ازدواج اجباری پارت
ازدواج اجباری پارت 4
رفتم دستشویی یکم دستامو خیس کردم و چسبوندم به گردنم تا یکم بهتر بشم
از دستشویی بیرون اومدم و لباس سفید جذبی که لونا برام انتخاب کرده بود رو پوشیدم و یکم عطر زدم. کفشهای پاشنه بلندم رو هم پوشیدمو و گوشیمو برداشتم رفتم پایین
یونگی: خیلی خوشگل شدی*مات*
ات: کار لوناست. یکاری باهام کرده انگار دارم میرم عروسی
لونا: به هر حال که قراره عروس بشی. جمع کنین دیگه دیر شد
رفتیم نشستیم تو ماشین و راننده سمت عمارت حرکت کرد
............
جیمین: یه دقه آروم باشش
کوک: یعنی چی آروم باش جیمین؟من حتی نمیدونم با کی دارم ازدواج میکنم عین قدیما رسما دارم ازدواج سنتی میکنم
جیمین: میدونم ولی خودتو جمع کن با این وضع نباید بری اونجا. من کار دارم نامجون زنگ زده باید برم
کوک: خیلی خب برو
جیمین: اوکی... در ضمن .. محض رضای خدا کوک خواهش میکنم با اون دختر درست رفتار کن باشه؟فقط یکم ملایمت به خرج بده
کوک: *دندون قورچه* باشه
جیمین: خوبه من دیگه میرم بای
و با عجله رفت
کراوات مشکیمو میبندم و کت مشکیمو روی پیرهن سفیدم میپوشم. یکم عطر میزنم و ساعت رولکسم رو میندازم و موهامو مرتب میکنم.
خدمه: اقا ارباب پایین منتظرن
میرم پایین و تو ماشین میشینم و به سمت عمارت حرکت میکنیم
........
یونگی رو به راننده: چقد دیگه میرسیم؟
نمیدونم قربان ترافیکه
ات: هوففف
پنجره ی ماشین رو میدم پایین و یه نفس عمیق میکشم
یونگی: پدر داره زنگ میزنه
لونا: جواب بده خب
یونگی: پدر...
مین: کجا موندین؟ نکنه اون دختره ی احمق کاری کرده؟ها؟فرار کرده؟
یونگی: *آه* نه پدر اینجاست فقط تو ترافیک گیر کردیم
مین: زود خودتونو برسونید. جئون ها رسیدن
یونگی: چشم پدر
لونا: چیشده؟
یونگی: فک میکنه ات فرار کرده. جئون ها رسیدن تاکید کرد زود تر خودمونو برسونیم
.....
جئون: دخترت کجاست مین
مین: تو راهن جئون بزودی میرسن
خدمه: قربان خانم مین رسیدن
مین: ایناهاشن
یونگی و لونا منو انداختن جلو از در وارد شدیم و رفتم جلو
ات: سلام
یه تعظیم کوچولو کردم
مین: بیا جلو دخترم
جلوتر رفتم ولی همچنان سرم پایین بود
جئون: دختر قشنگی داری مین
سرمو بلند کردم
با دیدن کوک شوکه یه قدم عقب رفتم
ات: تو...؟
کوک: ات؟*متعجب*
مین: اوه یادم رفت بهت بگم قراره با جونگکوک ازدواج کنی
کوک و ات: چیییی
کوک: این امکان نداره
ات: ما نمیتونیمم
جئون: ساکت! چه بخواین چه نه باید ازدواج کنین پس از الان سعی کنین اون دشمنی احمقانه رو فراموش کنین و با هم کنار بیایین
......
چند دقیقه گذشته بود و سر میز نشسته بودیم من و کوک همش با چشم همدیگرو تهدید میکردیم و لونا و یونگی میترسیدن هر لحظه دعوا بشه تا اینکه خدمه ها غذارو آوردن به غذا نگاه کردم. میل نداشتم انگار نمیتونستم بخورم پس باهاش بازی کردم
یکم که گذشت یهو انگار حالم بد شد
ات: عذرمیخوام من باید برم صورتمو بشورم
بلند شدم و سمت دستشویی حرکت کردم
حالت تهوع و سرگیجه داشتم
فک کنم بخاطر استرس و عصبانیت بود
بزور رفتم سمت دستشویی و جلوی آینه وایسادم و دستامو لبه ی روشویی گذاشتم و بهش تکیه دادم
چشمامو یکم بستم
پاهام بخاطر کفش درد میکرد
مین رو به یونگی: این دختر کجا موند؟
جئون: کوک میتونه بره سراغش*چشمک*
مین:*خنده* خوبه
هنوز چشمام بسته بود که حس کردم کسی پشت سرمه چشمامو باز کردم و دیدم کوک دست به سینه به من خیره شده
کوک: چه مرگته؟
ات: به تو ربطی نداره
تکیه مو برداشتم و خواستم از دستشویی برم بیرون ولی دوباره سرگیجه گرفتم و وقتی داشتم میوفتادم دست گرمی دور کمرم پیچیده شد و منو سمت خودش کشوند
صورتامون خیلی به هم نزدیک شده بود
کوک: دست و پا چلفتی
ات: میتونستی نگیریم اگه اذیت میشی
کوک: جای تشکرته؟
ات: ازت نخواستم کمکم کنی
کوک: به هرحال مجبورم چون اگه چلاغ ازین در میرفتی بیرون پدرم منو میکشت. به هرحال عروس ایندشی*دندون قورچه* نمیدونستم زنم غشیه
هلش دادم ولی ازونجایی که در برابرش هیچ بودم فقط یه قدم به عقب رفت و منم از بغلش درومدم
ات: برو اونور
داشتم میرفتم بیرون که مچ دستمو گرفت
کوک: وایسا
ابو باز کرد و دستاشو نم دار کرد. با پشت دستش یکم روی لپم ضربه های آروم زد تا حالم بهتر شه
کوک: اونطوری نگام نکن. مجبورم. اگه ببینن حالت بده سر من خراب میشن
ات:*اه*
از دستشویی اومدم بیرون و سمت میز رفتم
یکم پاهام لنگ میزد چون به کفش پاشنه بلند عادت نداشتم
رفتم دوباره نشستم سر میز
رفتم دستشویی یکم دستامو خیس کردم و چسبوندم به گردنم تا یکم بهتر بشم
از دستشویی بیرون اومدم و لباس سفید جذبی که لونا برام انتخاب کرده بود رو پوشیدم و یکم عطر زدم. کفشهای پاشنه بلندم رو هم پوشیدمو و گوشیمو برداشتم رفتم پایین
یونگی: خیلی خوشگل شدی*مات*
ات: کار لوناست. یکاری باهام کرده انگار دارم میرم عروسی
لونا: به هر حال که قراره عروس بشی. جمع کنین دیگه دیر شد
رفتیم نشستیم تو ماشین و راننده سمت عمارت حرکت کرد
............
جیمین: یه دقه آروم باشش
کوک: یعنی چی آروم باش جیمین؟من حتی نمیدونم با کی دارم ازدواج میکنم عین قدیما رسما دارم ازدواج سنتی میکنم
جیمین: میدونم ولی خودتو جمع کن با این وضع نباید بری اونجا. من کار دارم نامجون زنگ زده باید برم
کوک: خیلی خب برو
جیمین: اوکی... در ضمن .. محض رضای خدا کوک خواهش میکنم با اون دختر درست رفتار کن باشه؟فقط یکم ملایمت به خرج بده
کوک: *دندون قورچه* باشه
جیمین: خوبه من دیگه میرم بای
و با عجله رفت
کراوات مشکیمو میبندم و کت مشکیمو روی پیرهن سفیدم میپوشم. یکم عطر میزنم و ساعت رولکسم رو میندازم و موهامو مرتب میکنم.
خدمه: اقا ارباب پایین منتظرن
میرم پایین و تو ماشین میشینم و به سمت عمارت حرکت میکنیم
........
یونگی رو به راننده: چقد دیگه میرسیم؟
نمیدونم قربان ترافیکه
ات: هوففف
پنجره ی ماشین رو میدم پایین و یه نفس عمیق میکشم
یونگی: پدر داره زنگ میزنه
لونا: جواب بده خب
یونگی: پدر...
مین: کجا موندین؟ نکنه اون دختره ی احمق کاری کرده؟ها؟فرار کرده؟
یونگی: *آه* نه پدر اینجاست فقط تو ترافیک گیر کردیم
مین: زود خودتونو برسونید. جئون ها رسیدن
یونگی: چشم پدر
لونا: چیشده؟
یونگی: فک میکنه ات فرار کرده. جئون ها رسیدن تاکید کرد زود تر خودمونو برسونیم
.....
جئون: دخترت کجاست مین
مین: تو راهن جئون بزودی میرسن
خدمه: قربان خانم مین رسیدن
مین: ایناهاشن
یونگی و لونا منو انداختن جلو از در وارد شدیم و رفتم جلو
ات: سلام
یه تعظیم کوچولو کردم
مین: بیا جلو دخترم
جلوتر رفتم ولی همچنان سرم پایین بود
جئون: دختر قشنگی داری مین
سرمو بلند کردم
با دیدن کوک شوکه یه قدم عقب رفتم
ات: تو...؟
کوک: ات؟*متعجب*
مین: اوه یادم رفت بهت بگم قراره با جونگکوک ازدواج کنی
کوک و ات: چیییی
کوک: این امکان نداره
ات: ما نمیتونیمم
جئون: ساکت! چه بخواین چه نه باید ازدواج کنین پس از الان سعی کنین اون دشمنی احمقانه رو فراموش کنین و با هم کنار بیایین
......
چند دقیقه گذشته بود و سر میز نشسته بودیم من و کوک همش با چشم همدیگرو تهدید میکردیم و لونا و یونگی میترسیدن هر لحظه دعوا بشه تا اینکه خدمه ها غذارو آوردن به غذا نگاه کردم. میل نداشتم انگار نمیتونستم بخورم پس باهاش بازی کردم
یکم که گذشت یهو انگار حالم بد شد
ات: عذرمیخوام من باید برم صورتمو بشورم
بلند شدم و سمت دستشویی حرکت کردم
حالت تهوع و سرگیجه داشتم
فک کنم بخاطر استرس و عصبانیت بود
بزور رفتم سمت دستشویی و جلوی آینه وایسادم و دستامو لبه ی روشویی گذاشتم و بهش تکیه دادم
چشمامو یکم بستم
پاهام بخاطر کفش درد میکرد
مین رو به یونگی: این دختر کجا موند؟
جئون: کوک میتونه بره سراغش*چشمک*
مین:*خنده* خوبه
هنوز چشمام بسته بود که حس کردم کسی پشت سرمه چشمامو باز کردم و دیدم کوک دست به سینه به من خیره شده
کوک: چه مرگته؟
ات: به تو ربطی نداره
تکیه مو برداشتم و خواستم از دستشویی برم بیرون ولی دوباره سرگیجه گرفتم و وقتی داشتم میوفتادم دست گرمی دور کمرم پیچیده شد و منو سمت خودش کشوند
صورتامون خیلی به هم نزدیک شده بود
کوک: دست و پا چلفتی
ات: میتونستی نگیریم اگه اذیت میشی
کوک: جای تشکرته؟
ات: ازت نخواستم کمکم کنی
کوک: به هرحال مجبورم چون اگه چلاغ ازین در میرفتی بیرون پدرم منو میکشت. به هرحال عروس ایندشی*دندون قورچه* نمیدونستم زنم غشیه
هلش دادم ولی ازونجایی که در برابرش هیچ بودم فقط یه قدم به عقب رفت و منم از بغلش درومدم
ات: برو اونور
داشتم میرفتم بیرون که مچ دستمو گرفت
کوک: وایسا
ابو باز کرد و دستاشو نم دار کرد. با پشت دستش یکم روی لپم ضربه های آروم زد تا حالم بهتر شه
کوک: اونطوری نگام نکن. مجبورم. اگه ببینن حالت بده سر من خراب میشن
ات:*اه*
از دستشویی اومدم بیرون و سمت میز رفتم
یکم پاهام لنگ میزد چون به کفش پاشنه بلند عادت نداشتم
رفتم دوباره نشستم سر میز
- ۹۲۵
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط