*نام فیک:«دیـداریـــی عجیب»
*نام فیک:«دیـداریـــی عجیب»
(پارت:۱۱)
------------------------------------------------------
دره کتابفروشی و بستم و گوشیمو از توی کیفم در آوردم و می خواستم تاکسی بگیرم که دیدم یدفعه یه ماشین جلوم ظاهر شد.
کسی که توی ماشین بود پنجره رو داد پایین .
دیدم تهیونگه.
یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم:(سلام.)
گفت:«سلام لیا بیا سوار شو کارت دارم.)
بدون اینکه حرفی بزنم وارد ماشین شدم.
تهیونگ گفت:«می خوای کجا بری ؟»
گفتم می خوام برم بیمارستان پیشه برادرم سوهو چون تصادف کرده .
گفت :«من می رسونمت و در همین حین بهت میگم که باهات چیکار دارم»
گفتم :«چیکار داری؟»
گفت:«من و به خاطر رفتار احمقانه ام ببخش من نمی خواستم ناراحتت کنم من فقط به جونگکوک حسادت می کردم که با همچین دختر خوبی مثل تو آشنا شده ببین لیا....من..من تورو دوست دارم......»
نفس توی گیلوم حبس شد .
گفتم:«من واقعا شوکه شدم نمی دونم چی بگم عشق و عاشقی با یه سلبریتی ؟»
در اون لحظه نمی دونستم باید چه حرف هایی باید بزنم که تهیونگ گفت:«من خوشبختت می کنم لیا می دونم درخواستم غیره منتظره بود اما من واقعا دلم نمی خواد تو ماله جونگکوک باشی.»
گفتم:(آخه اصن جونگکوک در رابطه با عشق و عاشقی با من حرفی نزده فقط توی این دو روز برام عین یک برادر ایفای نقش کرده همین من نمی دونم داری چی میگی تهیونگ؟)
تهیونگ گفت:«چه بهتر که جونگکوک به تو ابراز علاقه نکرده الان دیگه میشی ماله خودم.»
بعد از این حرفه تهیونگ دیگه هیچکس حرف نزد تا دمه دره بیمارستان .
توی این چند دقیقه با خودم فکر کردم مگه من چی دارم که دوتا سلبریتی مشهور عاشقم شدن؟
اصن کاشکی هیچوقت با جونگکوک آشنا نمی شدم .آخه الان باید به کی جواب مثبت بدم به کی منفی ...
توی همین افکار بودم که رسیدیم به بیمارستان.......
ادامه دارد.......
(پارت:۱۱)
------------------------------------------------------
دره کتابفروشی و بستم و گوشیمو از توی کیفم در آوردم و می خواستم تاکسی بگیرم که دیدم یدفعه یه ماشین جلوم ظاهر شد.
کسی که توی ماشین بود پنجره رو داد پایین .
دیدم تهیونگه.
یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم:(سلام.)
گفت:«سلام لیا بیا سوار شو کارت دارم.)
بدون اینکه حرفی بزنم وارد ماشین شدم.
تهیونگ گفت:«می خوای کجا بری ؟»
گفتم می خوام برم بیمارستان پیشه برادرم سوهو چون تصادف کرده .
گفت :«من می رسونمت و در همین حین بهت میگم که باهات چیکار دارم»
گفتم :«چیکار داری؟»
گفت:«من و به خاطر رفتار احمقانه ام ببخش من نمی خواستم ناراحتت کنم من فقط به جونگکوک حسادت می کردم که با همچین دختر خوبی مثل تو آشنا شده ببین لیا....من..من تورو دوست دارم......»
نفس توی گیلوم حبس شد .
گفتم:«من واقعا شوکه شدم نمی دونم چی بگم عشق و عاشقی با یه سلبریتی ؟»
در اون لحظه نمی دونستم باید چه حرف هایی باید بزنم که تهیونگ گفت:«من خوشبختت می کنم لیا می دونم درخواستم غیره منتظره بود اما من واقعا دلم نمی خواد تو ماله جونگکوک باشی.»
گفتم:(آخه اصن جونگکوک در رابطه با عشق و عاشقی با من حرفی نزده فقط توی این دو روز برام عین یک برادر ایفای نقش کرده همین من نمی دونم داری چی میگی تهیونگ؟)
تهیونگ گفت:«چه بهتر که جونگکوک به تو ابراز علاقه نکرده الان دیگه میشی ماله خودم.»
بعد از این حرفه تهیونگ دیگه هیچکس حرف نزد تا دمه دره بیمارستان .
توی این چند دقیقه با خودم فکر کردم مگه من چی دارم که دوتا سلبریتی مشهور عاشقم شدن؟
اصن کاشکی هیچوقت با جونگکوک آشنا نمی شدم .آخه الان باید به کی جواب مثبت بدم به کی منفی ...
توی همین افکار بودم که رسیدیم به بیمارستان.......
ادامه دارد.......
- ۵۳
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط