{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

پارت ۵

(عشق ممنوعه/🫠🙃❤️‍🩹🚫)

ته رو دیدم که یه کوله پشتی پاره ی سبز رنگ به دست داشت و یه زنبیل
و گفت :بریم عزیزم؟🫠


من با لکنت گفتم :ته..ته..ته کجا ؟اینا چین ؟🧐

ته:تمام وسیله های با ارزشم...و غذا ..
میخوام ببرمت یه جای خوب که عاشقشیم....😌

کوک :کجا؟🧐

ته : روسیه مگه یادت نیست گفته بودیم هر وقت این قانون لعنتی برداشته شد و مامانو بابامون گذاشتن بریم باهم لندن و بهترین زندگی رو با هم داشته باشیم ؟ ولی خب مجبوریم الان بدون خبر و یواشکی بریم ....بریم؟🥺🤧

کوک:ته ... واقعا خانوادتو ول میکنی؟بخاطر من ؟🤧🥺


ته:این چه حرفه مسخره ایه دیگه ؟معلومه که ول میکنم تو تمام زندگیه منی ...🤧🙂‍↔️

کوک:(بغض) تو ام تمام زندگیه منی 😭


مامان و بابای ته دادو بیداد کردن و اسمه ته رو هعی صدا میکردن ....🙁

و مامان و بابای منم اسممو همینطور صدا میکردن 😔

من و ته به هم نگاه کردیم و ته منو بغل کرد و دوییدیم به سمت بلیت قطار....🙂‍↕️

بلاخره دو تا بلیت قطار گرفتیم و راه افتادیم ...🙂‍↔️

و وقتی سوار قطار شدیم ...یه واگن خالی گیر آوردیم و ته درو قفل کردو اره دیگه ..........🤫بعد ما خوابمون برد🙂‍↔️ همونجا
بعد هعی از بیرون داد میزدن بلند شین رسیدیمممم.....😔

و منو ته بلند شدیم بلاخره و انقدر هول کردیم (بلیتامون...★) همونجا موند...😒😑

و وقتی که پیاده شدیم شهر محبوبمون یعنی لندن رو دیدیم و چشمامون برقی زدو به هم نگاه کردیم و رفتیم تا یه خونه اجاره کنیم ....🙂‍↕️

شرط این پارت 🫠۵ لایک ۵ کامنت ۲ بازنشر
دیدگاه ها (۱۶)

ستایش

المیرا

پارت ۴ (عشق ممنوعه/🫠🙃❤️‍🩹🚫)ته :جونم چیشده پسر؟😃کوک انقدر گری...

خاطره های ترسناکتون رو تعریف کنید.‌.

پارت چهاردهمدر آغوش زندان ویو کوکهوف باز باید برم اون لیا گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط