Part
۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉
Part 6
(پرش زمانی)
ویو والریا
صبح با درد شدیدی که داشتم بیدار شدم یکم که چشامو باز و بسته کردم تمام اتفاقای دیشب از جلوی چشمام رد شد و همه چی یادم اومد، به پهلو خوابیده بودم و همون غریبه ی لعنتی پشت سرم خوابیده بود میخواستم پاشم که دردم اونقدری شدید شد که یه ناله کردم ولی زود جلوی دهنمو گرفتم تا اون عوضی بیدار نشه سعی کردم از جام پاشم اما حتی یه سانت هم بخاطر دردم نمیتونستم پاشم ولی با کلی تلاش کردن از جام بلند شدم و داشتم دامن و پیراهنمو میپوشیدم که متوجه شدم پیراهنم پاره شده و نمیدونستم چه غلطی کنم که حس کردم چیز سردی آروم به سرم برخورد کرد
_تو کی هستی؟ (جدی)
از شدت ترس لکنت گرفته بودم
×م...من...م..من.....(مکث)ت...تو رو خدا ک..کاری باهام نداشته باش...ل..طفا
_بهت میگم اینجا چه غلطی میکنی؟ (یکم داد)
×ت...تو...تو دیشب بهم...(گریه هات شروع به ریختن کردن)تجاوز کردی...
_چی؟ تو دیوونه شدی؟
×ل..لطفاً بزار برم باشه؟قول میدم که راجب دیشب با کسی حرف نزنم
_بیا اینجا ببینم(موهای والریا رو گرفت توی دستش و به بیرون از اتاق کشید)
ویو جونگین
باز مامان یه دخترو پیدا کرده تا باهاش ازدواج کنم واقعا باورم نمیشه که ایندفعه روی اورده به یه دختر دبیرستانی و اونو لخت کرده و دیشب وقتی مست بودم اورده توی اتاقم تا زیر خوابم شه....
(جونگین همونطور که موهای والریا توی دستش بودن اون رو برد وسط پذیرایی که خانواده اش نشسته بودن و داشتن قهوه میخوردن)
_مامان این دختره کیه؟
م.ج: تو بگو کیه گل پسرم
_مامان منو عصبی نکن تو دیوونه شدی این دختر دبیرستانی رو اوردی تا زیر خوابم شه؟
م.ج: پسرم من اصلاً نمیشناسمش
_پس این از کجا اومده وقتی تو نیوردیش(فریاد)
×ل...لطفاً بزار برم م...من کاری نکردم(گریه)
م.ج: هی تو دختره ی هرزه کی تورو اورده اینجا؟
×(گریه)
س.خ: آ....آقا ببخشید که دخالت میکنم
پ.ج: چیشده
س.خ: ارباب جوان دیشب وقتی مست بودن این دخترو اوردن اینجا و تازه تاکید کردن کسی مزاحمشون نشه
_چی؟
ویو جونگین
نمیدونم چیشد اما یهو تمام اتفاقات دیشب از جلوی چشمام مثل فیلم گذشت....
×لطفاً از جونم بگذرید هرچی بخواهید رو بهتون میدم لطفاً(گریه)
پدر بزرگ جونگین(پ.ب.ج):جونگینا
_ب...بله پدربزرگ
پ. ب.ج: میدونی که تا الان هرکاری انجام دادی کسی از ما مانعت نشده پس میخوام که خودت هم گند کاریاتو تمیز کنی
_چشم پدربزرگ نمیزارم آبروی خانواده امون بره بهم اعتماد کنید
پ.ب.ج: من وقتی که بدنیا اومدی اعتمادم رو دودستی تقدیمت کردم پسرم.....یا باهاش ازدواج کن و نسل بعدمون رو تضمین کن یا مطمئن شو که حامله نمیشه و به زندگی روزمره ات ادامه بده
ادامه دارد🔪........
با همکاری دوست عزیزم: https://wisgoon.com/stray_kids_stay.n
Part 6
(پرش زمانی)
ویو والریا
صبح با درد شدیدی که داشتم بیدار شدم یکم که چشامو باز و بسته کردم تمام اتفاقای دیشب از جلوی چشمام رد شد و همه چی یادم اومد، به پهلو خوابیده بودم و همون غریبه ی لعنتی پشت سرم خوابیده بود میخواستم پاشم که دردم اونقدری شدید شد که یه ناله کردم ولی زود جلوی دهنمو گرفتم تا اون عوضی بیدار نشه سعی کردم از جام پاشم اما حتی یه سانت هم بخاطر دردم نمیتونستم پاشم ولی با کلی تلاش کردن از جام بلند شدم و داشتم دامن و پیراهنمو میپوشیدم که متوجه شدم پیراهنم پاره شده و نمیدونستم چه غلطی کنم که حس کردم چیز سردی آروم به سرم برخورد کرد
_تو کی هستی؟ (جدی)
از شدت ترس لکنت گرفته بودم
×م...من...م..من.....(مکث)ت...تو رو خدا ک..کاری باهام نداشته باش...ل..طفا
_بهت میگم اینجا چه غلطی میکنی؟ (یکم داد)
×ت...تو...تو دیشب بهم...(گریه هات شروع به ریختن کردن)تجاوز کردی...
_چی؟ تو دیوونه شدی؟
×ل..لطفاً بزار برم باشه؟قول میدم که راجب دیشب با کسی حرف نزنم
_بیا اینجا ببینم(موهای والریا رو گرفت توی دستش و به بیرون از اتاق کشید)
ویو جونگین
باز مامان یه دخترو پیدا کرده تا باهاش ازدواج کنم واقعا باورم نمیشه که ایندفعه روی اورده به یه دختر دبیرستانی و اونو لخت کرده و دیشب وقتی مست بودم اورده توی اتاقم تا زیر خوابم شه....
(جونگین همونطور که موهای والریا توی دستش بودن اون رو برد وسط پذیرایی که خانواده اش نشسته بودن و داشتن قهوه میخوردن)
_مامان این دختره کیه؟
م.ج: تو بگو کیه گل پسرم
_مامان منو عصبی نکن تو دیوونه شدی این دختر دبیرستانی رو اوردی تا زیر خوابم شه؟
م.ج: پسرم من اصلاً نمیشناسمش
_پس این از کجا اومده وقتی تو نیوردیش(فریاد)
×ل...لطفاً بزار برم م...من کاری نکردم(گریه)
م.ج: هی تو دختره ی هرزه کی تورو اورده اینجا؟
×(گریه)
س.خ: آ....آقا ببخشید که دخالت میکنم
پ.ج: چیشده
س.خ: ارباب جوان دیشب وقتی مست بودن این دخترو اوردن اینجا و تازه تاکید کردن کسی مزاحمشون نشه
_چی؟
ویو جونگین
نمیدونم چیشد اما یهو تمام اتفاقات دیشب از جلوی چشمام مثل فیلم گذشت....
×لطفاً از جونم بگذرید هرچی بخواهید رو بهتون میدم لطفاً(گریه)
پدر بزرگ جونگین(پ.ب.ج):جونگینا
_ب...بله پدربزرگ
پ. ب.ج: میدونی که تا الان هرکاری انجام دادی کسی از ما مانعت نشده پس میخوام که خودت هم گند کاریاتو تمیز کنی
_چشم پدربزرگ نمیزارم آبروی خانواده امون بره بهم اعتماد کنید
پ.ب.ج: من وقتی که بدنیا اومدی اعتمادم رو دودستی تقدیمت کردم پسرم.....یا باهاش ازدواج کن و نسل بعدمون رو تضمین کن یا مطمئن شو که حامله نمیشه و به زندگی روزمره ات ادامه بده
ادامه دارد🔪........
با همکاری دوست عزیزم: https://wisgoon.com/stray_kids_stay.n
- ۹.۲k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط