در ادامهی مهمونی تولد یکی از دوستان مشترک، همه دور هم جمع
در ادامهی مهمونی تولد یکی از دوستان مشترک، همه دور هم جمع بودن و موسیقی پلی میشد. **آت** (که خواهر **جونگ کوک**ه) ناگهان احساس کرد درد شدیدی در ناحیه شکم داره. رنگش پرید و دستش رو روی شکمش گذاشت. جونگ کوک که کنارش بود، نگاه نگرانی به صورت خواهرش انداخت.
**جونگ کوک:** «آت، چی شد؟ رنگت پریده! حالت خوب نیست؟»
**آت** با لبخند ضعیفی سعی کرد خودش رو کنترل کنه، اما درد پریودی اون روز خیلی شدید بود. با خودش فکر کرد که کاش یه کم گرمکننده یا مسکن همراه داشت.
**جونگ کوک** که خواهرش رو خوب میشناخت، بلافاصله متوجه شد قضیه چیه. دستش رو روی شونهی آت گذاشت و آروم گفت: «تو اینجا بمون، من برمیگردم.»
رفت توی آشپزخونه، یه بطری آب گرم درست کرد، یه چای زنجبیلی دم کرد و یه شکلات تلخ برداشت. وقتی برگشت، همهی اینا رو به آت داد و گفت: «اینارو بگیر، بهت کمک میکنه. اگه دوست داری بریم خونه، به بقیه میگم که حالت خوب نیست.»
**آت** که از توجه برادرش متعجب شده بود، با خجالت گفت: «جونگ کوک، مگه من خواهر بزرگتر تو نیستم؟ نباید من از تو مراقبت کنم؟»
**جونگ کوک** خندید و گفت: «مهم نیست کی بزرگتره. الان تو به کمک نیاز داری و من کنارت هستم. این طبیعیه، نگران نباش.»
ادامه دارد
شرط
۱۵ تا کامنت
۱۱۱ تا لایک
**جونگ کوک:** «آت، چی شد؟ رنگت پریده! حالت خوب نیست؟»
**آت** با لبخند ضعیفی سعی کرد خودش رو کنترل کنه، اما درد پریودی اون روز خیلی شدید بود. با خودش فکر کرد که کاش یه کم گرمکننده یا مسکن همراه داشت.
**جونگ کوک** که خواهرش رو خوب میشناخت، بلافاصله متوجه شد قضیه چیه. دستش رو روی شونهی آت گذاشت و آروم گفت: «تو اینجا بمون، من برمیگردم.»
رفت توی آشپزخونه، یه بطری آب گرم درست کرد، یه چای زنجبیلی دم کرد و یه شکلات تلخ برداشت. وقتی برگشت، همهی اینا رو به آت داد و گفت: «اینارو بگیر، بهت کمک میکنه. اگه دوست داری بریم خونه، به بقیه میگم که حالت خوب نیست.»
**آت** که از توجه برادرش متعجب شده بود، با خجالت گفت: «جونگ کوک، مگه من خواهر بزرگتر تو نیستم؟ نباید من از تو مراقبت کنم؟»
**جونگ کوک** خندید و گفت: «مهم نیست کی بزرگتره. الان تو به کمک نیاز داری و من کنارت هستم. این طبیعیه، نگران نباش.»
ادامه دارد
شرط
۱۵ تا کامنت
۱۱۱ تا لایک
- ۶۸
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط