ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم

ناخـوش شده ام درد تو افتاده به جانم
بایـد چــه بگویــم به پرستار جوانم؟!
باید چه بگویم؟ تو بگو،ها؟ چه بگویم؟
وقتــی که نـــدارد خبـر از درد نهانم
تب کــرده ام اما نه به تعـــبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه ی جانم
بیمــاری مــــن عـــامل بیگـــانه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب وروانم
آخــر چه کند با دل من علـم پزشکی
وقتـی که به دیـدار تو بسته ضربانم


‌‌ ‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‍‌‌ ‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‍‌‍‌
دیدگاه ها (۸)

جز یاد عشق یارم فکری به سر نباشد در راه من به جز او کس ه...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه...عزیزم!من و تو کوچهٔ مهتاب ن...

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها راڪه تسڪین می‌دهد چشمت...

ناز کن شیرین غزل بس ناز دارد چشم توحس لذت آور شهناز دارد چشم...

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم باید چه بگویم به پرستار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط