{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفت

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفت
بندبند جسم وجان واستخوانم را گرفت
لال گشتم تا ک عشق امد ب ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت
با اشاره من بدوگفتم ک خوشحالم ولی
او بحالم گریه کرد, شوق نهانم را گرفت
کور و کر بودم نفهمیدم ک عقلم را ربود
باجنون امدسراغم وای, ایمانم را گرفت
من شدم کافرپرستش کردم اورا تا خدا
اوخدایم گشت و از من اسمانم راگرفت
برزبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت
خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجرامد مهلت و وقت و زمانم را گرفت

دیدگاه ها (۷)

قلب دیوانه به هر حال ، خطا خواهد کرد ،رفته‌ای ؛ پشت سرت باز ...

هر زمــان مــی خــنــدی، احــســاس ســعــادت مــی ڪــنــمعــ...

من همان شاعر گنگم که زبان باز نکردشعر می گفت ولی عاشقی آغاز ...

گفتم به دام اسیرم ، گفتا که دانه با منگفتم که آشیان کو ؟ گفت...

تقدیم به پسرم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط