{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 2✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡


آه بلندی کشییدم و بلند شدم.الان که کلاس دارم.موقع استراحت مینویسم.ایرادش چیه که اینجوری بود؟وقت نکردم ازش بپرسم...شاید فقط میخواست اذیتم کنه...نمیدونم .واقعا نمیدونم مشکل بقیه بامن چیه
یاد روز اولی افتادم که اومدم تو این مدرسه...کاملا عادی نشسته بودم سر جام و درس میخوندم که یهو با کله رفتم تو میز وقتی به اطرافم نگاه کردم دیدم باکوگو داره با دوستاش به من میخنده...اذیتاش از همونروز شروع شد و رفته رفته بیشتر و خشن تر میشد...دیگه نوشتن تکالیفش شده بود یه عادت...هروز کتک میخوردم...اگه غیبت میکردم در ازای روز قبل دو برابر کتک میخوردم...نمیفهممش.شاید کمبود داره...شایدم یه سایکوپث روانیه که از آزار دادن آدما لذت میبره
به هر زحمتی بود بلند شدم و خون روی دماغ و لبم رو پاک کردم و دویدم سمت کلاس

توی کلاس هنوز معلم نیومده بود پس سریع مشغول شدم خطم رو بهتر کردم...با دقت تر نوشتم...جوابا رو دوباره چک کردم و نوشتم...تموم شد..انگار معلم نمیخواد بیاد...نمیدونم فقط اینو میدونم که باید تکلیفاشو جوری بهش بدم که خودش منو نبینه چون ممکنه کتک بخورم...یه نگا به کل کلاس انداختم ولی یهو باکوگو رو بالاسرم دیدم

عه...ا..اینجایی

__دهنتو ببند و تکلیفا رو رد کن بیاد

__ب...باشه

تکلیفارو دادم دستش ...دستام میلرزید
یه پوزخند اومد رو لبش و تکلیفا رو ازم گرفت و رفت

آه غمگینی کشیدم...کاش منم مثل بقیه بودم...

معلم اومد و شروع کرد به درس دادن

معلم__امروز امتحان داریم چندتا سوال مینویسم پای تخته.داوطلب بشین برای جواب دادن

وقتی معلم سوالا رو نوشت دستمو بردم بالا تا برم پای تخته
اولش بهم بی محلی میکرد ولی وقتی دید کس دیگه ای نیست گفت بیا بالا

معلم__حل کن ببینم

سوالا رو سریع و بدون مکث جواب دادم.یکم به جوابا نگاه کرد و بعد گفت:

__غلطه!!!

__چی؟ ولی من مطمعنم درسته،این درسو سه بار مرور کردم،امکان نداره غلط باشه

معلم__داری رو حرف من حرف میزنی؟گمشو دفتر مدیر،گمشو

__ولی....


__ولی بی ولی،بجنب،تن لشتو جمع کن و گمشو دفتر مدیر

سرمو انداختم پایین ،همه داشتن بلند میخندیدن،یعنی انقدر بی ارزشم که حتی خندشونو مخفی نمیکنن؟عیبی نداره...شاید واقعا بی ارزشم
اشکام راه خودشونو پیدا کرده بودن و شر شر میریختن

باکوگو داد زد نگا کنین،نینی کوچولومون داره گریه میکنه

خنده ها شدید تر شد...دیگه نتونستم تحمل کنم،سریع وسایلمو برداشتمو زدم بیرون...اونجا رسما جهنمه...
رفتم دفتر مدیر...

__ببخشید میشه من زودتر برم خونه؟

مدیر__چرا؟

__حالم خوب نیست

__حتما باکوگو دوباره نفله ات کرده

و قاه قاه خندید
سرمو انداختم پایین و گفتم

__میشه برم؟

__برو...ولی ممکنه فردا باکوگو بیشتر بزنتت ها

دوباره خندید

مگه میشه آدم انقدر بی رحم...مهم نیست،حتما بی ارزشم دیگه،حتما یه مشکلی دارم...باید خودمو درست کنم...

از اتاق مدیر زدم بیرون و با سرعت هرچه تمام تر دویدم سمت در خروجی...یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه...
وقتی رسیدم خونه سریع رفتم تو اتاقمو و شروع کردم به گریه کردن...بلند بلند با خودم حرف میزدم

__تو یه احمق بی خاصیتی،هیچکس دوست نداره چون کافی نیستی...احمق،احمق،احمقققققققققققق

انقدر گریه کردم که خوابم برد...

┃ ✍︎ Written by Melika ┃
دیدگاه ها (۸)

نیما تکیدو

نیما تکیدو

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃ ✦ Part ...

نیما تکیدو

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

پارت ۵آنا:رفتم به دفتر مدیر به مدیر سلام کردم و به معلم های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط