{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم میسوزد که دیگر دوست صمیمی ام نیست. یعنی دوستم هست اما

دلم میسوزد که دیگر دوست صمیمی ام نیست. یعنی دوستم هست اما دیگر با هم حرف نمیزنیم. من غر نمیزنم از زندگی ام. او هم چیزی نمیگوید. دلم میخواهد تقصیرها را بندازم گردن او. وقتی ازم حالم را پرسید و گفتم که خوب نیستم و گفت که تو هم که حالت هیچ وقت خوب نیست. دلم یک جوری خالی شد. خب آدم که به دوستش الکی نمیگوید حالش خوب است وقتی که نیست. فقط الان دلم می سوزد که دیگر دوست صمیمی ام نیست. بروم اینها را بهش بگویم؟
دیدگاه ها (۱)

من از سرمایه ی عالمهمین یک قلب را دارم... #فاضل_نظری

بعد از توهنوز هستمهنوز راه میروم؛ حرف میزنمهنوز فکر میکنم؛ آ...

میدونیمشکل از خوب یا کم بودن تو نیستهیچ ربطیم به لیاقت اون ک...

خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست. آدمها حق...

سلام من میخوام برای اولین بار سناریو بنویسم اگه بد بود ببخشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط