*نام فیک:«دیـداریــی عجیب»
*نام فیک:«دیـداریــی عجیب»
(پارت:۱۰)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همین حین که اون مرتیکه می خواست بهم دست بزنه .
جونگکوک وارد کتابفروشی شد ، با دیدن این صحنه خشمگین شد و به طرف اون پسره قدم های تندی برداشت.
وقتی که با جون فاصله ای نداشت مشتی پر قدرت زد توی صورته جون.
خون از گوشه ی دهنه پسره جاری شد .
گفتم :«جونگکوک داری چیکار میکنی.»
بدون اینکه جوابمو بده رو به جون گفت:«کی گفته که به لیا دست بزنی ؟»
جون گفت:«به تو چه ربطی داره من لیا رو دوست دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم»
وقتی که جونگکوک این حرفو شنید عصبانی تر از قبل شد
جونگکوک گفت:«ولی لیا تو رو دوست نداره اون من و دوست داره چرا از خودش نمی پرسی ؟»
جون به من نگاه کرد و سوال و با چشم هاش از من پرسید.
منم گفتم:«آره ، جونگکوک و دوست دارم.
جون تا حالا صد بار بهت گفتم من تورو دوست ندارم لطفاً از اینجا برو.»
جون بدون اینکه حرفی بزنه سرشو انداخت پایین و از کتابفروشی رفت بیرون.
فهمیدم که واقعاً ناراحت شده ولی تقصیر من که نیست که دوستش ندارم.
نمی تونستم توی چشم های جونگکوک نگاه کنم.
گفتم:«جونگکوک! ببخشید به خاطر حرف احمقانه ای که زدم .»
گفت :«اشکال نداره به خاطر اینکه از شر اون پسره خلاص بشیم باید این کار و می کردیم.»
گفتم :«خوب شد به موقع رسیدی جونگکوک
تو از دیروز تا حالا خیلی بهم کمک کردی واقعا نمی دونم چطوری تشکر کنم.»
جونگکوک جواب داد:«قصدم خرید کتاب بود که به دعوا منتهی شد ولی این دلیل نمی شه که دیگه کتاب نخرم یا دیگه به دیدنت نیام.
و اینکه من واقعا کاره خاصی نکردم من کمک کردن به بقیه رو دوست دارم تو هم جزوی از بقیه هستی لیا خانم.
از اینکه باهات آشنا شدم خوشحالم.»
(جونگکوک خنده ای کرد و رفت به سمت قفسه کتاب ها.)
داشتم از خجالت آب می شدم که جوابشو دادم ، گفتم:«منم خوشحالم که تونستم سلبریتی مورد علاقمو ببینم و باهاش دوست بشم.»
(و با هم خندیدیم.)
جونگکوک چند تا کتاب رمان برداشت و گذاشت روی میز گفت :«بیا کارت و بگیر و حساب کن.»
گفتم :«نه اصلا شما خیلی به من کمک کردی نیازی به حساب کردن نیست قابل شما را ندارم.»
جونگکوک گفت:«نه باید حساب کنیم.»
نه جونگکوک ممنون ولی نیازی نیست.
جونگکوک گفت:«خب بیا این و بگیر،این بیلیت کنسرت یه ماه دیگه اس گروه ما می خواد یه آهنگ جدید بخونه و دلم می خواد تو هم بیای اینم به جایه پوله کتاب ها.»
گفتم:«واقعا ممنونم جونگکوک خیلی خوشحالم کردی.»
جونگکوک گفت:«کاری نکردم لیا خانم.
من دیگه برم بعداً می بینمت ، خدافظ لیا جان.»
منم جوابشو دادم و گفتم:«خدافظ جونگکوک و لبخندی به صورتش زدم و جونگکوک رفت.»
واقعا باورم نمی شد که می تونم برم به کنسرت بی تی اس.
الان می تونم به خاطر لطفه جونگکوک گروه مورد علاقمو ببینم.
اوه داشت به کلی یادم می رفت باید برم بیمارستان پیش برادرم اُما دیگه خسته شد باید کتابفروشی و تعطیل کنم و برم .
بلیطی که جونگکوک بهم داد و گذاشتم توی کیفم ، چراغ هارو خاموش کردم و در و قفل کردم و رفتم بیمارستان........
ادامه دارد.......
(پارت:۱۰)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همین حین که اون مرتیکه می خواست بهم دست بزنه .
جونگکوک وارد کتابفروشی شد ، با دیدن این صحنه خشمگین شد و به طرف اون پسره قدم های تندی برداشت.
وقتی که با جون فاصله ای نداشت مشتی پر قدرت زد توی صورته جون.
خون از گوشه ی دهنه پسره جاری شد .
گفتم :«جونگکوک داری چیکار میکنی.»
بدون اینکه جوابمو بده رو به جون گفت:«کی گفته که به لیا دست بزنی ؟»
جون گفت:«به تو چه ربطی داره من لیا رو دوست دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم»
وقتی که جونگکوک این حرفو شنید عصبانی تر از قبل شد
جونگکوک گفت:«ولی لیا تو رو دوست نداره اون من و دوست داره چرا از خودش نمی پرسی ؟»
جون به من نگاه کرد و سوال و با چشم هاش از من پرسید.
منم گفتم:«آره ، جونگکوک و دوست دارم.
جون تا حالا صد بار بهت گفتم من تورو دوست ندارم لطفاً از اینجا برو.»
جون بدون اینکه حرفی بزنه سرشو انداخت پایین و از کتابفروشی رفت بیرون.
فهمیدم که واقعاً ناراحت شده ولی تقصیر من که نیست که دوستش ندارم.
نمی تونستم توی چشم های جونگکوک نگاه کنم.
گفتم:«جونگکوک! ببخشید به خاطر حرف احمقانه ای که زدم .»
گفت :«اشکال نداره به خاطر اینکه از شر اون پسره خلاص بشیم باید این کار و می کردیم.»
گفتم :«خوب شد به موقع رسیدی جونگکوک
تو از دیروز تا حالا خیلی بهم کمک کردی واقعا نمی دونم چطوری تشکر کنم.»
جونگکوک جواب داد:«قصدم خرید کتاب بود که به دعوا منتهی شد ولی این دلیل نمی شه که دیگه کتاب نخرم یا دیگه به دیدنت نیام.
و اینکه من واقعا کاره خاصی نکردم من کمک کردن به بقیه رو دوست دارم تو هم جزوی از بقیه هستی لیا خانم.
از اینکه باهات آشنا شدم خوشحالم.»
(جونگکوک خنده ای کرد و رفت به سمت قفسه کتاب ها.)
داشتم از خجالت آب می شدم که جوابشو دادم ، گفتم:«منم خوشحالم که تونستم سلبریتی مورد علاقمو ببینم و باهاش دوست بشم.»
(و با هم خندیدیم.)
جونگکوک چند تا کتاب رمان برداشت و گذاشت روی میز گفت :«بیا کارت و بگیر و حساب کن.»
گفتم :«نه اصلا شما خیلی به من کمک کردی نیازی به حساب کردن نیست قابل شما را ندارم.»
جونگکوک گفت:«نه باید حساب کنیم.»
نه جونگکوک ممنون ولی نیازی نیست.
جونگکوک گفت:«خب بیا این و بگیر،این بیلیت کنسرت یه ماه دیگه اس گروه ما می خواد یه آهنگ جدید بخونه و دلم می خواد تو هم بیای اینم به جایه پوله کتاب ها.»
گفتم:«واقعا ممنونم جونگکوک خیلی خوشحالم کردی.»
جونگکوک گفت:«کاری نکردم لیا خانم.
من دیگه برم بعداً می بینمت ، خدافظ لیا جان.»
منم جوابشو دادم و گفتم:«خدافظ جونگکوک و لبخندی به صورتش زدم و جونگکوک رفت.»
واقعا باورم نمی شد که می تونم برم به کنسرت بی تی اس.
الان می تونم به خاطر لطفه جونگکوک گروه مورد علاقمو ببینم.
اوه داشت به کلی یادم می رفت باید برم بیمارستان پیش برادرم اُما دیگه خسته شد باید کتابفروشی و تعطیل کنم و برم .
بلیطی که جونگکوک بهم داد و گذاشتم توی کیفم ، چراغ هارو خاموش کردم و در و قفل کردم و رفتم بیمارستان........
ادامه دارد.......
- ۷۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط