زانوی غم بغل گرفته ای که چه

.
زانویِ غم بغل گرفته ای که چه ؟
بلند شو؛ بایست رو به رویِ آینه
و تکرار کن :
دوستم ندارد ؟ خوب نداشته باشد !
دلتنگی هایم را نمی فهمد ؟ خوب نفهمد !
بغض هایم را شانه نیست ؟ خودم که هستم !
همه را می بیند الا من ؟ من که خودم را می بینم !
خودم و آنها که دوستم دارند ...
یکی از همان ها هم
خدا !
حالا بخند . . بلندتر !
موهایت را شانه کن . .
برایِ خودت شیرینی بیآور
موسیقیِ دلخواهت را بگذار پخش شود
بنشین کنارِ ایوانی
بی خیالِ سرمایِ روزگار !
و هرکه را دیدی در حالِ گذر
برایش دستی تکان بده !
حالا دیدی تا چه حد خوشبختی ؟ .
دوست داشتن همین لحظه هایی ست
که هیچکس حالت را نمی فهمد
حتی او که
صاحبِ دوست داشتنت است
همین لحظه ایست که می فهمی
گاهی
خدا چشمک می زند و می گوید
دیدی باز هم
شتابان رفتی و راهِ مرا گم کردی ؟
اما من هنوز هم هستم
تا به همیشه
هستم!
دیدگاه ها (۴)

(:

کسـی که می مآنَدپَیآمـبَر اَستبه او ایمــآن بیـآوَرید"مآندَن...

تصادف هم که میکنیمقصر باشی یا نباشیباید افسر بیاد...کروکی بک...

(:

سلام به نام خدا

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

فاصله ای برای زنده ماندن جیمین روی زانوهایش جلوی من ماند، مث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط