من تن تنهایی باغ
من تن تنهایی باغ
بعد یک خواب زمستانی میاندیشم
و به گلهای فروخفته به دامان سکوت
من به یک کوچه گیج
گیج از عطر اقاقیها میاندیشم
و بر یک زمزمه عابر مست
که ز تنهایی خود ناشاد است
من به دلتنگی شبهای ملول
و تهی مانده خود از شادی
ذهنم از خاطرهها سرشار
و فرو آمدن معجزه در هستی من
مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است
من به خوشبختی ماهیها میاندیشم
که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند
من به یک خانه میاندیشم...یک خانه دور
که در آن فانوسی میسوزد
و در آن جای تو مانده است تهی
و به گلهای فراموشی آن گلدان میاندیشم
که ز بی آبی پژمرده شدند
من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ
... و به یک معجزه می اندیشم
بعد یک خواب زمستانی میاندیشم
و به گلهای فروخفته به دامان سکوت
من به یک کوچه گیج
گیج از عطر اقاقیها میاندیشم
و بر یک زمزمه عابر مست
که ز تنهایی خود ناشاد است
من به دلتنگی شبهای ملول
و تهی مانده خود از شادی
ذهنم از خاطرهها سرشار
و فرو آمدن معجزه در هستی من
مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است
من به خوشبختی ماهیها میاندیشم
که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند
من به یک خانه میاندیشم...یک خانه دور
که در آن فانوسی میسوزد
و در آن جای تو مانده است تهی
و به گلهای فراموشی آن گلدان میاندیشم
که ز بی آبی پژمرده شدند
من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ
... و به یک معجزه می اندیشم
- ۶۷۱
- ۱۵ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط