خواب دیدم زنی کولی شبی فالم گرفت
خواب دیدم زنی کولی شبی فالم گرفت
خط دستم خواند و او این بار هم حالم گرفت
از جدایی خسته بودم حرف از تقدیر زد
بغض من بشکست و گریم سیل شد عالم گرفت
در هوایت چون قناری پر کشیدم لحظه ای
قسمت اما چون عقابی چرخ زد بالم گرفت
پیش رو کاغذ گشودم تا دم از شعری زنم
چون ردیفی مشکل آمد این وسط لالم گرفت
وزن سنگین ، قافیه مشکل ولی غم بی کران
شعر هم طاقت نبودش ناگهان اینجا شکست
تا جهان بودی چنین ویرانه دل شهری نبود
خنجرت تاریخ قلبم را چو توماری ببست
ای وسط من ماندم و کولی که حالم را گرفت
خسته از کابوس آنشب داغ کردم پشت دست
امشب اما آمدم میخانه تا نزدیک صبح
ساقیا پیمانه پر کن تا شوم من مست مست
خط دستم خواند و او این بار هم حالم گرفت
از جدایی خسته بودم حرف از تقدیر زد
بغض من بشکست و گریم سیل شد عالم گرفت
در هوایت چون قناری پر کشیدم لحظه ای
قسمت اما چون عقابی چرخ زد بالم گرفت
پیش رو کاغذ گشودم تا دم از شعری زنم
چون ردیفی مشکل آمد این وسط لالم گرفت
وزن سنگین ، قافیه مشکل ولی غم بی کران
شعر هم طاقت نبودش ناگهان اینجا شکست
تا جهان بودی چنین ویرانه دل شهری نبود
خنجرت تاریخ قلبم را چو توماری ببست
ای وسط من ماندم و کولی که حالم را گرفت
خسته از کابوس آنشب داغ کردم پشت دست
امشب اما آمدم میخانه تا نزدیک صبح
ساقیا پیمانه پر کن تا شوم من مست مست
- ۶۹۰
- ۰۷ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط