{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج زوری:

ازدواج زوری:


پارت سه



پ.د: دازای اون زیر ۱۷ سالشه اون دختر کوچیکه پادشاه بهشته
دازای: ۱۷؟!
پ.د: نه ۱۷ ما که! ایخدا بزار حساب کنم ببینم سنش به سال ما چند میشه


دازای ساکت موند


پ.د:‌ میشه حدود ۱۰۲ باید حداقل ۱۰۸ باشه یا به سن اونا ۱۸ سال
دازای: خب صبر میکنیم بزرگ شه یکم هوم؟
م.د: منم موافقم با دازای اگه دازای میخوادش که نمیتونم کاری کنیم که
پ.د: تو چرا دیگه اینو میگی زن؟ تو که میدونی تا کمتر از یک ماه دیگه باید عروسی کنه
م.د: آه اره بیا فعلا فقط بریم باهاش حرف بزنیم
پ.د: مطمئن باش بعد رفتار دازای با دختر بزرگه پادشاه اون انقدر راحت دختر کوچیکشو بهمون نمی‌ده
م.د: انقدر منفی نباف💢
پ.د: چشممممم
م.د: ما زود میایم پسرم
دازای: باشه




دازای بعد رفتن پدر و مادرش آروم بلند و شد و رفت بین مهمونا و دوری زد که بعد کنار اون دختر سمت میز ایستاد



دازای: سلام بانو
چویا: س سلام جناب


الهی چقدر خجالتیه دختره ~


دازای یک دقیقه هم امون نمی‌داد و با چشماش همه جای چویا رو برانداز میکرد و سعی میکرد چیزی از اخلاق هاش بفهمه اما تا جای زیادی بی نتیجه بود
از اون طرف چویا زیر نگاه های کنجکاو دازای بیشتر خجالت زده میشد
دیدگاه ها (۳)

ازدواج زوری:پارت دومتا اینکه چشماش روی دختری که بیرون از صف ...

ازدواج زوری:پارت اولپ.د: احمق نباش این صف برای توئه همین الا...

آینه جادویی

آینه جادویی

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط