「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 146
✦.................................
چند دقیقهای همان طور گذشت؛ نه آیلین حرفی میزد و نه تهیونگ سکوت را می شکست فقط صدای آرام باران که به شیشهی اتاق میخورد، میان نفس های منظم آن دو گم میشد.
آیلین هنوز سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشته بود گرمای آغوش مرد، خجالت چند دقیقهی قبل را آرام آرام از دلش میشست انگشتانش بی اختیار گوشهی پیراهن سفید را میان دست گرفته بودند و با آن بازی میکردند
تهیونگ نگاه کوتاهی به صورت آرام او انداخت؛ گونه هایش هنوز کمی سرخ بود
لبخند خیلی محوی روی لبهای مرد نشست؛ لبخندی که فقط آیلین توانسته بود از او بگیرد.
چند لحظه بعد، خیلی آرام دستش را روی موهای نمدار آیلین کشید و با صدایی بم گفت:
_ بمون میام.
آیلین سرش را بلند کرد، نگاهش پر از سوال بود
+ کجا...؟
تهیونگ خیلی کوتاه جواب داد:
_ میام.
با احتیاط او را از روی پاهایش پایین آورد قبل از اینکه آیلین چیزی بپرسد، از اتاق بیرون رفت، در که بسته شد، آیلین نفس آرامی بیرون داد
نگاهش بی اختیار دور اتاق چرخید همه چیز بوی تهیونگ را میداد؛ از پیراهنی که تنش بود تا ملحفه های سفید تخت لبخند خجولانهای روی لبش نشست
چند دقیقه بعد، صدای قدم های تهیونگ دوباره در راهرو پیچید، در باز شد؛ او با یک لیوان آب و جعبهی کوچکی وارد اتاق شد.
آیلین با کنجکاوی به دستش نگاه کرد
تهیونگ کنار تخت نشست، قرصی از داخل جعبه بیرون آورد و لیوان آب را به سمتش گرفت.
_ اینو بخور
+ چیه؟
_ مسکن... بهتر میشی.
آیلین چند ثانیه به قرص خیره ماند، بعد آهسته آن را گرفت هنوز گونه هایش از خجالت رنگ داشت، تهیونگ متوجه نگاه فراری او شده بود بعد از چند لحظه سکوت، خیلی آرام گفت:
_ لازم نیست جلوی من خجالت بکشی.
آیلین سرش را بالا آورد چشم هایش برای لحظهای در نگاه آرام تهیونگ گره خورد لب پایینش را میان دندان گرفت و با صدایی که از همیشه آرامتر بود، گفت:
+ سخته... هر بار نگام میکنی بیشتر خجالت میکشم
تهیونگ چیزی نگفت فقط چند ثانیه نگاهش کرد بعد، گوشهی لبش خیلی آرام بالا رفت
_ عجیبه...
آیلین با کنجکاوی سر بلند کرد
+ چی...؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، خیلی آرام گفت:
_ مگه خودت نگفتی...
چند لحظه مکث کرد، انگار میخواست مطمئن شود آیلین دقیقاً یادش هست بعد با همان آرامش ادامه داد:
_لازم نیست همیشه فرمانده باشی... ددیم باش
برای یک لحظه، زمان ایستاد چشم های آیلین از خجالت گرد شد گونه هایش در چند ثانیه از همیشه سرخ تر شدند حتی نوک گوشهایش هم رنگ گرفت.
+ ت... تهیونگ...!
صدایش از شدت خجالت لرزید بی اختیار هر دو دستش را روی صورتش گذاشت.
+ وای... تو... تو هنوز یادت مونده...؟
تهیونگ خیلی کوتاه خندید خندهای آرام، واقعی و از ته دل؛ همان خندهای که فقط کنار آیلین روی لبش مینشست
_ همهی حرفات یادمه.
آیلین از خجالت نالهی کوتاهی کشید، بالش کنار دستش را برداشت و با عجله روی صورتش گذاشت.
+ نه اینو نباید یادت میموند...
تهیونگ این بار نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد نگاهش روی بالش سفیدی که تمام صورت آیلین را پنهان کرده بود ماند، بعد با مهربانی دستش را روی بالش گذاشت و خیلی آرام گفت:
_ قایم شدی...؟
چند ثانیه سکوت کرد، لبخندش عمیق تر شد:
_ دختر کوچولوم...
قلب آیلین یک لحظه از تپش ایستاد هیچوقت از دهان تهیونگ چنین لحنی نشنیده بود؛ آن صدای آرام... آن دو کلمهی کوتاه بیدفاع ترین جای دلش را لمس کرده بودند.
پشت بالش، لبهایش بیاختیار به لبخند نشس اما هنوز جرئت نداشت صورتش را نشان بدهد با صدایی گرفته و خجالت زده گفت:
+ باهات قهرم...
تهیونگ خیلی آرام خندید، دستش را از روی بالش برنداشت
_ مطمئنی...؟
آیلین همان طور که صورتش را پنهان کرده بود، سرش را خیلی آرام تکان داد
+ آره...
تهیونگ کمی جلوتر آمد آنقدر که فاصلهی میانشان فقط به اندازهی یک نفس شد بعد با همان لحن آرام و شیطنتی که فقط آیلین از او میدید، زمزمه کرد:
_ پس چرا داری لبخند میزنی...؟
آیلین همان لحظه فهمید لو رفته است، آه کوتاهی کشید بالش را چند سانتی متر پایین آورد فقط چشم های خجالت زده و گونه های سرخش پیدا بود.
تهیونگ نگاهش کرد و بیاختیار دوباره لبخند زد انگار هر بار که آیلین این طور کودکانه خجالت میکشید، دل خودش هم آرام تر میشد
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 146
✦.................................
چند دقیقهای همان طور گذشت؛ نه آیلین حرفی میزد و نه تهیونگ سکوت را می شکست فقط صدای آرام باران که به شیشهی اتاق میخورد، میان نفس های منظم آن دو گم میشد.
آیلین هنوز سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشته بود گرمای آغوش مرد، خجالت چند دقیقهی قبل را آرام آرام از دلش میشست انگشتانش بی اختیار گوشهی پیراهن سفید را میان دست گرفته بودند و با آن بازی میکردند
تهیونگ نگاه کوتاهی به صورت آرام او انداخت؛ گونه هایش هنوز کمی سرخ بود
لبخند خیلی محوی روی لبهای مرد نشست؛ لبخندی که فقط آیلین توانسته بود از او بگیرد.
چند لحظه بعد، خیلی آرام دستش را روی موهای نمدار آیلین کشید و با صدایی بم گفت:
_ بمون میام.
آیلین سرش را بلند کرد، نگاهش پر از سوال بود
+ کجا...؟
تهیونگ خیلی کوتاه جواب داد:
_ میام.
با احتیاط او را از روی پاهایش پایین آورد قبل از اینکه آیلین چیزی بپرسد، از اتاق بیرون رفت، در که بسته شد، آیلین نفس آرامی بیرون داد
نگاهش بی اختیار دور اتاق چرخید همه چیز بوی تهیونگ را میداد؛ از پیراهنی که تنش بود تا ملحفه های سفید تخت لبخند خجولانهای روی لبش نشست
چند دقیقه بعد، صدای قدم های تهیونگ دوباره در راهرو پیچید، در باز شد؛ او با یک لیوان آب و جعبهی کوچکی وارد اتاق شد.
آیلین با کنجکاوی به دستش نگاه کرد
تهیونگ کنار تخت نشست، قرصی از داخل جعبه بیرون آورد و لیوان آب را به سمتش گرفت.
_ اینو بخور
+ چیه؟
_ مسکن... بهتر میشی.
آیلین چند ثانیه به قرص خیره ماند، بعد آهسته آن را گرفت هنوز گونه هایش از خجالت رنگ داشت، تهیونگ متوجه نگاه فراری او شده بود بعد از چند لحظه سکوت، خیلی آرام گفت:
_ لازم نیست جلوی من خجالت بکشی.
آیلین سرش را بالا آورد چشم هایش برای لحظهای در نگاه آرام تهیونگ گره خورد لب پایینش را میان دندان گرفت و با صدایی که از همیشه آرامتر بود، گفت:
+ سخته... هر بار نگام میکنی بیشتر خجالت میکشم
تهیونگ چیزی نگفت فقط چند ثانیه نگاهش کرد بعد، گوشهی لبش خیلی آرام بالا رفت
_ عجیبه...
آیلین با کنجکاوی سر بلند کرد
+ چی...؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، خیلی آرام گفت:
_ مگه خودت نگفتی...
چند لحظه مکث کرد، انگار میخواست مطمئن شود آیلین دقیقاً یادش هست بعد با همان آرامش ادامه داد:
_لازم نیست همیشه فرمانده باشی... ددیم باش
برای یک لحظه، زمان ایستاد چشم های آیلین از خجالت گرد شد گونه هایش در چند ثانیه از همیشه سرخ تر شدند حتی نوک گوشهایش هم رنگ گرفت.
+ ت... تهیونگ...!
صدایش از شدت خجالت لرزید بی اختیار هر دو دستش را روی صورتش گذاشت.
+ وای... تو... تو هنوز یادت مونده...؟
تهیونگ خیلی کوتاه خندید خندهای آرام، واقعی و از ته دل؛ همان خندهای که فقط کنار آیلین روی لبش مینشست
_ همهی حرفات یادمه.
آیلین از خجالت نالهی کوتاهی کشید، بالش کنار دستش را برداشت و با عجله روی صورتش گذاشت.
+ نه اینو نباید یادت میموند...
تهیونگ این بار نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد نگاهش روی بالش سفیدی که تمام صورت آیلین را پنهان کرده بود ماند، بعد با مهربانی دستش را روی بالش گذاشت و خیلی آرام گفت:
_ قایم شدی...؟
چند ثانیه سکوت کرد، لبخندش عمیق تر شد:
_ دختر کوچولوم...
قلب آیلین یک لحظه از تپش ایستاد هیچوقت از دهان تهیونگ چنین لحنی نشنیده بود؛ آن صدای آرام... آن دو کلمهی کوتاه بیدفاع ترین جای دلش را لمس کرده بودند.
پشت بالش، لبهایش بیاختیار به لبخند نشس اما هنوز جرئت نداشت صورتش را نشان بدهد با صدایی گرفته و خجالت زده گفت:
+ باهات قهرم...
تهیونگ خیلی آرام خندید، دستش را از روی بالش برنداشت
_ مطمئنی...؟
آیلین همان طور که صورتش را پنهان کرده بود، سرش را خیلی آرام تکان داد
+ آره...
تهیونگ کمی جلوتر آمد آنقدر که فاصلهی میانشان فقط به اندازهی یک نفس شد بعد با همان لحن آرام و شیطنتی که فقط آیلین از او میدید، زمزمه کرد:
_ پس چرا داری لبخند میزنی...؟
آیلین همان لحظه فهمید لو رفته است، آه کوتاهی کشید بالش را چند سانتی متر پایین آورد فقط چشم های خجالت زده و گونه های سرخش پیدا بود.
تهیونگ نگاهش کرد و بیاختیار دوباره لبخند زد انگار هر بار که آیلین این طور کودکانه خجالت میکشید، دل خودش هم آرام تر میشد
- ۱.۸k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط