عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۳۴
گردوغبار هنوز روی جاده نشسته بود. صدای گزارشگرها با هیجان در تمام پیست میپیچید و کسی از تماشاگرها نمیدانست چند ثانیه قبل، چه اتفاق خطرناکی رخ داده است. هانا همچنان در جایگاه اول حرکت میکرد، اما حالا خودش هم فهمیده بود که این مسابقه دیگر فقط یک رقابت ساده نیست.
داخل اتاق کنترل، جونگکوک نگاهش را از مانیتورها برنمیداشت. مأمورهای ویژه تصاویر دوربینهای اطراف تونل را یکییکی بررسی میکردند، اما مرد ناشناس انگار در چند ثانیه ناپدید شده بود. تنها سرنخ، همان کارت شناسایی شرکت رقیب بود که بیش از حد واضح به نظر میرسید.
یکی از مأمورها گفت:
«احتمال داره عمداً کارت رو جا گذاشته باشه.»
جونگکوک آرام سر تکان داد.
«دقیقاً... آدم حرفهای همچین اشتباهی نمیکنه.»
«یکی میخواد مسیر تحقیقاتمون رو عوض کنه.»
در همین لحظه صدای هانا از بیسیم شنیده شد.
«دارم به بخش کوهستانی میرسم.»
جونگکوک سریع نقشه را نگاه کرد.
«سه پیچ پشت سر هم داری؛ پیچ دوم لغزندهتره.»
هانا با اعتمادبهنفس جواب داد:
«متوجه شدم.»
فراری قرمز با سرعت وارد جاده کوهستانی شد. لاستیکها روی آسفالت مرطوب صدای تیزی ایجاد میکردند. هانا قبل از ورود به هر پیچ، سرعت را دقیق تنظیم میکرد و با حرکتی نرم دوباره شتاب میگرفت. اختلافش با نفر دوم حالا به چند ثانیه رسیده بود.
در یکی از پیچها، ماشین رقیب تلاش کرد از داخل مسیر سبقت بگیرد. هانا از آینه نگاه کوتاهی انداخت و لبخند زد.
«نه دوست من... این پیچ مال منه.»
با یک حرکت حسابشده، بهترین خط مسابقه را انتخاب کرد و دوباره فاصله انداخت.
تماشاگرها از روی سکوها بلند شده بودند. گزارشگر با هیجان فریاد زد:
«پارک هانا امروز بینقص رانندگی میکنه!»
صدای تشویق تمام پیست را پر کرد.
حتی بعضی از رانندههای تیمهای دیگر هم با تحسین نگاهش میکردند.
تهیونگ کنار اتاق کنترل ایستاده بود.
نگاهش بین صفحهنمایش و جونگکوک جابهجا میشد.
بعد با لبخند گفت:
«از اول مسابقه حتی یه بار هم پلک نزدی.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را بردارد، جواب داد:
«دارم مسابقه رو کنترل میکنم.»
تهیونگ خنده کوتاهی کرد.
«آره... مسابقه رو یا هانا رو؟»
جونگکوک این بار سکوت کرد.
همین سکوت باعث شد تهیونگ لبخند عمیقتری بزند.
چند کیلومتر جلوتر، هانا وارد آخرین بخش کوهستانی شد. ناگهان از گوشه چشمش نور انعکاس چیزی را روی صخره دید. سریع کمی سرعتش را کم کرد و همان لحظه، قطعه فلزی کوچکی از بالای صخره روی جاده افتاد.
او با یک چرخش سریع فرمان، ماشین را از کنار مانع عبور داد.
صدای کشیده شدن لاستیکها روی آسفالت در پیست پیچید.
چند تماشاگر از ترس نفسشان را حبس کردند.
اما هانا بدون کوچکترین برخورد، دوباره مسیر اصلی را گرفت.
جونگکوک بیاختیار از روی صندلی بلند شد.
دستش را روی میز گذاشت و برای چند ثانیه چیزی نگفت.
وقتی مطمئن شد هانا سالم است، خیلی آرام نفسش را بیرون داد.
هیچکس متوجه این واکنشش نشد؛ جز تهیونگ.
تهیونگ آرام به او نزدیک شد و زیر لب گفت:
«رئیس...»
جونگکوک نگاهش کرد.
تهیونگ لبخند معنیداری زد.
«نگرانی رو نمیشه همیشه پنهون کرد.»
جونگکوک خواست چیزی بگوید، اما صدای گزارشگر حرفش را قطع کرد.
«پارک هانا وارد آخرین مسیر شده!»
فقط چند کیلومتر تا خط پایان باقی مانده بود.
اما درست در همان لحظه، یکی از مأمورهای ویژه با عجله وارد اتاق کنترل شد.
تبلتش را مقابل جونگکوک گرفت.
تصویر دوربین دیگری، مرد ناشناس را نشان میداد...
این بار بدون ماسک.
جونگکوک با دیدن چهره او، برای اولین بار رنگش پرید.
انگار آن مرد را میشناخت...
«هانا هنوز برای قهرمانی میجنگید... اما جونگکوک تازه فهمیده بود دشمنی که دنبالش میگردند، از گذشته خودش آمده است.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۳۴
گردوغبار هنوز روی جاده نشسته بود. صدای گزارشگرها با هیجان در تمام پیست میپیچید و کسی از تماشاگرها نمیدانست چند ثانیه قبل، چه اتفاق خطرناکی رخ داده است. هانا همچنان در جایگاه اول حرکت میکرد، اما حالا خودش هم فهمیده بود که این مسابقه دیگر فقط یک رقابت ساده نیست.
داخل اتاق کنترل، جونگکوک نگاهش را از مانیتورها برنمیداشت. مأمورهای ویژه تصاویر دوربینهای اطراف تونل را یکییکی بررسی میکردند، اما مرد ناشناس انگار در چند ثانیه ناپدید شده بود. تنها سرنخ، همان کارت شناسایی شرکت رقیب بود که بیش از حد واضح به نظر میرسید.
یکی از مأمورها گفت:
«احتمال داره عمداً کارت رو جا گذاشته باشه.»
جونگکوک آرام سر تکان داد.
«دقیقاً... آدم حرفهای همچین اشتباهی نمیکنه.»
«یکی میخواد مسیر تحقیقاتمون رو عوض کنه.»
در همین لحظه صدای هانا از بیسیم شنیده شد.
«دارم به بخش کوهستانی میرسم.»
جونگکوک سریع نقشه را نگاه کرد.
«سه پیچ پشت سر هم داری؛ پیچ دوم لغزندهتره.»
هانا با اعتمادبهنفس جواب داد:
«متوجه شدم.»
فراری قرمز با سرعت وارد جاده کوهستانی شد. لاستیکها روی آسفالت مرطوب صدای تیزی ایجاد میکردند. هانا قبل از ورود به هر پیچ، سرعت را دقیق تنظیم میکرد و با حرکتی نرم دوباره شتاب میگرفت. اختلافش با نفر دوم حالا به چند ثانیه رسیده بود.
در یکی از پیچها، ماشین رقیب تلاش کرد از داخل مسیر سبقت بگیرد. هانا از آینه نگاه کوتاهی انداخت و لبخند زد.
«نه دوست من... این پیچ مال منه.»
با یک حرکت حسابشده، بهترین خط مسابقه را انتخاب کرد و دوباره فاصله انداخت.
تماشاگرها از روی سکوها بلند شده بودند. گزارشگر با هیجان فریاد زد:
«پارک هانا امروز بینقص رانندگی میکنه!»
صدای تشویق تمام پیست را پر کرد.
حتی بعضی از رانندههای تیمهای دیگر هم با تحسین نگاهش میکردند.
تهیونگ کنار اتاق کنترل ایستاده بود.
نگاهش بین صفحهنمایش و جونگکوک جابهجا میشد.
بعد با لبخند گفت:
«از اول مسابقه حتی یه بار هم پلک نزدی.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را بردارد، جواب داد:
«دارم مسابقه رو کنترل میکنم.»
تهیونگ خنده کوتاهی کرد.
«آره... مسابقه رو یا هانا رو؟»
جونگکوک این بار سکوت کرد.
همین سکوت باعث شد تهیونگ لبخند عمیقتری بزند.
چند کیلومتر جلوتر، هانا وارد آخرین بخش کوهستانی شد. ناگهان از گوشه چشمش نور انعکاس چیزی را روی صخره دید. سریع کمی سرعتش را کم کرد و همان لحظه، قطعه فلزی کوچکی از بالای صخره روی جاده افتاد.
او با یک چرخش سریع فرمان، ماشین را از کنار مانع عبور داد.
صدای کشیده شدن لاستیکها روی آسفالت در پیست پیچید.
چند تماشاگر از ترس نفسشان را حبس کردند.
اما هانا بدون کوچکترین برخورد، دوباره مسیر اصلی را گرفت.
جونگکوک بیاختیار از روی صندلی بلند شد.
دستش را روی میز گذاشت و برای چند ثانیه چیزی نگفت.
وقتی مطمئن شد هانا سالم است، خیلی آرام نفسش را بیرون داد.
هیچکس متوجه این واکنشش نشد؛ جز تهیونگ.
تهیونگ آرام به او نزدیک شد و زیر لب گفت:
«رئیس...»
جونگکوک نگاهش کرد.
تهیونگ لبخند معنیداری زد.
«نگرانی رو نمیشه همیشه پنهون کرد.»
جونگکوک خواست چیزی بگوید، اما صدای گزارشگر حرفش را قطع کرد.
«پارک هانا وارد آخرین مسیر شده!»
فقط چند کیلومتر تا خط پایان باقی مانده بود.
اما درست در همان لحظه، یکی از مأمورهای ویژه با عجله وارد اتاق کنترل شد.
تبلتش را مقابل جونگکوک گرفت.
تصویر دوربین دیگری، مرد ناشناس را نشان میداد...
این بار بدون ماسک.
جونگکوک با دیدن چهره او، برای اولین بار رنگش پرید.
انگار آن مرد را میشناخت...
«هانا هنوز برای قهرمانی میجنگید... اما جونگکوک تازه فهمیده بود دشمنی که دنبالش میگردند، از گذشته خودش آمده است.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۸.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط