part هفت مافیای دروغگوی من
✨part 1 : هفت مافیای دروغگوی من✨
ویو بینا :
بالاخره مهمونا رفتن.... حالم از همشون بهم میخوره
رفتم اتاقم...رو تختم ولو شدم... چشمام رو روی هم گذاشتم تا بخوابم...که یک دفعه یه چیز خنک صورتم رو نوازش کرد
سریع چشمام رو باز کردم ....به اطرافم نگاه کردم...که دیدم
در بالکن باز
بینا : یعنی کی در بالکن رو باز گذاشته...؟؟؟
بلند شدم و رفتم سمتش...همین که میخواستم ببندم یهو یکی رو تو حیاط دیدم
سریع لباسم رو پوشیدم...و به سمت حیاط حرکت کردم... وقتی به حیاط رسیدم اطرافم رو نگاه کردم ولی کسی اونجا نبود
میخواستم برگردم داخل که سایه یه نفر رو دیدم
دویدم سمتش...دنبالش...کردم
هی از این کوچه به اون کوچه....انقدر دنبالش دویدم که یهو ناپدید شد
خواستم برگردم خونه که... فهمیدم گم
شدم....نه میدونستم کجام....و نه میدونستم که راه خونه از کدوم طرفه... خیلی ترسیده بودم....اینجا کجا بود...!
این وقت شب....تک و تنها....گم شده بودم
گوشیم رو از داخل جیبم در اوردم...همین که میخواستم زنگ بزنم....یهو احساس کردم یه دستمال جلو دهنم قرار گرفت و فرصت هیچ کار یا عکس العملی رو بهم نداد و همهجا سیاه شد و سیاهی.....
بهوش که اومدم... توی یه جای تاریک و سرد بودم...دست و پاهام رو به صندلی بسته بودن....ولی دهنم رو نه....سعی کردم که دست و پاهام رو باز کنم....شروع کردم به تکون خوردن
ولی تلاش هام بی فایده بود حالا چه خاکی تو
سرم بریزم
بینا : کمککککک.....کسی اینجا نیستتتتت....کمکک کنید...من اینجا زندانی شدم...کمککککک
انقدر داد زدم که ....یهو در اتاق....به طرز وحشتناکی باز شد....قامت بلند و چهار شونه یه نفر نمایان شد
از ترس نمیدونستم چیکار کنم....به سمتم قدم برداشت
ادامه دارد......
🍓🫐✨
ویو بینا :
بالاخره مهمونا رفتن.... حالم از همشون بهم میخوره
رفتم اتاقم...رو تختم ولو شدم... چشمام رو روی هم گذاشتم تا بخوابم...که یک دفعه یه چیز خنک صورتم رو نوازش کرد
سریع چشمام رو باز کردم ....به اطرافم نگاه کردم...که دیدم
در بالکن باز
بینا : یعنی کی در بالکن رو باز گذاشته...؟؟؟
بلند شدم و رفتم سمتش...همین که میخواستم ببندم یهو یکی رو تو حیاط دیدم
سریع لباسم رو پوشیدم...و به سمت حیاط حرکت کردم... وقتی به حیاط رسیدم اطرافم رو نگاه کردم ولی کسی اونجا نبود
میخواستم برگردم داخل که سایه یه نفر رو دیدم
دویدم سمتش...دنبالش...کردم
هی از این کوچه به اون کوچه....انقدر دنبالش دویدم که یهو ناپدید شد
خواستم برگردم خونه که... فهمیدم گم
شدم....نه میدونستم کجام....و نه میدونستم که راه خونه از کدوم طرفه... خیلی ترسیده بودم....اینجا کجا بود...!
این وقت شب....تک و تنها....گم شده بودم
گوشیم رو از داخل جیبم در اوردم...همین که میخواستم زنگ بزنم....یهو احساس کردم یه دستمال جلو دهنم قرار گرفت و فرصت هیچ کار یا عکس العملی رو بهم نداد و همهجا سیاه شد و سیاهی.....
بهوش که اومدم... توی یه جای تاریک و سرد بودم...دست و پاهام رو به صندلی بسته بودن....ولی دهنم رو نه....سعی کردم که دست و پاهام رو باز کنم....شروع کردم به تکون خوردن
ولی تلاش هام بی فایده بود حالا چه خاکی تو
سرم بریزم
بینا : کمککککک.....کسی اینجا نیستتتتت....کمکک کنید...من اینجا زندانی شدم...کمککککک
انقدر داد زدم که ....یهو در اتاق....به طرز وحشتناکی باز شد....قامت بلند و چهار شونه یه نفر نمایان شد
از ترس نمیدونستم چیکار کنم....به سمتم قدم برداشت
ادامه دارد......
🍓🫐✨
- ۴۳۹
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط