وقتی بین بچه هاش فرق میگذاشت
وقتی بین بچه هاش فرق میگذاشت
P¹
از وقتی ته گوک به دنبا امده همه توجه تهیونگ رفته روی اون و به بورام اصلا توجه نمیکنه امروز قرار بود بریم خرید کنیم برای بچه ها تهیونگ ته گوک رو بغل کرده بود و هرچه میخواست براش میگرفت نگاهی به بورام کردم چشماش پر از اشک بود جلوش زانو زدم * دورت بگردم فرشته مامان چرا بغض کردی *
بغضش ترکید و با گریه گفت *مامانی چرا بابایی دوسم نداله *
* دوست داره فدات شم دورت بگردم اینجوری نگو قربونت برم هرچی خواستی به مامانی بگو برات بخره باشه*
اشکشو پاک کردو با صدای بچه گانه گفت *باشه*
بعد از خرید برگشتیم خونه لباس بورام رو عوض کردم لباس ته گوک رو هم عوض کردم
*امروز بهتون خوش گذشت بچه ها *
ته گوک با ذوق دست زد و گفت*اله خیلی*
اما بورام فقط سرشو تکون داد
تهیونگ ته گوک رو بغل کرد روی کاناپه نشست*قربون پسر خوشگلم برم امروز عمو کوک میاد بریم دور بزنیمم*
ته گوک با لحنی که معلوم بود خیلی ذوق کرده گفت *اخ جون عمو کوکی*
بورام با ذوق گفت *بابایی منم میام *
تهیونگ با جدیت گفت *نه نمیشه *
با بغض توی بغلم نشست و بی صدا اشک میریخت از رفتارای تهیونگ خسته شدم * دورت بگردم اشکال نداره منو تو و خاله سومین و یانگ می میریم پارک خوبه *
بورام فقط سرشو تکون داد
زنگی برای کوک زدم*درود بر زن داداش جانم کاری داشتی *
*سلام کوکی نه فقط میخواستم بگم خواستی بیای سومین و یانگ می رو هم بیار
*چشم *
P¹
از وقتی ته گوک به دنبا امده همه توجه تهیونگ رفته روی اون و به بورام اصلا توجه نمیکنه امروز قرار بود بریم خرید کنیم برای بچه ها تهیونگ ته گوک رو بغل کرده بود و هرچه میخواست براش میگرفت نگاهی به بورام کردم چشماش پر از اشک بود جلوش زانو زدم * دورت بگردم فرشته مامان چرا بغض کردی *
بغضش ترکید و با گریه گفت *مامانی چرا بابایی دوسم نداله *
* دوست داره فدات شم دورت بگردم اینجوری نگو قربونت برم هرچی خواستی به مامانی بگو برات بخره باشه*
اشکشو پاک کردو با صدای بچه گانه گفت *باشه*
بعد از خرید برگشتیم خونه لباس بورام رو عوض کردم لباس ته گوک رو هم عوض کردم
*امروز بهتون خوش گذشت بچه ها *
ته گوک با ذوق دست زد و گفت*اله خیلی*
اما بورام فقط سرشو تکون داد
تهیونگ ته گوک رو بغل کرد روی کاناپه نشست*قربون پسر خوشگلم برم امروز عمو کوک میاد بریم دور بزنیمم*
ته گوک با لحنی که معلوم بود خیلی ذوق کرده گفت *اخ جون عمو کوکی*
بورام با ذوق گفت *بابایی منم میام *
تهیونگ با جدیت گفت *نه نمیشه *
با بغض توی بغلم نشست و بی صدا اشک میریخت از رفتارای تهیونگ خسته شدم * دورت بگردم اشکال نداره منو تو و خاله سومین و یانگ می میریم پارک خوبه *
بورام فقط سرشو تکون داد
زنگی برای کوک زدم*درود بر زن داداش جانم کاری داشتی *
*سلام کوکی نه فقط میخواستم بگم خواستی بیای سومین و یانگ می رو هم بیار
*چشم *
- ۱۴۰
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط