مرد ، پاور چین پاور چین از پله های آسمان بالا رفت، به آسم
مرد ، پاور چین پاور چین از پله های آسمان بالا رفت، به آسمان که رسید ، همراه کاروانی شد که مقصدشان بالاترین آسمان و نزدیک جا به خدا بود.
کسی نمی دانست کجاست ولی اهالی کاروان می گفتند راه خیلی دوره ، می گفتند هاتفی مدت ها قبل از زیبایی های مقصد برایشان گفته ، از نهر های شیر همچو برفش ، از درختان سربه فلک کشیده همیشه بهارش ، از نسیم خنک دلنوازش ، از کوه های مشک و عطر ....
مرد فکری کرد ، راهی که به چنین بهشتی می رسید ، ایستگاه آخری جز رضایت خدا ندارد...
لحظه لحظه ها را که قریب به عمری گذشت ، شمارش کرد ، تا ایستگاه آخر که رسید ، پیاده شد .. ساکش را که کوله باری بود از جنس زمین و اندوخته ای از آسمان بر دوش اندوخت ...با نسیمی از سوی خدا راهی بهشت شد.
نوشته : محمد رضا (13 /93/4)
کسی نمی دانست کجاست ولی اهالی کاروان می گفتند راه خیلی دوره ، می گفتند هاتفی مدت ها قبل از زیبایی های مقصد برایشان گفته ، از نهر های شیر همچو برفش ، از درختان سربه فلک کشیده همیشه بهارش ، از نسیم خنک دلنوازش ، از کوه های مشک و عطر ....
مرد فکری کرد ، راهی که به چنین بهشتی می رسید ، ایستگاه آخری جز رضایت خدا ندارد...
لحظه لحظه ها را که قریب به عمری گذشت ، شمارش کرد ، تا ایستگاه آخر که رسید ، پیاده شد .. ساکش را که کوله باری بود از جنس زمین و اندوخته ای از آسمان بر دوش اندوخت ...با نسیمی از سوی خدا راهی بهشت شد.
نوشته : محمد رضا (13 /93/4)
- ۴۸۱
- ۱۳ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط