فیک جیمینعشق مخفی
{فیک جیمین:عشق مخفی}
{part:4}
(ویو جیمین)
من و دوهی سوار ماشین شدیم تو راه دوهی به بیرون زل زده بود و رفته بود تو فکر فهمیدم که هنوز تو فکره اینه که پدرش و طلبکار ها میان سراغش ولی من نمیزارم این اتفاق بیفته حواسم به دوهی هست و ازش محافظت میکنم.
جیمین:دوهی هنوز نگرانه این هستی که پدرت بیاد سراغت
دوهی:آره
نویسنده:جیمین دستش رو گذاشت رو دست دوهی و لمسش کرد
جیمین:نگران نباش تا من اینجا هستم و زندم نمیزارم کسی بهت آسیبی بزنه عشقم
دوهی:خیلی ممنونم ازت که هستی
(ویو دوهی)
بعد اینکه اون حرف رو زدم جیمین لبخند زد واقعا لبخندش خیلی زیبا و دلنشین بود به آدم آرامش میداد انگاری که کل غم و غصه هات رو فراموش کردی...
(پرش زمانی به ۲۰ دقیقه بعد)
نویسنده:دوهی و جیمین رفتن به خونه جیمین دیگه وقتی رسیده بودن نزدیک های صبح بود برای همین جیمین و دوهی صبحانه شون رو خوردن و با همدیگه رفتن سراغ کار شون جیمین رفت کمپانی و دوهی هم رفت کافی شاپ چون تو کافی شاپ کار میکرد
(پرش زمانی به شب)
(ویو جیمین)
شب شده من و اعضا هم کارمون تموم شد و دنس هایی رو که باید تمرین میکردیم رو تمرین کردیم و کاملا آماده بودیم من از اعضا خداحافظی کردم و رفتم دنبال دوهی ولی نزاشتم اونا چیزی بفهمن فعلا نمیخواستم چیزی از این قضیه بهشون بگم
رفتم به کافی شاپی که دوهی توش کار میکرد ولی دیدم دوهی اونجا نبود از همکارش پرسیدم گفتم دوهی کجاست گفت نمیدونم من یه سه ساعتی هست اینجام و دیدم دوهی نیست فکر کردم شاید رفته باشه خونه
ولی اون که به من خبر میداد که رفته خونه
تو کافی شاپ بودم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود
(تماس جیهان و جیمین)
جیهان:عشقت اینجاست اگه میخوای اتفاقی براش نیفته همین الان بیا به آدرسی که بهت میگم
جیمین:تو کی هستی؟
جیهان:منن طلبکاره اصلی پدره دوهی هستم همونی که قراره با دوهی ازدواج کنه به نظر که جسته خوبی داره دوهی امیدوارم رو تخت بهمون خوش بگذره
جیمین:آشغال عوضی حتی فکر این هم نکن به اون دختر دست بزنی وگرنه میکشمت
جیهان:ببینیم و تعریف کنیم
(ویو جیمین)
با نگرانی تمام سوار ماشین شدم و رفتم به آدرسی که گفتم بود انقدر تند حرکت کردم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم جایی که رفته بودم یه جای عجیب و غریب بود و یه انباری اونجا بود سریع رفتم اونجا و دیدم که دوهی رو روی صندلی بستن و دهنش هم همینطور
جیمین:آشغال عوضی دوهی رو ول کن
جیهان:خیلی خب باشه در صورتی ولش میکنم که جلوم زانو بزنی
(ویو جیمین)
دیدم گه دوهی داره تقلا میکنه و گریه میکنه سرش رو تکون به معنای اینکه زانو نزنم ولی زدم
(ویو دوهی)
وایی نه اون بخاطره من زانو زد
جیهان عوضی میکشمت
برای اینکه انتقام بگیره اون دستی رو که توش اصلحه بود رو گاز گرفتم و تفنگ از دستش افتاد و جیمین سریع برش داشت
نویسنده:جیمین تفنگ رو برداشت و توی مغز همه اون آدم های جیهان یه تیر خالی کرد ولی یه نفر رو جا گذاشت که پشتش بود جیمین برگشت ولی قبل از اینکه بهش تیر بزنه طرفه مقابلش یه تیز زد به سینه جیمین بعد جیمین هم یه تیر زد بهش و پسره افتاد روی زمین و جیمین هم رفت و دست و پا و چسب روی دهن دوهی رو باز کرد بعد اینکه باز کرد بیهوش افتاد روی زمین یه خورده بعد بادیگارد های جیمین اومدن و جیمین رو بردن دوهی هم فقط اون لحظه ای که بادیگارد ها اومدن رو دید بعدش چشم هاش به سیاهی رفت و بیهوش شد......
{part:4}
(ویو جیمین)
من و دوهی سوار ماشین شدیم تو راه دوهی به بیرون زل زده بود و رفته بود تو فکر فهمیدم که هنوز تو فکره اینه که پدرش و طلبکار ها میان سراغش ولی من نمیزارم این اتفاق بیفته حواسم به دوهی هست و ازش محافظت میکنم.
جیمین:دوهی هنوز نگرانه این هستی که پدرت بیاد سراغت
دوهی:آره
نویسنده:جیمین دستش رو گذاشت رو دست دوهی و لمسش کرد
جیمین:نگران نباش تا من اینجا هستم و زندم نمیزارم کسی بهت آسیبی بزنه عشقم
دوهی:خیلی ممنونم ازت که هستی
(ویو دوهی)
بعد اینکه اون حرف رو زدم جیمین لبخند زد واقعا لبخندش خیلی زیبا و دلنشین بود به آدم آرامش میداد انگاری که کل غم و غصه هات رو فراموش کردی...
(پرش زمانی به ۲۰ دقیقه بعد)
نویسنده:دوهی و جیمین رفتن به خونه جیمین دیگه وقتی رسیده بودن نزدیک های صبح بود برای همین جیمین و دوهی صبحانه شون رو خوردن و با همدیگه رفتن سراغ کار شون جیمین رفت کمپانی و دوهی هم رفت کافی شاپ چون تو کافی شاپ کار میکرد
(پرش زمانی به شب)
(ویو جیمین)
شب شده من و اعضا هم کارمون تموم شد و دنس هایی رو که باید تمرین میکردیم رو تمرین کردیم و کاملا آماده بودیم من از اعضا خداحافظی کردم و رفتم دنبال دوهی ولی نزاشتم اونا چیزی بفهمن فعلا نمیخواستم چیزی از این قضیه بهشون بگم
رفتم به کافی شاپی که دوهی توش کار میکرد ولی دیدم دوهی اونجا نبود از همکارش پرسیدم گفتم دوهی کجاست گفت نمیدونم من یه سه ساعتی هست اینجام و دیدم دوهی نیست فکر کردم شاید رفته باشه خونه
ولی اون که به من خبر میداد که رفته خونه
تو کافی شاپ بودم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود
(تماس جیهان و جیمین)
جیهان:عشقت اینجاست اگه میخوای اتفاقی براش نیفته همین الان بیا به آدرسی که بهت میگم
جیمین:تو کی هستی؟
جیهان:منن طلبکاره اصلی پدره دوهی هستم همونی که قراره با دوهی ازدواج کنه به نظر که جسته خوبی داره دوهی امیدوارم رو تخت بهمون خوش بگذره
جیمین:آشغال عوضی حتی فکر این هم نکن به اون دختر دست بزنی وگرنه میکشمت
جیهان:ببینیم و تعریف کنیم
(ویو جیمین)
با نگرانی تمام سوار ماشین شدم و رفتم به آدرسی که گفتم بود انقدر تند حرکت کردم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم جایی که رفته بودم یه جای عجیب و غریب بود و یه انباری اونجا بود سریع رفتم اونجا و دیدم که دوهی رو روی صندلی بستن و دهنش هم همینطور
جیمین:آشغال عوضی دوهی رو ول کن
جیهان:خیلی خب باشه در صورتی ولش میکنم که جلوم زانو بزنی
(ویو جیمین)
دیدم گه دوهی داره تقلا میکنه و گریه میکنه سرش رو تکون به معنای اینکه زانو نزنم ولی زدم
(ویو دوهی)
وایی نه اون بخاطره من زانو زد
جیهان عوضی میکشمت
برای اینکه انتقام بگیره اون دستی رو که توش اصلحه بود رو گاز گرفتم و تفنگ از دستش افتاد و جیمین سریع برش داشت
نویسنده:جیمین تفنگ رو برداشت و توی مغز همه اون آدم های جیهان یه تیر خالی کرد ولی یه نفر رو جا گذاشت که پشتش بود جیمین برگشت ولی قبل از اینکه بهش تیر بزنه طرفه مقابلش یه تیز زد به سینه جیمین بعد جیمین هم یه تیر زد بهش و پسره افتاد روی زمین و جیمین هم رفت و دست و پا و چسب روی دهن دوهی رو باز کرد بعد اینکه باز کرد بیهوش افتاد روی زمین یه خورده بعد بادیگارد های جیمین اومدن و جیمین رو بردن دوهی هم فقط اون لحظه ای که بادیگارد ها اومدن رو دید بعدش چشم هاش به سیاهی رفت و بیهوش شد......
- ۲۴۱
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط