{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۶

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۶
" در آغوش رویای آبی ات "

همه موافقت کردن..منم به ناچار همراه جونگکوک رفتم و کنارش روی یکی از مبلا نشستم..خدایا!..اینا کار و زندگی ندارن؟..ساعت ۱۱ شبه..

× خیلی خب ، من میچرخونم

بطری چرخید و بین یکی از زن ها و جونگوک افتاد..این زنه از زمان ورودش هی واسم چشم غره میرفت..خدا به خیر کنه..

× جرعت یا حقیقت؟
+ واضحه ، حقیقت..

تهیونگ از اون ور خندید و گفت.

× کوک هیچ وقت جرعت رو انتخاب نمیکنه!

کم کم زمزمه هایی شکل گرفت..

+ بپرس جنا..
× خیلی خب ، بهم بگو ببینم..آممم..حاضری تا کجا برای سوجین پیش بری؟

آب دهنم رو به آهستگی قورت دادم.

+ تا هر جایی که لازم باشه
× خب ، مثلا تا کجا؟..چطوره یه امتحانی بکنیم؟

جونگکوک از روی هشدار اسمش رو صدا کرد.

+جنا!

اما جنا انگار اصلا توی باغ نبود..حسود خانوم..

× امممم..من هنوز منظورت رو دقیق متوجه نشدم!..بهتر نیست بهمون نشون بدی؟..
+ من حقیقت رو انتخاب کردم ، نه جرعت!..

دیدم که جنا حرصی نگاهش رو گرفت و بطری رو چرخوند.
اینبار روی کوک و تهیونگ افتاد..تهیونگ متفکر ، انگار که این بازی براش جالب باشه یکمی خودش رو جلو کشید.

× جرعت..یا حقیقت..آقای جئون؟..
+ جرعت.

جمع در سکوت فرو رفت..سکوتی که اصلا حس خوبی بهش نداشتم!

× اوکی..یه چیز ساده..
+ بگو.
× عشقت رو به سوجین ثابت کن!..میدونی هنوز برام عجیبه که بلاخره با یه نفر نامزد کردی و اینطور بهمون گفتی!

خدایا خودت نجاتم بده..
کوک دستش رو لای موهاش فرو کرد.

+ خجالتیه..
× اما بازی بازیه..و تو جرعت رو انتخاب کردی!..

صدای جنا روی مخم رژه رفت..قبل از اینکه فرصت کنم جواب دندون شکنی بهش بدم ، دست چپم توسط کوک کشیده شد و به محض چرخیدنم لب هام روی لب هاش قرار گرفت..
چشم هام بیشتر از این باز نمیشد..یه دستش رو برد پشت سرم و دست دیگش رو به کمرم رسوند ، منو بیشتر به سمت خودش کشید که داخل بغلش افتادم..جمع ، توی سکوت وصف ناپذیری غرق بود و این بیشتر خجالتم میداد!

×کوک..!..

زمزمه ی ناباور جنا به گوشم که خورد حرصی شدم..زنیکه از اول مهمونی رو مخم بود تازه چندبار هم بهم بد و بیراه گفته بود و من به خاطر حفظ آبرو چیزی بهش نگفته بودم.
اما الان وقت انتقام بود!
دستم رو لای موهای کوک که فرو بردم یه لحظه آروم شد..یا در واقع باید بگم ، شکه شد..اما بدون تردید دوباره محکم تر از قبل من رو بوسید طوری که هر لحظه بیشتر و بیشتر نفس کم میاوردم..البته راضیم ، چون یه نفر اینجا بدجور حرصی شده..
بسوز جنا خانوم..این تازه اولشه!..تو هنوز سوجین سلیطه رو نشناختی...
دیدگاه ها (۳۴)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

شب تولدم پارت 15ات: هی چیکار میکنی جونگ کوک: خیلی خوشگلی پرن...

p²ویو تهیونگدختره رو بردم خونه...جیمین : سلا..این کیهههههتهی...

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط