「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 160
✦.................................
اما امشب... فقط با دیدن تهیونگ... تمام آن دیوار فرو ریخته بود
+ دلم برات تنگ شده...
میان گریه زمزمه کرد:
+ خیلی...
دستش را محکم روی سینه اش گذاشت، قلبش درد گرفته بود، آنقدر که نفس کشیدن برایش سخت شده بود، چشم هایش را بست اشک هایش یکی پس از دیگری روی سنگفرش میچکیدند
همان لحظه...
صدای قدم هایی آرام، از پشت سرش به گوش رسید
آیلین خشکش زد، با عجله پشت دستش را روی گونه های خیسش کشید چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید تا صدای هق هقش قطع شود، لب هایش را محکم روی هم فشار داد بعد خیلی آرام برگشت.
و قلبش دوباره از تپش ایستاد؛ تهیونگ چند قدم آن طرف تر ایستاده بود کت مشکی اش را پوشیده بود و هر دو دستش داخل جیبش بود نمیخواست نزدیک تر بیاید فقط همانجا ایستاده بود.
نگاهش آرام روی صورت خیس آیلین مانده بود نگاهی که درد را فریاد میز، چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند فقط باد، آرام میان موهای آیلین میپیچید
آیلین سریع صورتش را برگرداند با آستینش اشک هایش را پاک کرد و با لبخندی که بیشتر شبیه شکستن بود، گفت:
+ اینجا چیکار میکنی...؟
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت، چند لحظه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ دیدم یکی قبل از من، از جمع فرار کرده.
آیلین لبش را گاز گرفت، خواست چیزی بگوید اما بغض دوباره راه گلویش را بست تهیونگ همان طور که فاصله را حفظ کرده بود، آرام ادامه داد:
_ گریه کردی...
این سؤال نبود او مطمئن بود، آیلین با عجله سرش را تکان داد.
+ نه...
تهیونگ خیلی آرام، گوشهی لبش تلخ بالا رفت
_ هنوزم وقتی دروغ میگی، اول نوک بینیت قرمز میشه.
آیلین بی اختیار دستش را روی بینی اش گذاشت همان حرکت ساده، باعث شد تهیونگ بعد از مدت ها، خیلی کمرنگ لبخند بزند اما آن لبخند به چشم هایش نرسید؛ چشم هایش هنوز خسته بودند، هنوز دلتنگ و هنوز فقط آیلین را نگاه میکردند
آیلین دیگر طاقت آن نگاه را نداشت سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
+ من... باید برم داخل...
بلند شد و خواست از کنارش رد شود اما هنوز یک قدم برنداشته بود که تهیونگ آرام مچ دستش را گرفت؛ نه محکم فقط آنقدر که نگذارد برود
آیلین ایستاد، نفسش لرزید بدون اینکه برگردد، آهسته گفت:
+ ولم کن...
تهیونگ چند ثانیه هیچ نگفت فقط به شانه های لرزان دختر نگاه میکرد بعد آرام، صدایی که از خستگی یک ماه سکوت گرفته بود، میان شب پیچید:
_ نمیتونم...
آیلین پلک هایش را بست، اشک تازه ای روی گونهاش لغزید
+ لطفا...
تهیونگ یک قدم جلو آمد، فاصلهی بینشان حالا فقط به اندازهی یک نفس بود دست دیگرش راخیلی آرام دور کمر آیلین گذاشت تا نگذارد دوباره از او فاصله بگیرد، بدنش میلرزید اما نه از عصبانیت... از ترسِ از دست دادنش
آیلین آرام به دیوار پشت سرش تکیه خورد نگاهش را بالا آورد برای اولین بار بعد از یک ماه، چشم هایشان این قدر نزدیک هم بود؛ تهیونگ با درد نگاهش کرد نگاهی که هزار سؤال داشت:
_ فقط یه بار...
مکث کرد، گلویش خشک شده بود
_ فقط یه بار تو چشمام نگاه کن و بهم بگو واقعاً دیگه دوستم نداری
سکوت سنگین تر از همیشه میانشان نشست، آیلین لب هایش را روی هم فشار تصویر ماسک سیاه و صدای مرد نقابدار دوباره در ذهنش پیچید:
«اگه بهش نزدیک بشی... اول اون میمیره.»
قلبش فرو ریخت، اشک هایش بی امان پایین میآمد با هر ذره از وجودش دلش میخواست خودش را در آغوش مرد روبه رو پنهان کند اما حق این کار را نداشت، دو دستش را روی سینهی تهیونگ گذاشت
انگشت هایش از شدت گریه میلرزید، با تمام توان، او را چند قدم عقب هل داد.
+ نکن...
صدایش شکست:
+ خواهش میکنم...
تهیونگ حتی مقاومت نکرد، فقط با ناباوری نگاهش میکرد، آیلین میان هق هق هایش سرش را تکان داد:
+ اگه... اگه یه ذره منو دوست داری... دیگه نزدیکم نشو...
جملهی آخر را تقریباً فریاد زد، بعد برگشت در شیشهای را با عجله باز کرد اشک هایش امانش نمیداد بیآنکه پشت سرش را نگاه کند، از پله ها بالا دوید صدای بسته شدن در اتاقش، در تمام خانه پیچید.
تهیونگ همان جا، میان حیاط تاریک، بی حرکت ایستاده بود انگار هنوز منتظر بود در دوباره باز شود و آیلین بگوید همهی اینها یک سوءتفاهم بوده است، اما در بسته ماند.
_ هرچی داره اذیتت میکنه... پیداش میکنم حتی اگه خودت نخوای چیزی بهم بگی.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 160
✦.................................
اما امشب... فقط با دیدن تهیونگ... تمام آن دیوار فرو ریخته بود
+ دلم برات تنگ شده...
میان گریه زمزمه کرد:
+ خیلی...
دستش را محکم روی سینه اش گذاشت، قلبش درد گرفته بود، آنقدر که نفس کشیدن برایش سخت شده بود، چشم هایش را بست اشک هایش یکی پس از دیگری روی سنگفرش میچکیدند
همان لحظه...
صدای قدم هایی آرام، از پشت سرش به گوش رسید
آیلین خشکش زد، با عجله پشت دستش را روی گونه های خیسش کشید چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید تا صدای هق هقش قطع شود، لب هایش را محکم روی هم فشار داد بعد خیلی آرام برگشت.
و قلبش دوباره از تپش ایستاد؛ تهیونگ چند قدم آن طرف تر ایستاده بود کت مشکی اش را پوشیده بود و هر دو دستش داخل جیبش بود نمیخواست نزدیک تر بیاید فقط همانجا ایستاده بود.
نگاهش آرام روی صورت خیس آیلین مانده بود نگاهی که درد را فریاد میز، چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند فقط باد، آرام میان موهای آیلین میپیچید
آیلین سریع صورتش را برگرداند با آستینش اشک هایش را پاک کرد و با لبخندی که بیشتر شبیه شکستن بود، گفت:
+ اینجا چیکار میکنی...؟
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت، چند لحظه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ دیدم یکی قبل از من، از جمع فرار کرده.
آیلین لبش را گاز گرفت، خواست چیزی بگوید اما بغض دوباره راه گلویش را بست تهیونگ همان طور که فاصله را حفظ کرده بود، آرام ادامه داد:
_ گریه کردی...
این سؤال نبود او مطمئن بود، آیلین با عجله سرش را تکان داد.
+ نه...
تهیونگ خیلی آرام، گوشهی لبش تلخ بالا رفت
_ هنوزم وقتی دروغ میگی، اول نوک بینیت قرمز میشه.
آیلین بی اختیار دستش را روی بینی اش گذاشت همان حرکت ساده، باعث شد تهیونگ بعد از مدت ها، خیلی کمرنگ لبخند بزند اما آن لبخند به چشم هایش نرسید؛ چشم هایش هنوز خسته بودند، هنوز دلتنگ و هنوز فقط آیلین را نگاه میکردند
آیلین دیگر طاقت آن نگاه را نداشت سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
+ من... باید برم داخل...
بلند شد و خواست از کنارش رد شود اما هنوز یک قدم برنداشته بود که تهیونگ آرام مچ دستش را گرفت؛ نه محکم فقط آنقدر که نگذارد برود
آیلین ایستاد، نفسش لرزید بدون اینکه برگردد، آهسته گفت:
+ ولم کن...
تهیونگ چند ثانیه هیچ نگفت فقط به شانه های لرزان دختر نگاه میکرد بعد آرام، صدایی که از خستگی یک ماه سکوت گرفته بود، میان شب پیچید:
_ نمیتونم...
آیلین پلک هایش را بست، اشک تازه ای روی گونهاش لغزید
+ لطفا...
تهیونگ یک قدم جلو آمد، فاصلهی بینشان حالا فقط به اندازهی یک نفس بود دست دیگرش راخیلی آرام دور کمر آیلین گذاشت تا نگذارد دوباره از او فاصله بگیرد، بدنش میلرزید اما نه از عصبانیت... از ترسِ از دست دادنش
آیلین آرام به دیوار پشت سرش تکیه خورد نگاهش را بالا آورد برای اولین بار بعد از یک ماه، چشم هایشان این قدر نزدیک هم بود؛ تهیونگ با درد نگاهش کرد نگاهی که هزار سؤال داشت:
_ فقط یه بار...
مکث کرد، گلویش خشک شده بود
_ فقط یه بار تو چشمام نگاه کن و بهم بگو واقعاً دیگه دوستم نداری
سکوت سنگین تر از همیشه میانشان نشست، آیلین لب هایش را روی هم فشار تصویر ماسک سیاه و صدای مرد نقابدار دوباره در ذهنش پیچید:
«اگه بهش نزدیک بشی... اول اون میمیره.»
قلبش فرو ریخت، اشک هایش بی امان پایین میآمد با هر ذره از وجودش دلش میخواست خودش را در آغوش مرد روبه رو پنهان کند اما حق این کار را نداشت، دو دستش را روی سینهی تهیونگ گذاشت
انگشت هایش از شدت گریه میلرزید، با تمام توان، او را چند قدم عقب هل داد.
+ نکن...
صدایش شکست:
+ خواهش میکنم...
تهیونگ حتی مقاومت نکرد، فقط با ناباوری نگاهش میکرد، آیلین میان هق هق هایش سرش را تکان داد:
+ اگه... اگه یه ذره منو دوست داری... دیگه نزدیکم نشو...
جملهی آخر را تقریباً فریاد زد، بعد برگشت در شیشهای را با عجله باز کرد اشک هایش امانش نمیداد بیآنکه پشت سرش را نگاه کند، از پله ها بالا دوید صدای بسته شدن در اتاقش، در تمام خانه پیچید.
تهیونگ همان جا، میان حیاط تاریک، بی حرکت ایستاده بود انگار هنوز منتظر بود در دوباره باز شود و آیلین بگوید همهی اینها یک سوءتفاهم بوده است، اما در بسته ماند.
_ هرچی داره اذیتت میکنه... پیداش میکنم حتی اگه خودت نخوای چیزی بهم بگی.
- ۳۲۸
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط