[برادر ناتنی]
[برادر ناتنی]
Part-۱۰
ساعت نزدیکای ۳ شب بود . تیشرتم رو در آورده بودم و داشتم شرابمو مینوشیدم .
|دید لینا|
یکهو از خواب بیدار شدم . داشتم کابوس میدیدم
از ترس نفس نفس میزدم .
از رو تخت بلند شدم
کی منو آورده اتاق؟الکس؟ولش کن
رفتم سمت کمدم و شلوارم رو پوشیدم و تیشرت سفیدم رو تنم کردم .
تیشرت تا بالای زانوم بود جوراب نایک سفیدم رو هم پام کردم آخه کم خونی دارم و همیشه دست و پام سرده .
در اتاقمو باز کردم و از پله ها پایین رفتم
میخواستم وارد آشپز خونه شم آب بخورم که با الکس رو به رو شدم لباس تنش نبود از پشت خیلی بزرگ دیده میشه(صحنه الکس👇) توجه نکردم و از بغلش رد شدم
-بیدار شدی؟
+اوهوم
سنگینی نگاش رو حس میکردم . از یخچال بطری آب رو برداشتم در بطری رو باز کردم . همه آبو سر کشیدم . خیلی تشنم بود . بطری رو انداختم سطل آشغال . وقتی خواستم برم یکهو الکس منو به دیوار چسبوند(کاری ک الکس با لینا کرد👇) و دستش رو روی دیوار گذاشت .
با چشمای خمارش به لبام نگاه میکرد
+د د داری چی کار میکنی؟
-کاری ک مدت ها بود میخواستم انجامش بدم
+چ چ چیی؟
صورتش رو نزدیک تر کرد
-بوسیدن پرنسس
+نزدیک نیا
داشت نزدیک و نزدیک تر میشد که پسش زدم و دویدم سمت طبقه بالا . رفتم داخل یه اتاق نفهمیدم اتاق می بود فقط در رو باز کردم و دویدم سمت بالکن و در رو بستم .
قلبم داشت میومد تو دهنم . این چی بودد
صدای قدمای پاش به گوش میرسید
-پرنسس کجایی
رفتم عقب تر که تو دید نباشم .
در اتاق باز شد
-اینجایی؟
دستم رو گذاشتم رو دهنم و چشمام رو بستم
دیگه صدایی نمیومد چشمام رو کمی باز کردم دیدم کسی نیست این ور و اون ور رو نگاه کردم ولی کسی نبود از بالکن اومد بیرون و داشتم میرفتم سمت در که احساس کردم دستی رو کمرم قرار گرفته...
#برادرناتنی #رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
Part-۱۰
ساعت نزدیکای ۳ شب بود . تیشرتم رو در آورده بودم و داشتم شرابمو مینوشیدم .
|دید لینا|
یکهو از خواب بیدار شدم . داشتم کابوس میدیدم
از ترس نفس نفس میزدم .
از رو تخت بلند شدم
کی منو آورده اتاق؟الکس؟ولش کن
رفتم سمت کمدم و شلوارم رو پوشیدم و تیشرت سفیدم رو تنم کردم .
تیشرت تا بالای زانوم بود جوراب نایک سفیدم رو هم پام کردم آخه کم خونی دارم و همیشه دست و پام سرده .
در اتاقمو باز کردم و از پله ها پایین رفتم
میخواستم وارد آشپز خونه شم آب بخورم که با الکس رو به رو شدم لباس تنش نبود از پشت خیلی بزرگ دیده میشه(صحنه الکس👇) توجه نکردم و از بغلش رد شدم
-بیدار شدی؟
+اوهوم
سنگینی نگاش رو حس میکردم . از یخچال بطری آب رو برداشتم در بطری رو باز کردم . همه آبو سر کشیدم . خیلی تشنم بود . بطری رو انداختم سطل آشغال . وقتی خواستم برم یکهو الکس منو به دیوار چسبوند(کاری ک الکس با لینا کرد👇) و دستش رو روی دیوار گذاشت .
با چشمای خمارش به لبام نگاه میکرد
+د د داری چی کار میکنی؟
-کاری ک مدت ها بود میخواستم انجامش بدم
+چ چ چیی؟
صورتش رو نزدیک تر کرد
-بوسیدن پرنسس
+نزدیک نیا
داشت نزدیک و نزدیک تر میشد که پسش زدم و دویدم سمت طبقه بالا . رفتم داخل یه اتاق نفهمیدم اتاق می بود فقط در رو باز کردم و دویدم سمت بالکن و در رو بستم .
قلبم داشت میومد تو دهنم . این چی بودد
صدای قدمای پاش به گوش میرسید
-پرنسس کجایی
رفتم عقب تر که تو دید نباشم .
در اتاق باز شد
-اینجایی؟
دستم رو گذاشتم رو دهنم و چشمام رو بستم
دیگه صدایی نمیومد چشمام رو کمی باز کردم دیدم کسی نیست این ور و اون ور رو نگاه کردم ولی کسی نبود از بالکن اومد بیرون و داشتم میرفتم سمت در که احساس کردم دستی رو کمرم قرار گرفته...
#برادرناتنی #رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
- ۹۸۲
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط