ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۸۸


جیمین سرفه زد و سرشو برگردوند و کلافه گفت:انقدر حرف نزن فرد...برو.. اصلا برو بیرون تو مگه کار و زندگي نداري؟ و ظرف رو سمتم گرفت فرد زد پشت دست خودش و گفت بشکنه دستم.. بشکنه ترینر.. و با غیض رفت. با لبخند باريکي قاشق رو برداشتم و اروم یه کمش رو خوردم.. اوووم.. خوب بود. خیلی گرسنه ام بود. تند تند شروع کردم به خوردن جیمین اروم بلند شد و رفت جلوي در بالکن و به بیرون خیره شد. نگاش کردم تلخ و خسته و گرفته بود.. انگار نیاز داشت سالها بخوابه و کسی کاری به کارش نداشته باشه سرفه اي زد. به غذام نگاه کردم و تا ته خوردمش. اخيش.. نيكول اومد ظرف رو برد و حسابی ازش تشکر کردم. جیمین با سرفه خفیفی برگشت نگام کرد میخوای از سلنا شکایت کنی؟ جدي گفت کردم..عقب هم نمیکشم.. تلخ گفتم کي بهت خبر داد که.. اخم کرد و گفت: آنلی بهم زنگ زد گفت دارن میبرنت بیمارستان و دوباره بهم پشت کرد و به بیرون خیره شد. گرفته گفتم تو پارک چرا با الن دعوات شد؟ با اخم تند سرشو چرخوند سمتم و متعجب گفت:تو از کجا میدونی؟ وا رفتم.. جیمین اسمسی که برام اومده بود رو ندیده بود.. کمی هول :گفتم: افسون بهم گفت. ابروشو بالا انداخت و گنگ :گفت اون از کجا میدونست؟ واه.. يعني..
جیمین به آنلی چيزي نگفته بود و انلی بهش نگفته بود من اونجا بودم؟ اصلا مغزم هنگ کرده بود.. گنگ و اشفته گفتم نمیدونم. شاید. اتفاقی دیده بود..حالا حرف ميزني يا نه؟ کلافه گفت: حرف مفت زده بود. مهم نیست. تلخ :گفتم واقعا مهم نیست؟ نگام کن جیمین... پردرد نگام کرد. دستامو باز کرد و گفتم وضعم شبیه قضاياي غير مهمه؟ تلخ گفت: قضیه آلن به تو ربط نداشت. پوزخند زدم و گفتم: تمام زندگی من به هم گره خورده..تمامش.. و گرفته به بالشتم تکیه دادم درمونده گفت: خسته شدي؟ عصبي و با درد داد زدم اره. خسته شدم..من خسته شدم.. به نفس نفس افتادم و چونه ام از بغض لرزید و تلخ گفتم:خيلي خسته ام..خيلي زياد يه چيزي توي چشماش فرو ریخت. دلم گرفت. داغون چشمامو بستم و دستمو به سرم گرفتم. از اتاق رفت بیرون و صداي در خونه رو هم شنیدم که کلاً بیرون رفت.. اشکم جاري شد. اخ.. جگرم خون بود که زبونم تند شده بود.. دیگه طاقت نداشتم. داشتم خفه میشدم.. تا کي باید سکوت میکردم و باهاش راه میومدم؟ تا کی باید این بار سنگین رو به دوش میکشیدم؟ نیکول اومد جلوي در و غمگین نگام کرد. واقت دیگه توانشو ندارم. هق هق درمونده اي کردم و بهش پشت کردم و دراز کشیدم. جیمین تا شب نیومد خونه.. به حس . دلشوره بدی داشتم.
۱۲شب بود که جیمین
دیدگاه ها (۱۵)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۸جیمین سرفه زد و سرشو برگردو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۹اومد و صداي صحبتش با نیکول ...

فصل سوم ) پارت ۵۸۷و بلند شد. تند گفتم ولی من خوبم جیمین : ج...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۶. به محض اینکه رفتم تو تخت ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۵از سر پا موندن خسته شده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط