{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 101
وارد اتاق شد و زانو زد و سرشو به نشانه تعظیم پایین آورد
" اوضاع چطوره؟ "
" فعلا همه چی مرتبه "
مدیر از جاش بلند شد و دستاشو وارد جیبش کرد
" فعلا؟ باید مطمئن میشدی "
" بله فعلا...دازای یک روز بیشتر مهلت نداره منو پیدا کنه...ولی تا حدودی شناسایی کرده "
مدیر پوزخند زد و گفت
" خب تا کجا؟ "
" میدونه که هیرو سان مرگش پیش بینی شده بود...یعنی خود شما خواستید بمیره و اون کسی که تو مهمونی حضور داشت بدل شما بود "
" دازای باهوشه...این یک روزم برای تو خطرناکه بهتره زیاد تو چشم نباشی...اول رئیسو حذف میکنم بعد جانشینشو...مافیا باید نابود بشه و من نابودش میکنم "
سری تکون داد و صاف ایستاد
" مدیر...بهتره فراموش نکنید قرارمونو "
" خیالت راحت...اونو میارم اینجا...دازای باید برای من کار کنه اون پسر مال منه...رئیسم میمیره...قرارمون سر جاشه هدفمون یکیه "
لبخند زد و با تعظیم دیگه از اتاق بیرون رفت و مدیر پوزخندش عمیق تر شد
" دارم از این بازی لذت میبرم! "
.....................................................
ماسک رو صورتش بود و سر تا پا مشکی پوشیده بود.
جلسه شروع شده بود و سه نفر حضور نداشتن
اکوتاگوا خمیازه ای کشید و رو به موری سان گفت
" دازای سان و چویا سان کجان؟ فکر میکردم میان "
" میان عجله نکن "
" امیدوارم قبل رئیس بیان "
دازای وارد دفتر جلسه شد و پشت میز نشست و نگاهی به اطراف انداخت و اخم کمرنگی کرد
_ گین؟
" نمیدونم چویا سان کجان "
لویی دستشو زیر چونه اش گذاشت و لبخند ملیحی زد
" گین تو دستیار چویا بودی؟ "
" بله "
" اوم...خوبه نظرت چیه برای من کار کنی؟ "
گین نگاهشو دزدید و دازای چشم غره ای به لویی رفت که لویی تسلیم نگاهش شد و با بیخیالی گفت
" شوخی کردم...شوخی بود! "
_ اینجا جای خوبی برای شوخی نیست لویی
" اوممم متاسفم "
پدر لویی وارد شد و تعظیم کوتاهی برای دازای کرد و کنار موری سان نشست که رئیس هم وارد شد و دازای با دو انگشتش پیشونیش رو پاساژ داد
_ به این احمق کوتوله گفتم قبل رئیس حاضر باشه...
زمزمه کرد و لبخند زورکی ای زد
" خیلی خب شروع کنید. "
دازای برگه ای بیرون آورد و چند تا عکس رو به رئیس و پدر لویی نشون داد
_ اینا تنها چیزین که به دستم رسیده مجرم کارش تمیز و بدون رده...اما من فقط تونستم عکس های مبهمی ازش رو پیدا کنم که بعید میدونم خودش باشه
" ریو ساما...زمانی که اومده بود شما ندیدیتش؟ هیچ نشونه ای ازش رو یادتون نمیاد "
" موهای مشکی رنگی داشت...پوستش سفید بود ولی هویتش مشخص نبود فقط رنگ موهاشو به یاد دارم "
دازای تیز به رئیس خیره شد و گفت
_ بیشتر به اون تصویر نامعلوم دقت کنید
رئیس کمی فکر کرد و گفت
" قد متوسطی داشت... هر چی بود میدونم که یه زن بود "
دازای نگاهی به اکوتاگاوا کرد که یه سری مدارک رو وسط گذاشت
_ کفشش رو ردیابی کردیم...از سایز پاش مشخصه فرد ظریفیه ولی شما از کجا میدونید که اون یه زنه؟
" جسمش زنونه بود...قطعا یه مرد با این مهارت باید عضلانی باشه اما نبود "
دازای هومی کشید و لویی همه رو نکته برداری کرد.
پدر لویی ویدئو هایی از مجرم رو پخش کرد که یه هودی مشکی تنش بود و داشت عکس رئیس رو آتیش میزد
رئیس نیشخند زد و گفت
" ظاهرا قصد جونمو کرده "
_ همینطوره خودش این ویدئو رو از قصد تو دروبین ها ثبت کرده
رئیس کمی فکر کرد اما دازای با یه نیشخند پیروزمندانه گفت
_ اگه شما فردا اون کارو انجام بدید من دنبال مجرم نمیگردم...مشخصه که بهتون ثابت شده کار من نیست و باید بهم فرصت بدید تا به خوبی ردیابیش کنمو گیرش بندازم تا خطری جون شما رو تهدید نکنه...نظرتون چیه رئیس؟
رئیس خندید و دست زد...
" افرین بهت...خوب خودتو ثابت کردیو خوب واسه امروز برنامه ریزی کردی...قبوله مهلتت رو نامحدود میکنم اما هر چه زودتر بهتر...تو نباید اجازه بدی من بمیرم فهمیدی؟ نه به دست یه زن "
دازای سری تکون داد و رئیس بلند شد و از دفتر به محض اینکه بیرون رفت صدای تیراندازی بلند شد
لویی ترسیده بلند شد و گین به سرعت خنجرش رو بیرون آورد و اکوتاگاوا منتظر دست به کلت شد.
پدر لویی منتظر به بیرون نگاه کردو دازای لویی رو پشتش قایم کرد و دستشو پشت کمرش برد و آماده حمله شد.
خون از زیر در به داخل هجوم برد و دازای متعجب شد
_ ای...اینجا چخبره؟
____________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵۲)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

آینه جادویی

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط