حکایت .....گلستان .
حکایت .....گلستان .
یاد دارمکه شبی د ر کاروانی همه شب رفته بودیم وسحر در کنار بیشه ای خفته .
شو.ریده ای که در ان سفر همراه ما بود نعره ای بر اورد وراه بیابان گرفت ویک نفس ارام نیافت .
چون روز شد .گفتمش ان چه حالت بود ؟گفت بلبلان را دیدم که بنالش در امده بودند از درخت وکبکان از کوه وغوکان در اب و بهایم در بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح ومن به غفلت خفته .
دوش نرغی به صبح می نالید
عقل وصبرم ببرد وطاقت وهوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر اواز من رسید بگوش
گفت باور نداشتم که ترا
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط ادمیت نیست
مرغ تسبیح خوان ومن خاموش .
جناب سعدی ...
الصلوه .جا نمونی .بسم الله .
یاد دارمکه شبی د ر کاروانی همه شب رفته بودیم وسحر در کنار بیشه ای خفته .
شو.ریده ای که در ان سفر همراه ما بود نعره ای بر اورد وراه بیابان گرفت ویک نفس ارام نیافت .
چون روز شد .گفتمش ان چه حالت بود ؟گفت بلبلان را دیدم که بنالش در امده بودند از درخت وکبکان از کوه وغوکان در اب و بهایم در بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح ومن به غفلت خفته .
دوش نرغی به صبح می نالید
عقل وصبرم ببرد وطاقت وهوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر اواز من رسید بگوش
گفت باور نداشتم که ترا
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط ادمیت نیست
مرغ تسبیح خوان ومن خاموش .
جناب سعدی ...
الصلوه .جا نمونی .بسم الله .
- ۱۰۲
- ۲۳ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط