{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری پارت

ازدواج اجباری پارت 3
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و به گوشی نگاه کردم. لونا بود. گوشی رو برداشتم و جوابشو دادم
لونا: ات خوبی؟ یونگی همه چیرو بهم گفت
ات: خودت چی فکر می‌کنی
لونا: آه.... دارم میام پیشت پنج دقیقه دیگه میرسم
.....
بلند شدم رفتم دستشویی و صورتمو شستم لباسمو عوض کردم دوباره نشستم رو تخت
*صدای در*
یونگی: پاشو بیا پایین صبحونه امادست
ات: نمی‌خورم
یونگی: بخوای اینطوری پیش بری می‌میری احمق
ات: میل ندارم یونگی می‌خوام تنها باشم
از پنجره به آسمون نگاه میکنم
یونگی سرشو پایین میندازه و از اتاق می‌ره بیرون. چند دقیقه بعد دوباره صدای در میاد
ات: گفتم میل ندارم...
لونا: میخوای خودتو به کشتن بدی ؟
نگاش میکنم و دوباره برمیگردم سمت پنجره
ات: اومدی؟
لونا: خودتو جم و جور کن. با اینطوری بودنت چیزی درست نمیشه می‌دونی دیگه؟ در ضمن یونگی گفت بیام کمکت کنم آماده شی. میدونست اگه به تو باشه از لج پدرت به خودت نمی‌رسی اونوقت کله ی جفتتونو به باد میدی. حالا هم بیا بریم پایین یکم صبحونه بخور
ات: میل ندارم لونا
لونا: میل نداری که نداری مگه دست خودته؟ باید جون بگیری عین مرده های متحرک شدیی
دستمو گرفت و بزور بردم طبقه ی پایین
یونگی: چه عجب
نشستم سر میز
یونگی: راجب رونمایی..... میتونم تایمشو عقب بندازم. یا اگه دیگه نمی‌خوای مسئول طراحیش باشی خودم انجامش مید..
ات: نیازی نیست.. فقط تایمشو عقب بنداز
یونگی: اوکی
بزور چند لقمه خوردم و با لونا رفتیم طبقه ی بالا
لونا: ساعت چند باید بری عمارت؟
ات: دوازده
نگاهی به ساعت کرد
لونا: خوبه سه ساعت وقت داریم
نشستم روی صندلی جلوی میز توالت و لونا کشو رو باز کرد. هر چی که به دردش میخورد رو از کشو بیرون آورد تا صورتمو میکاپ کنه
لونا: دیشب نخوابیدی؟زیر چشمات خیلی سیاههه
ات: نه..
لونا: فقط دعا کن با کانسیلر بتونیم بپوشونیمش
ات: همچین مهم هم نیست
لونا: اگه یونگی پدرمو دربیاره همین کانسیلرو میکنم تو چشت تا بفهمی مهم یعنی چی
شروع کرد به میکاپ کردنم و تا جایی که می‌تونست سیاهی زیر چشممو پوشوند
میکاپ خیلی دخترونه و قشنگی بود اما خیلی زمان بر بود
لونا: چه حسی داری دوستت یه میکاپ آرتیست خفنه*موهاشو با ناز انداخت پشت سرش*
ات: عا هیچی
لونا: حیف این دست که نمک نداره
ات:*خنده* باشه بابا خوشحالم دوستم یه میکاپ آرتیست خفنه
لونا*لبخند* خنده به صورتت بیشتر میاد دیگه اونطوری نکن خودتو
سرمو انداختم پایین که چونمو گرفت و کشید بالا
لونا: به من نگاه کن. میدونم تو چه شرایط سختی هستی. اینم میدونم که تو خیلی قوی ای. پس نزار این اتفاقا روت اثر بزاره. کار سختیه ولی می‌دونی که ما همیشه پیشتیم هوم؟با ناراحت بودن چیزی تغییر نمیکنه. جلوشون خودتو قوی نشون بده
ات:*لبخند* هوم
بغلش کردم، یکم تو بغل هم بودیم که یونگی بدون در زدن اومد تو
یونگی: اه اه اه جمع کنین این لوس بازیارو داره دیر میشه بپوش بیا پایین
بدون اینکه نگامون کنه رفت بیرون
دوتایی زدیم زیر خنده
ات: حسود
لونا: لباستو بپوش من دیگه میرم*خنده*
قبل از اینکه بره دستشو گرفتم
ات: صبر کن..... میشه تو هم بیایی؟ لطفا؟
لونا: ......... خیلی خب باشه
ات: مرسییی
لونا: بپوش من میرم پایین پیش یونگی
ات: باشه
.........
دیدگاه ها (۸)

ازدواج اجباری پارت 2ساعت ۷*صدای شلیک*منشی: ارباب جوان پدرتون...

ازدواج اجباری پارت 1ات ویو:پشت میز کارم نشسته بودم و داشتم ط...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ² می خواست رژ بزنه که یونگی ...

ایدل من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط