{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان راز ناشناخته

رمان راز ناشناخته
part:1۵
ویو هیونجین
هیونجین:(هیونااااا خواهش میکنم چشمات و باز کنم)*یه قطره اشک ریخت*
جنی:(هیونا ترو خداااا،هیونجین داره میلرزه خواهش میکنم یه کاری کنننن،فلیکسسس!داره تو تب میسوزهههه)
هیونا رو برآید استایل بغل کردم و به سمت ماشین حرکت کردم
هیونجین:(جنی برو یه پتو بیار)
فلیکس:(منم میام)
جنی سریع یه پتو رو آورد و رفت روی صندلی عقب
سر هیونا رو گزاشتم روی پاهای جنی و پتو رو انداختم روش سریع سوار ماشین شدم که‌ بنگچان و هان هم گفتن که با اون یکی ماشین میان
باشه ای گفتم و سریع حرکت کردم
لینو رو به بنگچان:(ما هم میخوایم بیام)
بنگچان:(میدونم ولی شما اینجا باشید بهتره)
و بنگچان هم راه افتاد
جنی:(هیونجین خواهشا زودتر برو داره توی تب میسوزه میترسم تشنج کنه)*همراه با گریه*
جنی:(هیونا چشمات و باز کن)*گریه*
نمیدونم این چند دقیقه داخل راه چطوری گذشت ولی سریع خودمون و به بیمارستان رسوندیم رفتم هیونا رو بغل کردم و سریع گزاشتمش روی برانکارد
دکتر اومد جلو و به من گفت:(شما از بستگان خانم هوانگ هیونا هستید؟)
هیونجین:(بله برادرشم)
دکتر:(خوبه که زود رسوندینش به بیمارستان وگرنه از شدت تب تشنج می‌کرد!)
هیونجین:(الان حالش چطوره؟)
دکتر:(فعلا که خوبه تونستیم تبش و پایین بیاریم و الان بهش آرامش بخش زدیم یکم طول میکشه که بهوش بیاد)
هیونجین:(ممنون)
جنی:(وایییییی اگه بلایی سر هیونا میومد چییی؟)*گریه*
جنی داشت گریه میکرد که فلیکس رفت و بغلش کرد تا آروم شه
حالم از خودم بهم میخورد تموم این اتفاق ها همش تقصیر من بود نتونستم جلوی خودم و بگیرم مطمئن بودم الان سریع گریم میگیره پس به بیرون بیمارستان رفتم
ویو بنگچان
هممون نگران هیونا بودیم که دکتر اومد و گفت که حال هیونا خوبه چند دقیقه که گذشت هیونجین یهویی به بیرون بیمارستان رفت
رفتم دنبالش،که دیدم به دیوار تکیه داده و بی صدا داره اشک میریزه رفتم سمتش و بغلش کردم
هیونجین:(هیونگ هق هق اگه بلایی سر هق هق هیونا میومد هق هق چی؟من چیکار هق هق باید میکردم؟همش تقصیر هق منه)
چان:(این چه حرفیه پسر تقصیر تو چیه؟)
هیونجین:(نباید اون حرف ها رو بهش میزدم هق هق اون عزیز ترین کسیه که من تو هق هق زندگیم دارم نمیخوام از دستش هق بدم ، اون به تنهایی هق همه ی این هق مشکلات و پشت سر گزاشته هق هق ولی من فقط قضاوتش کردم)
چان:(اوه پسر تو واقعا عاشق شدی!)
چان:(هیچوقت این ورژن تو رو ندیده بودم،این و بدون حال هیونا خوب میشه فقط کافیه که یکم درکش کنی و سعی کنی بیشتر کنارش باشی)
گریه هیونجین که کم شده بود گفت:(واقعا مرسی که هستی هیونگ)
لبخندی زدم که هان اومد و گفت:(بیاین هیونا بهوش اومده)
من و هیونجین سریع به سمت اتاق هیونا حرکت کردیم
ویو هیونجین
سریع به سمت اتاق هیونا قدم برداشتم که دکتر جلومو گرفت:(آقای هوانگ فقط یک نفر میتونه بره داخل که بیمار گفتن میخوان خانم جنی رو ببینن)
جنی که پشت در وایساده بود به داخل رفت
آخه پیش خودم چه فکری کردم معلومه که نمیخواد من و ببینه
توی همین لحظه که منتظر بودم جنی بیاد بیرون تا من برم ببینمش چان زنگ زده بود و به بچه ها خبر داده بود که هیونا بهوش اومده
ویو جنی
دکتر بهم گفت که هیونا میخواد من و ببینه پس بدون هیچ معطلی رفتم داخل که دیدم هیونا نشسته روی تخت:(هیونا میدونی چقدر نگرانت بودم)*گریه*
هیونا:(چقدر الان به بغلت احتیاج داشتم)*گریه*
هیونا:(هیچی هق هق خوب پیش نمیره جنی هق دیگه خسته شدم)*گریه*
جنی:(هر اتفاقی هم بیوفته من پیشتم من همیشه کنارتم و نمیزارم با مشکلات تنهایی دست و پنجه نرم کنی)*گریه
هیونا:(دوست دارم! جنی قول میدی همیشه پیشم بمونی؟)
جنی:(قول میدم تا ابد)*انگشت کوچیکش و آورد تا با هم قول انگشتی بدن*
هیونا اشکاشو پاک کرد و گفت:(قول)*لبخند*
اینم پارت ۱۵💋
سر پارت های قبلی خیلی اذیتم کردید و شرط ها رو نرسوندید،مثل قبل یکی یکی پارت میزارم💔
ترجیحا این پارت و با آهنگ Chris Gray_Wrong بخونید👍🏻😔
شرط:۳ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
دیدگاه ها (۷۰)

منتطر جملاتتون هستم🦦🤣با لایک و کامنت هاتون بهم انرژی بدین🎀💞 ...

پسر خاله❌️پسر دایی✅️🤣🤣با لایک و کامنت هاتون بهم انرژی بدین🎀💞...

چالش حسین با هولگین🛐🛐🛐کاش این دفعه هم جونگکوک ریپستش کنههه😭🛐...

بله قدرت همیشه دست ما استی های ایرانیههه💪😌🛐با لایک و کامنت ه...

راز ناشناخته part:۷دو روز بعدویو هیونجین فردا مهمونیه ولی ان...

رمان راز ناشناخته part:۹با چیزی که دیدم رنگ از صورتم پرید جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط