fake kook
fake kook
part*3۷
ا.ت: کوک تو اگه نبودی خدا میدونست چه بلایی سرم میاورد
کوک: کی بود
ا.ت: اکسم
کوک: اکست؟؟
ا.ت: آره منو بخاطر یه چیز دیگه میخواست
کوک: 😖نصف مردم دیگه اینجوری شدن
ا.ت: هی بهم درخواست میداد منم بهش میگفتم نه حتی گفت بهت پولم میدم
کوک: ا.ت بسه
ا.ت: باشه
کوک: الان دیگه کاملا خوبی
ا.ت: اره راستی یه چیزی بگم قبول میکنی
کوک: اره عزیزم تو جون بخواه اصلا
ا.ت: منو میبری یه جایی
کوک: اره جوجو کوچولوم
ا.ت: میبریم حموم
کوک: 😳
ا.ت: میبریم؟
کوک: اگه میخوای تا انا رو بگم بیاد ببرت
ا.ت: نه روم نمیشه جلو خواهرم
کوک: مامانت
ا.ت: اینم باز نه
کوک: پس چرا من
ا.ت: دوس پسرمی دیگه حالا میبریم یا نه
کوک: ا.ت
ا.ت: جانم
کوک: چرا داری اینو میگی
ا.ت: تروخدا کمکم کن جون ندارم فقط میخوای ببریم حموم
کوک: نکنه دوس پسر قبلیت هم بهش اینو میگفتی
ا.ت: من او فقط سه بار بیشتر ندیدم راشتی چرا وقتی فهمید جونگکوکی فرار کرد
کوک: چون پدرش برای پدرم کار میکنه
ا.ت: اها کوک (با داد)
کوک: چیه وایی ترسوندیم
ا.ت: ببرم دیگه خسته شدم
کوک: باشه وایسا وان پراز اب کنم
ا.ت: اوکیه
چند دقیقه بعد
ا.ت: پر شد
کوک: اره بیا
ا.ت: من نمیتونم تو بیا کمکم
کوک: باشه
ا.ت: بیا کمکم کن لباسمو در بیارم
کوک: با لباس برو
ا.ت: نه بیا بند پشت لباسم باز کن
کوک: باشه
ا.ت: بیا برام پشت لباس زیرمم باز کن
کوک: نه دیگه اینو در نیار
ا.ت: هییی درش بیار
کوک: باشه
ا.ت: چرا چشمات بستی
کوک: من نگاه نمیکنم
ا.ت: من که مشکلی ندارم
کوک: نمیتونم نگاه کنم
ا.ت: 😂😂
چشمامو باز کردم
ا.ت: چیه
کوک: هیچی بیا برو تو وان
ا.ت: ایش سرده
کوک: گرمه که
ا.ت: خب اولش سرده عادت میکنم
کوک: 😂😂
#کوک
#فیک
#سناریو
part*3۷
ا.ت: کوک تو اگه نبودی خدا میدونست چه بلایی سرم میاورد
کوک: کی بود
ا.ت: اکسم
کوک: اکست؟؟
ا.ت: آره منو بخاطر یه چیز دیگه میخواست
کوک: 😖نصف مردم دیگه اینجوری شدن
ا.ت: هی بهم درخواست میداد منم بهش میگفتم نه حتی گفت بهت پولم میدم
کوک: ا.ت بسه
ا.ت: باشه
کوک: الان دیگه کاملا خوبی
ا.ت: اره راستی یه چیزی بگم قبول میکنی
کوک: اره عزیزم تو جون بخواه اصلا
ا.ت: منو میبری یه جایی
کوک: اره جوجو کوچولوم
ا.ت: میبریم حموم
کوک: 😳
ا.ت: میبریم؟
کوک: اگه میخوای تا انا رو بگم بیاد ببرت
ا.ت: نه روم نمیشه جلو خواهرم
کوک: مامانت
ا.ت: اینم باز نه
کوک: پس چرا من
ا.ت: دوس پسرمی دیگه حالا میبریم یا نه
کوک: ا.ت
ا.ت: جانم
کوک: چرا داری اینو میگی
ا.ت: تروخدا کمکم کن جون ندارم فقط میخوای ببریم حموم
کوک: نکنه دوس پسر قبلیت هم بهش اینو میگفتی
ا.ت: من او فقط سه بار بیشتر ندیدم راشتی چرا وقتی فهمید جونگکوکی فرار کرد
کوک: چون پدرش برای پدرم کار میکنه
ا.ت: اها کوک (با داد)
کوک: چیه وایی ترسوندیم
ا.ت: ببرم دیگه خسته شدم
کوک: باشه وایسا وان پراز اب کنم
ا.ت: اوکیه
چند دقیقه بعد
ا.ت: پر شد
کوک: اره بیا
ا.ت: من نمیتونم تو بیا کمکم
کوک: باشه
ا.ت: بیا کمکم کن لباسمو در بیارم
کوک: با لباس برو
ا.ت: نه بیا بند پشت لباسم باز کن
کوک: باشه
ا.ت: بیا برام پشت لباس زیرمم باز کن
کوک: نه دیگه اینو در نیار
ا.ت: هییی درش بیار
کوک: باشه
ا.ت: چرا چشمات بستی
کوک: من نگاه نمیکنم
ا.ت: من که مشکلی ندارم
کوک: نمیتونم نگاه کنم
ا.ت: 😂😂
چشمامو باز کردم
ا.ت: چیه
کوک: هیچی بیا برو تو وان
ا.ت: ایش سرده
کوک: گرمه که
ا.ت: خب اولش سرده عادت میکنم
کوک: 😂😂
#کوک
#فیک
#سناریو
- ۱۱.۸k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط