{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.

حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.
حسنک بلند شد و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟ مسکن چه شد؟ کار چه شد؟
حاکم گفت: ممنونم که مرا آگاه کردی. همه چیز درست میشود...

یکسال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید.
کسی چیزی نگفت؛ کسی نگفت گندم و شیر چه شد؛ کار و مسکن چه شد!
از میان جمع یک نفر زیر لب گفت:
حسنک چه شد؟.
دیدگاه ها (۷)

من و خورشید نشستیم و توافق کردیمصبح را با طپش قلب تو آ...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۶" در آغوش رویای آبی ات " ...

{استاد جدید} پارت سوم... صبح، ات با عجله خودش را به دانشگاه ...

★ازدواج اجباری...p³سرم گیج میرفت؛ نفسم بالا نمیومد!اصلا نفهم...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

#تک‌پارتی_چان🐺توضیح🐺چان یه پسر از دانشگاه بود که کنار تو روی...

#in_your_eyespart_78ویو جونگ کوکچند ساعت گذشته بود...اما حتی...

P4طناز با شنیدن حرف کانگ، رنگش پرید.— اگر مقاومت کرد... مجبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط