BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 20🍷
ویو جونگکوک:
پرونده هنوز توی دستم بود.
هرچی بیشتر میخوندم، بیشتر احساس میکردم گذشتهای که میشناختم، فقط نصف حقیقت بوده.
روی صفحهی اول نوشته شده بود:
«پروندهی محرمانه ـ جئون جونگکوک / کیم ا/ت»
تاریخ پرونده...
قبل از تولد ما بود.
اخم کردم.
_ «چطور ممکنه قبل از تولد ما، برای ما پرونده تشکیل شده باشه؟»
صفحه رو ورق زدم.
در پایین یکی از صفحات نوشته شده بود:
«اگر این دو کودک روزی از هم جدا شوند، شخص سوم موفق شده است.»
چشمم روی جمله ثابت موند.
شخص سوم.
همون کسی که سالها باعث شد من و پدرم باور کنیم کیم سانگهو دشمن ماست.
اما پایین صفحه...
یک امضا وجود داشت.
جئون جانگی.
برای چند لحظه هیچ حرفی نزدم.
_ «بابا... تو چی رو از من پنهان کردی؟»
ویو ا/ت:
سرم دوباره درد گرفت.
چشمهام رو بستم.
این بار خاطره واضحتر بود.
من و جونگکوک توی باغ بودیم.
پدرهامون چند قدم اونطرفتر ایستاده بودن.
کیم سانگهو لبخند میزد.
× «وقتی بزرگ بشن، خودشون انتخاب میکنن.»
جئون جانگی خندید.
_ «ولی من از همین الان میدونم جونگکوک هیچوقت ولش نمیکنه.»
صدای خندهشون بلند شد.
اما ناگهان مردی وارد باغ شد.
فضا یکدفعه تغییر کرد.
پدرم لبخندش رو از دست داد.
× «تو اینجا چی میخوای؟»
مرد آرام جواب داد:
ـ «اومدم آخرین بار بهتون هشدار بدم.»
جئون جانگی جلو رفت.
_ «برو.»
مرد لبخند زد.
ـ «اگر کنار هم بمونید، بچههاتون اولین قربانی میشن.»
چشمهام رو باز کردم.
نفس عمیقی کشیدم.
«پس... اون از اول دربارهی ما میدونسته.»
اما یک سؤال هنوز باقی بود:
اون مرد کی بود؟
ویو جونگکوک:
پرونده رو بستم.
همون لحظه چیزی توی ذهنم جرقه زد.
اطلاعات پرونده فقط در اتاق مخفی بود.
اما چند دقیقه قبل، یکی از افراد عمارت از وجودش خبر داشت.
پس خائن...
حتماً هنوز به اینجا دسترسی داشت.
از اتاق بیرون اومدم.
به سمت اتاق ا/ت رفتم.
اما قبل از اینکه وارد راهرو بشم، متوقف شدم.
روی صفحهی گوشیام پیامی ظاهر شد.
«به دختر کیم اعتماد نکن.»
چند ثانیه به پیام خیره موندم.
بعد پیام دوم آمد:
«اون بیشتر از چیزی که بهت میگه میدونه.»
نگاهم سرد شد.
آیا ا/ت چیزی رو از من پنهان میکرد؟
ویو ا/ت:
گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
«اگر میخواهی بفهمی چه کسی پدرت را کشت، به کسی اعتماد نکن.»
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد:
«حتی به جئون جونگکوک.»
گوشی رو پایین آوردم.
«چرا همه میخوان من به جونگکوک شک کنم؟»
اما درست همان لحظه...
تکهای از خاطرهام برگشت.
چهرهی مردی که سالها پیش وارد باغ شده بود.
این بار فقط برای یک لحظه دیدمش.
چهرهاش آشنا بود.
خیلی آشنا.
چشمهام گرد شد.
«نه... امکان نداره...»
ویو جونگکوک:
جلوی در اتاق ا/ت ایستادم.
دستم روی دستگیره بود.
صدای ا/ت از داخل اتاق میاومد.
آروم بود، اما جملهاش باعث شد خشکم بزنه.
«من میدونم چه کسی پدرمو کشت...»
چند ثانیه سکوت شد.
نفسم رو حبس کردم.
ا/ت ادامه داد:
«و اون آدم...»
مکث کرد.
«یکی از افراد جئونه.»
چشمهام باریک شد.
آرام دستم رو از روی دستگیره برداشتم.
پس ا/ت چیزی میدونست.
اما سؤال اصلی این بود:
واقعاً حقیقت رو فهمیده بود؟
یا...
دشمن داشت کاری میکرد که من و ا/ت دوباره به هم شک کنیم؟
به در خیره شدم.
و برای اولین بار فهمیدم...
این بازی دیگه فقط دربارهی گذشتهی دو خانواده نیست.
دشمن میخواست بین من و ا/ت هم بیاعتمادی ایجاد کنه.
و شاید...
موفق شده بود.
ادامه دارد... 🖤🗝️
پایان پارت ۲۰ 💋
اما ا/ت واقعاً قاتل پدرش رو میشناسه؟
یا فقط داره برای پیدا کردن خائن، نقش بازی میکنه؟
و مهمتر از همه...
چرا چهرهی «شاهد سوم» برای ا/ت آشنا بود؟ 👀🖤🍷
نظرتون و بگیدد💖
Part 20🍷
ویو جونگکوک:
پرونده هنوز توی دستم بود.
هرچی بیشتر میخوندم، بیشتر احساس میکردم گذشتهای که میشناختم، فقط نصف حقیقت بوده.
روی صفحهی اول نوشته شده بود:
«پروندهی محرمانه ـ جئون جونگکوک / کیم ا/ت»
تاریخ پرونده...
قبل از تولد ما بود.
اخم کردم.
_ «چطور ممکنه قبل از تولد ما، برای ما پرونده تشکیل شده باشه؟»
صفحه رو ورق زدم.
در پایین یکی از صفحات نوشته شده بود:
«اگر این دو کودک روزی از هم جدا شوند، شخص سوم موفق شده است.»
چشمم روی جمله ثابت موند.
شخص سوم.
همون کسی که سالها باعث شد من و پدرم باور کنیم کیم سانگهو دشمن ماست.
اما پایین صفحه...
یک امضا وجود داشت.
جئون جانگی.
برای چند لحظه هیچ حرفی نزدم.
_ «بابا... تو چی رو از من پنهان کردی؟»
ویو ا/ت:
سرم دوباره درد گرفت.
چشمهام رو بستم.
این بار خاطره واضحتر بود.
من و جونگکوک توی باغ بودیم.
پدرهامون چند قدم اونطرفتر ایستاده بودن.
کیم سانگهو لبخند میزد.
× «وقتی بزرگ بشن، خودشون انتخاب میکنن.»
جئون جانگی خندید.
_ «ولی من از همین الان میدونم جونگکوک هیچوقت ولش نمیکنه.»
صدای خندهشون بلند شد.
اما ناگهان مردی وارد باغ شد.
فضا یکدفعه تغییر کرد.
پدرم لبخندش رو از دست داد.
× «تو اینجا چی میخوای؟»
مرد آرام جواب داد:
ـ «اومدم آخرین بار بهتون هشدار بدم.»
جئون جانگی جلو رفت.
_ «برو.»
مرد لبخند زد.
ـ «اگر کنار هم بمونید، بچههاتون اولین قربانی میشن.»
چشمهام رو باز کردم.
نفس عمیقی کشیدم.
«پس... اون از اول دربارهی ما میدونسته.»
اما یک سؤال هنوز باقی بود:
اون مرد کی بود؟
ویو جونگکوک:
پرونده رو بستم.
همون لحظه چیزی توی ذهنم جرقه زد.
اطلاعات پرونده فقط در اتاق مخفی بود.
اما چند دقیقه قبل، یکی از افراد عمارت از وجودش خبر داشت.
پس خائن...
حتماً هنوز به اینجا دسترسی داشت.
از اتاق بیرون اومدم.
به سمت اتاق ا/ت رفتم.
اما قبل از اینکه وارد راهرو بشم، متوقف شدم.
روی صفحهی گوشیام پیامی ظاهر شد.
«به دختر کیم اعتماد نکن.»
چند ثانیه به پیام خیره موندم.
بعد پیام دوم آمد:
«اون بیشتر از چیزی که بهت میگه میدونه.»
نگاهم سرد شد.
آیا ا/ت چیزی رو از من پنهان میکرد؟
ویو ا/ت:
گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
«اگر میخواهی بفهمی چه کسی پدرت را کشت، به کسی اعتماد نکن.»
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد:
«حتی به جئون جونگکوک.»
گوشی رو پایین آوردم.
«چرا همه میخوان من به جونگکوک شک کنم؟»
اما درست همان لحظه...
تکهای از خاطرهام برگشت.
چهرهی مردی که سالها پیش وارد باغ شده بود.
این بار فقط برای یک لحظه دیدمش.
چهرهاش آشنا بود.
خیلی آشنا.
چشمهام گرد شد.
«نه... امکان نداره...»
ویو جونگکوک:
جلوی در اتاق ا/ت ایستادم.
دستم روی دستگیره بود.
صدای ا/ت از داخل اتاق میاومد.
آروم بود، اما جملهاش باعث شد خشکم بزنه.
«من میدونم چه کسی پدرمو کشت...»
چند ثانیه سکوت شد.
نفسم رو حبس کردم.
ا/ت ادامه داد:
«و اون آدم...»
مکث کرد.
«یکی از افراد جئونه.»
چشمهام باریک شد.
آرام دستم رو از روی دستگیره برداشتم.
پس ا/ت چیزی میدونست.
اما سؤال اصلی این بود:
واقعاً حقیقت رو فهمیده بود؟
یا...
دشمن داشت کاری میکرد که من و ا/ت دوباره به هم شک کنیم؟
به در خیره شدم.
و برای اولین بار فهمیدم...
این بازی دیگه فقط دربارهی گذشتهی دو خانواده نیست.
دشمن میخواست بین من و ا/ت هم بیاعتمادی ایجاد کنه.
و شاید...
موفق شده بود.
ادامه دارد... 🖤🗝️
پایان پارت ۲۰ 💋
اما ا/ت واقعاً قاتل پدرش رو میشناسه؟
یا فقط داره برای پیدا کردن خائن، نقش بازی میکنه؟
و مهمتر از همه...
چرا چهرهی «شاهد سوم» برای ا/ت آشنا بود؟ 👀🖤🍷
نظرتون و بگیدد💖
- ۴۵۹
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط