BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 23🍷
ویو جونگکوک:
صدای مرد هنوز توی باغ میپیچید.
ـ «بالاخره... دوباره کنار هم قرار گرفتید.»
چشمهام رو به تاریکی دوختم.
_ «خودتو نشون بده.»
صدای خندهی کوتاهی اومد.
ـ «هنوز هم همونقدر عجولی، جونگکوک.»
اخم کردم.
این صدا...
من این صدا رو میشناختم.
اما هرچی بیشتر فکر میکردم، چیزی به یادم نمیاومد.
_ «از کجا منو میشناسی؟»
مرد جواب داد:
ـ «من خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی دربارهات میدونم.»
«پس چرا قایم شدی؟»
این بار ا/ت بود.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مرد گفت:
ـ «چون هنوز وقتش نرسیده.»
یک قدم به سمت صدا برداشتم.
_ «وقت چی؟»
ـ «وقت فهمیدن اولین دروغ.»
خشکم زد.
_ «چه دروغی؟»
مرد آرام گفت:
ـ «همون دروغی که باعث شد تمام این سالها از کیم سانگهو متنفر باشی.»
قلبم فشرده شد.
_ «پس تو میدونی چه اتفاقی افتاد؟»
ـ «بیشتر از تو.»
ویو ا/ت:
با شنیدن اسم پدرم، تمام وجودم لرزید.
«پس پدر من بیگناه بود؟»
مرد جواب نداد.
فقط گفت:
ـ «کیم سانگهو دشمن خانوادهی جئون نبود.»
نگاهم به جونگکوک افتاد.
چهرهاش کاملاً تغییر کرده بود.
سالها نفرت...
حالا فقط یک سؤال پشت اون نگاه بود.
_ «پس چه کسی خانوادهی منو ازم گرفت؟»
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «کسی که پدرت بیشتر از همه بهش اعتماد داشت.»
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
_ «اسمش.»
ـ «هنوز نه.»
_ «اسمش رو بگو!»
صدای مرد آرامتر شد.
ـ «اگر اسمش رو بدونی، قبل از اینکه حقیقت رو بفهمی، خودت رو به خطر میاندازی.»
ناگهان صدای شاخهای از سمت دیگر باغ اومد.
جونگکوک سریع برگشت.
وقتی دوباره به سمت صدا نگاه کرد...
هیچکس نبود.
فقط چیزی روی زمین افتاده بود.
یک انگشتر قدیمی.
جونگکوک خم شد و اون رو برداشت.
چشمهاش با دیدنش گرد شد.
_ «این...»
انگشتر رو میشناخت.
انگشتر جئون جانگی.
ویو ا/ت:
آروم نزدیکش شدم.
پشت انگشتر علامتی حک شده بود.
J & K
چشمهام رو ریز کردم.
«این علامت رو قبلاً دیدم...»
جونگکوک به من نگاه کرد.
_ «کجا؟»
چند لحظه فکر کردم.
بعد ناگهان تصویر یک عکس قدیمی توی ذهنم اومد.
عکس سهسالگی من و جونگکوک.
همون علامت...
پشت عکس هم وجود داشت.
«پشت عکس کودکیمون.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما انگار یک قطعه از پازل سر جاش قرار گرفته بود.
همون لحظه صدای مرد دوباره از تاریکی اومد:
ـ «حالا فهمیدید چرا هیچوقت نتونستید کاملاً همدیگه رو فراموش کنید؟»
نگاهمون به سمت صدا برگشت.
ـ «شما فکر میکنید جداییتون اتفاقی بود...»
مکث کرد.
ـ «اما نبود.»
نفس توی سینهام حبس شد.
«پس کی ما رو از هم جدا کرد؟»
صدای مرد برای آخرین بار شنیده شد:
ـ «همون کسی که باعث شد دو دوست صمیمی... تبدیل به دشمن هم بشن.»
بعد سکوت.
ویو جونگکوک:
به انگشتر توی دستم نگاه کردم.
بعد به ا/ت.
برای اولین بار، گذشتهای که سالها بهش باور داشتم، دیگه برام قابل اعتماد نبود.
پدرم...
پدر ا/ت...
و مردی که خودش رو سایه معرفی کرده بود.
همهشون به یک راز قدیمی وصل بودن.
اما قبل از اینکه برگردیم، گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک جمله:
«اگر واقعاً میخواهی حقیقت را بدانی، فردا پروندهی جئون جانگی را باز کن.»
زیرش یک جملهی دیگر بود:
«اما صفحهی آخر را هیچوقت نخوان.»
نگاهم روی صفحه موند.
آروم گفتم:
_ «صفحهی آخر...»
ا/ت پرسید:
«چی شده؟»
گوشی رو پایین آوردم.
_ «فردا میفهمیم پدرم چه چیزی رو ازم پنهان کرده.»
اما نمیدونستم...
کسی که این پیام رو فرستاده بود، از همین لحظه منتظر بود ببینه آیا ما واقعاً پرونده رو باز میکنیم یا نه.
و شاید...
صفحهی آخر، تنها چیزی بود که میتوانست هویت واقعی «سایه» را فاش کند.
ادامه دارد... 🖤🗝️
پایان پارت ۲۳ 💋
حالا فقط یک سؤال:
چرا کسی نمیخواد جونگکوک صفحهی آخر پروندهی پدرش رو بخونه؟ 👀🖤
نمدونم راجبش بخرفید تو کامنتا😂💖❤️
حمایت فراموش نشه
Part 23🍷
ویو جونگکوک:
صدای مرد هنوز توی باغ میپیچید.
ـ «بالاخره... دوباره کنار هم قرار گرفتید.»
چشمهام رو به تاریکی دوختم.
_ «خودتو نشون بده.»
صدای خندهی کوتاهی اومد.
ـ «هنوز هم همونقدر عجولی، جونگکوک.»
اخم کردم.
این صدا...
من این صدا رو میشناختم.
اما هرچی بیشتر فکر میکردم، چیزی به یادم نمیاومد.
_ «از کجا منو میشناسی؟»
مرد جواب داد:
ـ «من خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی دربارهات میدونم.»
«پس چرا قایم شدی؟»
این بار ا/ت بود.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مرد گفت:
ـ «چون هنوز وقتش نرسیده.»
یک قدم به سمت صدا برداشتم.
_ «وقت چی؟»
ـ «وقت فهمیدن اولین دروغ.»
خشکم زد.
_ «چه دروغی؟»
مرد آرام گفت:
ـ «همون دروغی که باعث شد تمام این سالها از کیم سانگهو متنفر باشی.»
قلبم فشرده شد.
_ «پس تو میدونی چه اتفاقی افتاد؟»
ـ «بیشتر از تو.»
ویو ا/ت:
با شنیدن اسم پدرم، تمام وجودم لرزید.
«پس پدر من بیگناه بود؟»
مرد جواب نداد.
فقط گفت:
ـ «کیم سانگهو دشمن خانوادهی جئون نبود.»
نگاهم به جونگکوک افتاد.
چهرهاش کاملاً تغییر کرده بود.
سالها نفرت...
حالا فقط یک سؤال پشت اون نگاه بود.
_ «پس چه کسی خانوادهی منو ازم گرفت؟»
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «کسی که پدرت بیشتر از همه بهش اعتماد داشت.»
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
_ «اسمش.»
ـ «هنوز نه.»
_ «اسمش رو بگو!»
صدای مرد آرامتر شد.
ـ «اگر اسمش رو بدونی، قبل از اینکه حقیقت رو بفهمی، خودت رو به خطر میاندازی.»
ناگهان صدای شاخهای از سمت دیگر باغ اومد.
جونگکوک سریع برگشت.
وقتی دوباره به سمت صدا نگاه کرد...
هیچکس نبود.
فقط چیزی روی زمین افتاده بود.
یک انگشتر قدیمی.
جونگکوک خم شد و اون رو برداشت.
چشمهاش با دیدنش گرد شد.
_ «این...»
انگشتر رو میشناخت.
انگشتر جئون جانگی.
ویو ا/ت:
آروم نزدیکش شدم.
پشت انگشتر علامتی حک شده بود.
J & K
چشمهام رو ریز کردم.
«این علامت رو قبلاً دیدم...»
جونگکوک به من نگاه کرد.
_ «کجا؟»
چند لحظه فکر کردم.
بعد ناگهان تصویر یک عکس قدیمی توی ذهنم اومد.
عکس سهسالگی من و جونگکوک.
همون علامت...
پشت عکس هم وجود داشت.
«پشت عکس کودکیمون.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما انگار یک قطعه از پازل سر جاش قرار گرفته بود.
همون لحظه صدای مرد دوباره از تاریکی اومد:
ـ «حالا فهمیدید چرا هیچوقت نتونستید کاملاً همدیگه رو فراموش کنید؟»
نگاهمون به سمت صدا برگشت.
ـ «شما فکر میکنید جداییتون اتفاقی بود...»
مکث کرد.
ـ «اما نبود.»
نفس توی سینهام حبس شد.
«پس کی ما رو از هم جدا کرد؟»
صدای مرد برای آخرین بار شنیده شد:
ـ «همون کسی که باعث شد دو دوست صمیمی... تبدیل به دشمن هم بشن.»
بعد سکوت.
ویو جونگکوک:
به انگشتر توی دستم نگاه کردم.
بعد به ا/ت.
برای اولین بار، گذشتهای که سالها بهش باور داشتم، دیگه برام قابل اعتماد نبود.
پدرم...
پدر ا/ت...
و مردی که خودش رو سایه معرفی کرده بود.
همهشون به یک راز قدیمی وصل بودن.
اما قبل از اینکه برگردیم، گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک جمله:
«اگر واقعاً میخواهی حقیقت را بدانی، فردا پروندهی جئون جانگی را باز کن.»
زیرش یک جملهی دیگر بود:
«اما صفحهی آخر را هیچوقت نخوان.»
نگاهم روی صفحه موند.
آروم گفتم:
_ «صفحهی آخر...»
ا/ت پرسید:
«چی شده؟»
گوشی رو پایین آوردم.
_ «فردا میفهمیم پدرم چه چیزی رو ازم پنهان کرده.»
اما نمیدونستم...
کسی که این پیام رو فرستاده بود، از همین لحظه منتظر بود ببینه آیا ما واقعاً پرونده رو باز میکنیم یا نه.
و شاید...
صفحهی آخر، تنها چیزی بود که میتوانست هویت واقعی «سایه» را فاش کند.
ادامه دارد... 🖤🗝️
پایان پارت ۲۳ 💋
حالا فقط یک سؤال:
چرا کسی نمیخواد جونگکوک صفحهی آخر پروندهی پدرش رو بخونه؟ 👀🖤
نمدونم راجبش بخرفید تو کامنتا😂💖❤️
حمایت فراموش نشه
- ۱۸۲
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط