشین رقیب را دید که برای سبقت گرفتن نزدیک می‌شدند. لبخند کوتاهی زد و زیر لب گفت:
«هنوز زوده...»

با یک ترمز حساب‌شده، ماشینش را وارد پیچ تند کرد. دو راننده پشت سرش مجبور شدند سرعتشان را کم کنند و دوباره فاصله افتاد. تشویق تماشاگرها بلندتر شد و اسم هانا در تمام پیست می‌پیچید.

در همین لحظه، صدای نفس‌نفس زدن یکی از مأمورها از بی‌سیم شنیده شد.
«آقای جئون... هدف وارد تونل شمالی شد!»
جونگ‌کوک سریع نقشه را نگاه کرد.
تونل شمالی درست چند کیلومتر جلوتر به مسیر رالی نزدیک می‌شد.

اخم‌هایش در هم رفت.
بدون لحظه‌ای مکث گفت:
«هانا، بعد از پیچ هفتم وارد مسیر جایگزین شو.»
هانا با تعجب پرسید:
«اون مسیر سه ثانیه طولانی‌تره.»
«می‌دونم... فقط انجامش بده.»

هانا سؤال دیگری نپرسید. تا حالا یاد گرفته بود وقتی جونگ‌کوک با آن لحن حرف می‌زند، حتماً دلیلی دارد. فرمان را چرخاند و وارد مسیر جایگزین شد. درست چند ثانیه بعد، صدای انفجار خفیفی از مسیر اصلی بلند شد.

چند تکه سنگ بزرگ از دیواره کنار جاده روی آسفالت سقوط کردند. اگر هانا همان مسیر را ادامه داده بود، مستقیماً وارد آن قسمت می‌شد. نفس چند نفر در اتاق کنترل بند آمد.

هانا از داخل آینه به گردوخاک پشت سرش نگاه کرد.
«اون... طبیعی نبود.»
جونگ‌کوک خیلی آرام جواب داد:
«نه... طبیعی نبود.»

مسابقه هنوز ادامه داشت، اما حالا دیگر همه مطمئن بودند این فقط یک رقابت نبود. کسی حاضر بود برای متوقف کردن هانا، جان او را هم به خطر بیندازد.

در همان لحظه، مأمورهای ویژه به شاسی‌بلند مشکی رسیدند. مرد ناشناس ناگهان ماشین را رها کرد و وارد جنگل کنار جاده شد. نیروها دنبالش دویدند، اما تنها چیزی که روی زمین پیدا کردند...

یک کارت شناسایی با لوگوی یکی از شرکت‌های رقیب خودروسازی بود.

«اما آیا این کارت یک سرنخ واقعی بود... یا تله‌ای برای گمراه کردن جونگ‌کوک و هانا؟»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند.

بچه ها پارت ۳۳ و ۳۴ رو یادم رفته بود 😅
پاک کردم و دوباره اپ کردم حمایت کنید 😅
دیدگاه ها (۰)

عشق در دنده آخرپارت : ۳۴ گردوغبار هنوز روی جاده نشسته بود. ص...

https://wisgoon.com/golden_jongkookبانو فالوشه🌿🌿🌿

عشق در دنده آخرپارت : ۳۲ صبح روز مسابقه، شهر سئول از همیشه ش...

کوک شوهر کینه ای Part63

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط