راز ناشناخته
راز ناشناخته
part:۷
دو روز بعد
ویو هیونجین
فردا مهمونیه ولی انگاری من یه چیزیم شده چند وقته که هیونا رو میبینم تپش قلب میگیرم نمیدونم چم شده چرا فقط اون و میبینم اینجوری میشم حتی اون موقع که یوجین اونطوری با هیونا حرف میزد میخواستم اینقدر بزنمش که خون بالا بیاره،اووووف خسته شدم از این وضعیت اصن نمیتونم احساساتم و کنترل کنم همیشه وقتی خودم و گم میکردم میرفتم پیش چان هیونگ چون اون همیشه درمون دردام و میدونست
بعد از اینکه زنگ زدم چان هیونگ قرار شد داخل کافه هم و ببینیم
آماده شدم و داشتم میرفتم که هیونا سر راهم سبز شد
هیونا:(کجا میریییی؟)
هیونجین:(*داخل ذهنش*چرا چشماش اینقدر برق میزنن تا حالا بهش دقت نکردم،لعنتی دوباره داره قلبم تند میزنه)
هیونا:(هیون کجایی چند بار صدات کردم؟)
هیونجین:(هانننن داشتی چی میگفتی؟)
هیونا:(انگار اصن حواست نیست میگم کجا میخوای بری؟)
هیونجین:(آهان میخوام برم بیرون چان هیونگ و ببینم)
هیونا:(باشه پس خوش بگذره)
بعد از اینکه با هیونا خداحافظی کردم رفتم سمت ماشین و به سمت کافه حرکت کردم
بعد از اینکه رفتم داخل کافه دیدم چان پشت یه میز کنار پنجره نشسته رفتم رو به روش نشستم
هیونجین:(سلام چانی چطوری؟)
بنگچان:(اوه سلام اومدی؟)
هیونجین:(آره)
بنگچان:(خب چی میخوری؟)
هیونجین:(اینا رو بیخیال چان یه طوریم شده)
بنگچان با قیافه نگران گفت:(چی شدههه؟)
هیونجین:(اول آروم باش بزار ماجرا رو تعریف کنم)
بنگچان:(باشه بگووو)
هیونجین:(نگاه چان چند وقته قلبم یه جوری شده نمیتونم توصیفش کنم،هروقت هیونا رو میبینم قلبم تند میزنه نمیدونم چرا چون هروقت اون و میبینم اینجوری میشه تا حالا دقت کردی چشماش چقدر برق میزنن)*یه لبخند ملیح*
بنگچان:(پسر تو عاشق هیونا شدیییییی؟)
هیونجین:(چیییییی؟امکان نداره چرا مزخرف میگی چان)
بنگچان:(تو دقیقا داری شبیه آدمای عاشق حرف میزنی میگی تا میبینیش قلبت تند میزنه معلومه که عاشقش شدی پسر،اصن پیش خودت فک کردی قبلا چقدر به هم میپریدین ولی الان چطوری با ذوق ازش تعریف میکنی،وایسا الان یعنی تو عاشق خواهرت شدیییی؟)
هیونجین:(امکان ندارهههه اون خواهرمه من چطوری میتونم عاشقش بشممم واییییییییییی چانننن الان چیکار کنم به دادمممم برسسسس)
بنگچان:(هیونجین ساکت باش تا ببینم باید چه خاکی به سرمون بریزیم)
بنگچان:(سعی کن احساساتت و کنترل کنی باید به این فک کنی که اون خواهرتههه نه چیز دیگه ای)
هیونجین:(واییییییییییی نمیدونم چان دارم دیوونه میشممم)
بنگچان:(مگه نمیگی فردا مهمونی دارین؟)
هیونجین:(خب آرههه)
بنگچان:(چه بهتر اینجوری فکرت درگیر کار های دیگه ست و دیگه بهش فکر نمیکنی)
هیونجین:(نمیدونم چان واقعا نمیدونممم)
بعد از حرف های چان سعی کردم که زیاد به این موضوع فکر نکنم و برای فردا با فلیکس برنامه ریزی کنیم
اینم از پارت هفتم💋
تصمیم گرفتم رمان و عاشقانه کنم💃💃
مطمئنم اصلا انتظار نداشتید که همچین اتفاقی بیوفته😔🤡
به نظرتون هیونجین میتونه جلوی احساساتش و بگیره یا هنوزم عاشق هیونا میمونه؟🤔🤭
شرط:۳ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
part:۷
دو روز بعد
ویو هیونجین
فردا مهمونیه ولی انگاری من یه چیزیم شده چند وقته که هیونا رو میبینم تپش قلب میگیرم نمیدونم چم شده چرا فقط اون و میبینم اینجوری میشم حتی اون موقع که یوجین اونطوری با هیونا حرف میزد میخواستم اینقدر بزنمش که خون بالا بیاره،اووووف خسته شدم از این وضعیت اصن نمیتونم احساساتم و کنترل کنم همیشه وقتی خودم و گم میکردم میرفتم پیش چان هیونگ چون اون همیشه درمون دردام و میدونست
بعد از اینکه زنگ زدم چان هیونگ قرار شد داخل کافه هم و ببینیم
آماده شدم و داشتم میرفتم که هیونا سر راهم سبز شد
هیونا:(کجا میریییی؟)
هیونجین:(*داخل ذهنش*چرا چشماش اینقدر برق میزنن تا حالا بهش دقت نکردم،لعنتی دوباره داره قلبم تند میزنه)
هیونا:(هیون کجایی چند بار صدات کردم؟)
هیونجین:(هانننن داشتی چی میگفتی؟)
هیونا:(انگار اصن حواست نیست میگم کجا میخوای بری؟)
هیونجین:(آهان میخوام برم بیرون چان هیونگ و ببینم)
هیونا:(باشه پس خوش بگذره)
بعد از اینکه با هیونا خداحافظی کردم رفتم سمت ماشین و به سمت کافه حرکت کردم
بعد از اینکه رفتم داخل کافه دیدم چان پشت یه میز کنار پنجره نشسته رفتم رو به روش نشستم
هیونجین:(سلام چانی چطوری؟)
بنگچان:(اوه سلام اومدی؟)
هیونجین:(آره)
بنگچان:(خب چی میخوری؟)
هیونجین:(اینا رو بیخیال چان یه طوریم شده)
بنگچان با قیافه نگران گفت:(چی شدههه؟)
هیونجین:(اول آروم باش بزار ماجرا رو تعریف کنم)
بنگچان:(باشه بگووو)
هیونجین:(نگاه چان چند وقته قلبم یه جوری شده نمیتونم توصیفش کنم،هروقت هیونا رو میبینم قلبم تند میزنه نمیدونم چرا چون هروقت اون و میبینم اینجوری میشه تا حالا دقت کردی چشماش چقدر برق میزنن)*یه لبخند ملیح*
بنگچان:(پسر تو عاشق هیونا شدیییییی؟)
هیونجین:(چیییییی؟امکان نداره چرا مزخرف میگی چان)
بنگچان:(تو دقیقا داری شبیه آدمای عاشق حرف میزنی میگی تا میبینیش قلبت تند میزنه معلومه که عاشقش شدی پسر،اصن پیش خودت فک کردی قبلا چقدر به هم میپریدین ولی الان چطوری با ذوق ازش تعریف میکنی،وایسا الان یعنی تو عاشق خواهرت شدیییی؟)
هیونجین:(امکان ندارهههه اون خواهرمه من چطوری میتونم عاشقش بشممم واییییییییییی چانننن الان چیکار کنم به دادمممم برسسسس)
بنگچان:(هیونجین ساکت باش تا ببینم باید چه خاکی به سرمون بریزیم)
بنگچان:(سعی کن احساساتت و کنترل کنی باید به این فک کنی که اون خواهرتههه نه چیز دیگه ای)
هیونجین:(واییییییییییی نمیدونم چان دارم دیوونه میشممم)
بنگچان:(مگه نمیگی فردا مهمونی دارین؟)
هیونجین:(خب آرههه)
بنگچان:(چه بهتر اینجوری فکرت درگیر کار های دیگه ست و دیگه بهش فکر نمیکنی)
هیونجین:(نمیدونم چان واقعا نمیدونممم)
بعد از حرف های چان سعی کردم که زیاد به این موضوع فکر نکنم و برای فردا با فلیکس برنامه ریزی کنیم
اینم از پارت هفتم💋
تصمیم گرفتم رمان و عاشقانه کنم💃💃
مطمئنم اصلا انتظار نداشتید که همچین اتفاقی بیوفته😔🤡
به نظرتون هیونجین میتونه جلوی احساساتش و بگیره یا هنوزم عاشق هیونا میمونه؟🤔🤭
شرط:۳ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
- ۶۴۷
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط