ابلیس
part 100
به محض اینکه وارد مافیا شد اکوتاگاوا جلوشو گرفت و چویا خنده استرسی ای کرد و گفت
+ امم...چیزه من...خب من رفته بودم...
اکوتاگوا با همون لحن همیشگی گفت
" مهم نیست که کجا بودی...دازای سان یه جلسه ترتیب دیدن که شامل حضور شما هم میشه...جلسه مربوط به مجرمه...دازای سان متوجه شدن که این فرد ارتباط قوی ای با مدیر داره و طبق دستورات مدیر عمل میکنه و هیرو داستایوفسکی هم یکی از این مهره ها بوده که به کار مدیر نیومده و جزو مهره های سوخته به حساب میومد و کشته شدنش پیش بینی شده بود و ظاهرا مشخص شد مدیری که تو عمارت داستایوفسکی حضور داشت مدیر واقعی نبوده بلکه یه مدیر قلابی بوده "
چویا با شنیدن این اطلاعات مهم با تعجب گفت
+ چرا داری اینا رو به من میگی؟
" دازای سان میخواد ببینتتون...منو فرستادن تا شما رو احضار کنم "
+ ولی چرا؟
" چیزی به من نگفتن...فقط خواستن شما رو ببینن و ظاهرا حرف مهمی باهاتون دارن "
+ الان؟
" بله! "
سری تکون داد و همراه اکوتاگاوا حرکت کرد.
مدت زیادی نگذشته بود اما نمیدونست چرا استرس داشت...حالا میتونست حرف فئودور و موری سان رو درک کنه...دازای در هین آروم بودن بشدت خطرناک و ترسناک بود و تازه متوجه شد که جانشین مافیا چطور آدمیه...
همینطور غرق فکر بود که دید اکوتاگاوا ایستاد. تقه ای به در وارد کرد و صدای گرفته ای بلند شد و اکوتاگاوا وارد شد و بعد صحبت کوتاهی با تعظیم از اتاق بیرون رفت
" برو داخل "
و خودش رفت. چویا نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد و درو بست و تعظیم کرد.
صدای سردو بی احساسش بلند شد
_ خوش اومدی ناکاهارا
اونقدر سردو خشک بود که لرز کوچیکی به تن چویا وارد کرد
+ م...ممنون دازای سان
چویا صاف ایستاد و با اون دو جفت تیله ی قهویی رنگ برخورد کرد و ناگهان دلش گرم شد...چقدر هوس زل زدن به این دو مروارید رو کرده بود ولی تاحالا انقدر پوچ ندیده بود این چشما رو...انگار داشت با یه مرده صحبت میکرد...این دازای قبلی بود...همونی که چویا برای اولین بار ملاقاتش کرد...اون شیطان سیاه برگشته بود.
چویا ناخواسته یه قدم عقب رفت که دازای پوزخند زد
_ میدونی چرا اینجایی؟
+ اکوتاگاوا سان...یهسری چیزا بهم گفته
_ خوبه...میدونی که یک روز بیشتر مهلت ندارم...مجرم تا حدی شناسایی شده ولی هنوز هویتش رو نمیدونیم...تو اینجایی چون من ازت میخوام که یه کاریو انجام بدی
چویا کنجکاو شد و دازای با خونسردی بیشتری ادامه داد
_ به عنوان نفوذی وارد محدوده مدیر میشی و اون آدمو گیر میاری...تو از امروز باید شروع کنی و تا فردا تمومش کنی وگرنه بد میبینی
+ چرا...چرا من؟
_ چون من خواستم...مشکلی هست؟
+ نه فقط...
این کار سختی بود و ریسک سر جونش بود...اگه مدیر بو میبرد قطعا کارش تموم بود
+ ریسک...بزرگیه!
دازای تک خنده ای کرد و گفت
_ نگو که ترسیدی...ظاهرا خیلی بهت آسون گرفتم...این یه ماموریت واقعیه...این کار توعه ناکاهارا...مرگ تو هم همینجا اتفاق میوفته...راه فراری نیست!
چویا سری تکون داد و دازای نگاه سرد و پوچش رو به چشمای آبی رنگ و براق چویا داد و اخم کمرنگی کرد و با جدیت و خونسردی گفت
_ امشب واسه جلسه دیر نکنی! رئیس هم حضور داره بهتره قبل رئیس تو دفتر جلسه باش
نگاهشو به دست زیر چونه اش داد و ناگهان چشمش به حلقه نقره ای دستش افتاد و برای چندمین بار بهش ثابت شد که اون دیگه متاهله!
در یهو باز شد و لویی با خوش رویی وارد شد که دازای اخمش غلیظ تر شد و گفت
_ هر بار بهت گفتم در بزن لویی
" اوه متاسفم نمیدونستم مهمون داری "
_ مرخصی!
چویا بار دیگه تعظیم کرد و از در رد شد و خواست درو ببنده از لای در دید که لویی رو پای دازای نشسته و باهم مشغول عشق بازی بودن...
درو بست و نگاهشو به بالا داد
+ این کاریه که خودت کردی و حق اعتراض نداری...چیزیه که خودت خواستی و الان نباید گریه کنی...باید رو کار تمرکز کنی چویا...دازای دیگه مال تو نیست...
_______________________________________________________
ادامه دارد...
به محض اینکه وارد مافیا شد اکوتاگاوا جلوشو گرفت و چویا خنده استرسی ای کرد و گفت
+ امم...چیزه من...خب من رفته بودم...
اکوتاگوا با همون لحن همیشگی گفت
" مهم نیست که کجا بودی...دازای سان یه جلسه ترتیب دیدن که شامل حضور شما هم میشه...جلسه مربوط به مجرمه...دازای سان متوجه شدن که این فرد ارتباط قوی ای با مدیر داره و طبق دستورات مدیر عمل میکنه و هیرو داستایوفسکی هم یکی از این مهره ها بوده که به کار مدیر نیومده و جزو مهره های سوخته به حساب میومد و کشته شدنش پیش بینی شده بود و ظاهرا مشخص شد مدیری که تو عمارت داستایوفسکی حضور داشت مدیر واقعی نبوده بلکه یه مدیر قلابی بوده "
چویا با شنیدن این اطلاعات مهم با تعجب گفت
+ چرا داری اینا رو به من میگی؟
" دازای سان میخواد ببینتتون...منو فرستادن تا شما رو احضار کنم "
+ ولی چرا؟
" چیزی به من نگفتن...فقط خواستن شما رو ببینن و ظاهرا حرف مهمی باهاتون دارن "
+ الان؟
" بله! "
سری تکون داد و همراه اکوتاگاوا حرکت کرد.
مدت زیادی نگذشته بود اما نمیدونست چرا استرس داشت...حالا میتونست حرف فئودور و موری سان رو درک کنه...دازای در هین آروم بودن بشدت خطرناک و ترسناک بود و تازه متوجه شد که جانشین مافیا چطور آدمیه...
همینطور غرق فکر بود که دید اکوتاگاوا ایستاد. تقه ای به در وارد کرد و صدای گرفته ای بلند شد و اکوتاگاوا وارد شد و بعد صحبت کوتاهی با تعظیم از اتاق بیرون رفت
" برو داخل "
و خودش رفت. چویا نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد و درو بست و تعظیم کرد.
صدای سردو بی احساسش بلند شد
_ خوش اومدی ناکاهارا
اونقدر سردو خشک بود که لرز کوچیکی به تن چویا وارد کرد
+ م...ممنون دازای سان
چویا صاف ایستاد و با اون دو جفت تیله ی قهویی رنگ برخورد کرد و ناگهان دلش گرم شد...چقدر هوس زل زدن به این دو مروارید رو کرده بود ولی تاحالا انقدر پوچ ندیده بود این چشما رو...انگار داشت با یه مرده صحبت میکرد...این دازای قبلی بود...همونی که چویا برای اولین بار ملاقاتش کرد...اون شیطان سیاه برگشته بود.
چویا ناخواسته یه قدم عقب رفت که دازای پوزخند زد
_ میدونی چرا اینجایی؟
+ اکوتاگاوا سان...یهسری چیزا بهم گفته
_ خوبه...میدونی که یک روز بیشتر مهلت ندارم...مجرم تا حدی شناسایی شده ولی هنوز هویتش رو نمیدونیم...تو اینجایی چون من ازت میخوام که یه کاریو انجام بدی
چویا کنجکاو شد و دازای با خونسردی بیشتری ادامه داد
_ به عنوان نفوذی وارد محدوده مدیر میشی و اون آدمو گیر میاری...تو از امروز باید شروع کنی و تا فردا تمومش کنی وگرنه بد میبینی
+ چرا...چرا من؟
_ چون من خواستم...مشکلی هست؟
+ نه فقط...
این کار سختی بود و ریسک سر جونش بود...اگه مدیر بو میبرد قطعا کارش تموم بود
+ ریسک...بزرگیه!
دازای تک خنده ای کرد و گفت
_ نگو که ترسیدی...ظاهرا خیلی بهت آسون گرفتم...این یه ماموریت واقعیه...این کار توعه ناکاهارا...مرگ تو هم همینجا اتفاق میوفته...راه فراری نیست!
چویا سری تکون داد و دازای نگاه سرد و پوچش رو به چشمای آبی رنگ و براق چویا داد و اخم کمرنگی کرد و با جدیت و خونسردی گفت
_ امشب واسه جلسه دیر نکنی! رئیس هم حضور داره بهتره قبل رئیس تو دفتر جلسه باش
نگاهشو به دست زیر چونه اش داد و ناگهان چشمش به حلقه نقره ای دستش افتاد و برای چندمین بار بهش ثابت شد که اون دیگه متاهله!
در یهو باز شد و لویی با خوش رویی وارد شد که دازای اخمش غلیظ تر شد و گفت
_ هر بار بهت گفتم در بزن لویی
" اوه متاسفم نمیدونستم مهمون داری "
_ مرخصی!
چویا بار دیگه تعظیم کرد و از در رد شد و خواست درو ببنده از لای در دید که لویی رو پای دازای نشسته و باهم مشغول عشق بازی بودن...
درو بست و نگاهشو به بالا داد
+ این کاریه که خودت کردی و حق اعتراض نداری...چیزیه که خودت خواستی و الان نباید گریه کنی...باید رو کار تمرکز کنی چویا...دازای دیگه مال تو نیست...
_______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۷.۵k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط