{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بین بچه هاش فرق می‌گذاشت

وقتی بین بچه هاش فرق می‌گذاشت

رفتم سوار شدم
*پس بورام کو *
*با جونگ کوک رفت خونش*
*چرا*
*مگه برات مهمه*
وقتی اینو گفت حرفی برای گفتن نداشتم رسیدیم خونه *عشقم تو و ته گوک پیاده شید من یک کاری دارم زود میام*
سرمو تکون دادم ته گوک که خواب بود و برداشتم سوار آسانسور شدم رمز خو نه رو زدم ته گوک رو گذاشتم سر جاش و رفتم یه چیزی بخرم
.....
رفتم عروسک فروشی ار چیزی که میدونستم دوست داره براش خریدم یک باکس خوراکی و..... برای سولی هم یک دسته گل لاله سفید گرفتم رفتم خونه وسائل های بورام رو گذاشتم توی اتاقش رفتم پایین سولی داشت دوکبودکی و رامن میخورد با صدای بچه گانه گفتم * به منم بده*
سرشو تکون داد و برام ریخت گذاشت روی میز بعد از غذا
*سولی میشه لطفا چشماتو ببندی تلوخودااا*
*باشه بابا بچه سوسول*
خندم گرفت اما خودمو کنترل کردم تا نخندم دسته گل رو از روی مبل برداشتم گذاشتم جلوش *تا داااااا*
چشمامو باز کردم وای گل مورد علاقممممم
*ممنون mucho picante*
*اشتی میکنی قول میدم رفتارمو درست کنم *
*باشه *
صب بیدار شدم صبحانه درست کردم و دیدم تهیونگ دوتا عروسک بزرگ دستشه * به کوک زنگ زدم الان میان*
زنگ در خورد درو باز کردم *سلام کوکی*
*سلام اقا تهیونگ*
بورام اروم گفت *سلام بابایی*
*سلام فرشته*
با تعجب و بغض گفت *بابایی*
* جانم قربونت برمم*
بغلش کردم * دورت بگردم فرشته بابایی ببخشید که بهت توجه نکردم بابایی خیلی پشیمونه ببخش بابایی رو باشه *
*خیلی دوست دارم*
* منم دوست دارم فندوق*


راستی یانگ می ۶ سال بورام ۵ سال ته گوک ۳ سالشونه


♡پایان♡


امیدوارم خوشتون بیاد
دیدگاه ها (۱)

وقتی بین بچه هاش فرق می‌گذاشت P²ساعت نزدیکای پنج بود که زنگ ...

وقتی بین بچه هاش فرق می‌گذاشت P¹از وقتی ته گوک به دنبا امده ...

رمان دریای عشق پارت ۱۷ ( جهش زمانی به فردا شب) ویو یونا داشت...

#قمار_سرنوشت پارت¹⁸و موهاش رو نوازش کردم که چشماش رو باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط