P : 8
BEYOND TIME
پارت هشتم | مهمان ناخوانده
لورنزو بدون عجله وارد سالن شد.
دو خدمتکار پشت سرش در را بستند و او کلاهش را به یکی از آنها داد.
سرین روبهرویش ایستاده بود.
ـ پدرم اینجا نیست.
ـ میدانم.
ـ پس برای چه آمدید؟
لورنزو لبخند آرامی زد.
ـ برای صحبت با شما.
سرین کمی مکث کرد.
ـ دربارهی چه چیزی؟
ـ زمینهای شمالی.
جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، نگاهش را به لورنزو دوخت.
ـ موضوع جالبی برای صحبت در یک صبح معمولی نیست.
لورنزو به سمت او برگشت.
ـ برای بعضی خانوادهها، زمین فقط زمین نیست.
سرین گفت:
ـ شما دربارهی املاک ما اطلاعات زیادی دارید.
ـ در این شهر همه همدیگر را میشناسند، دوشیزه روسّی.
ـ همه دربارهی اسناد سه سال قبل هم میدانند؟
لبخند لورنزو برای لحظهای محو شد.
همان یک لحظه کافی بود.
جونگکوک متوجه شد.
لورنزو دوباره لبخند زد.
ـ نمیدانم دربارهی چه اسنادی صحبت میکنید.
سرین جواب داد:
ـ من هم هنوز مطمئن نیستم.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
لورنزو عصایش را کنار صندلی گذاشت و نشست.
ـ پدرتان همیشه مرد محتاطی بوده. حیف است که بعضی اطرافیانش اینقدر کنجکاوند.
سرین فهمید منظورش کیست.
ـ اگر دربارهی فرمانده جئون حرف میزنید، ایشان فقط وظیفهشان را انجام میدهند.
ـ امیدوارم همینطور باشد.
جونگکوک گفت:
ـ و امیدوارم شما هم دلیل خوبی برای دخالت در پروندههای مالی خانوادهی روسّی داشته باشید.
لورنزو نگاهش کرد.
ـ من هیچ دخالتی ندارم.
ـ پس از کجا دربارهی زمینهای شمالی خبر دارید؟
این بار لورنزو جوابی نداشت.
چند ثانیه بعد از جا بلند شد.
ـ فکر میکنم بهتر است این گفتوگو را ادامه ندهیم.
سرین گفت:
ـ موافقم.
لورنزو به سمت در رفت، اما قبل از خروج ایستاد.
ـ یک نصیحت، دوشیزه روسّی.
سرین نگاهش کرد.
ـ همیشه دنبال چیزی نگردید که شاید پیدا کردنش به نفع شما نباشد.
ـ ممنون، ولی من معمولاً خودم تصمیم میگیرم چه چیزی به نفعمه.
لورنزو لبخند زد.
ـ همین سرسختی پدرتان را یادم میاندازد.
بعد از عمارت خارج شد.
سرین چند لحظه به در بسته نگاه کرد.
جونگکوک گفت:
ـ نباید میفهمید ما دنبال سند هستیم.
سرین برگشت.
ـ خودش میدونست.
ـ از کجا؟
ـ وقتی گفتم اسناد سه سال قبل، رنگش عوض شد.
جونگکوک کمی فکر کرد.
ـ درست میگید.
سرین با تعجب نگاهش کرد.
ـ دوباره ازم تعریف کردید؟
ـ نه.
ـ حیف شد.
جونگکوک کاغذی از جیبش بیرون آورد.
ـ امروز صبح از ادارهی ثبت گرفتم.
سرین کاغذ را گرفت.
ـ چی نوشته؟
ـ سند زمینهای شمالی سه سال قبل ثبت شده، اما کسی که آن را تحویل داده، نامش در پرونده نیست.
سرین اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی سند ثبت شده، اما مشخصات آورنده حذف شده.
سرین به کاغذ خیره شد.
ـ چه کسی میتونه همچین کاری کنه؟
ـ کسی که به ادارهی ثبت دسترسی داشته باشه.
سرین آهسته گفت:
ـ پس ممکنه آدمهای بیشتری درگیر باشن.
جونگکوک سر تکان داد.
ـ احتمالاً.
سرین کاغذ را پایین آورد.
ـ باید اصل پرونده رو پیدا کنیم.
ـ امشب.
ـ امشب؟
ـ بله. چون اگر لورنزو فهمیده ما دنبال سندیم، احتمالاً تا فردا چیزی برای پیدا کردن باقی نمیمونه.
سرین به سمت پلهها رفت.
ـ پس بهتره امشب قبل از اونها پیداش کنیم.
جونگکوک گفت:
ـ یک لحظه.
سرین برگشت.
ـ چی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ اگر چیزی پیدا کردید، بدون من سراغش نرید.
سرین ابرو بالا انداخت.
ـ چرا؟
ـ چون از این لحظه، مطمئن نیستیم چه کسی طرف ماست.
سرین چند ثانیه به او نگاه کرد.
ـ حتی داخل این خونه؟
جونگکوک آرام جواب داد:
ـ مخصوصاً داخل این خونه.
سرین چیزی نگفت.
اما وقتی از پلهها بالا میرفت، برای اولین بار به آدمهایی که سالها در این عمارت میشناخت، با شک نگاه کرد.
شاید دشمن خیلی نزدیکتر از چیزی بود که فکر میکردند.
پارت هشتم | مهمان ناخوانده
لورنزو بدون عجله وارد سالن شد.
دو خدمتکار پشت سرش در را بستند و او کلاهش را به یکی از آنها داد.
سرین روبهرویش ایستاده بود.
ـ پدرم اینجا نیست.
ـ میدانم.
ـ پس برای چه آمدید؟
لورنزو لبخند آرامی زد.
ـ برای صحبت با شما.
سرین کمی مکث کرد.
ـ دربارهی چه چیزی؟
ـ زمینهای شمالی.
جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، نگاهش را به لورنزو دوخت.
ـ موضوع جالبی برای صحبت در یک صبح معمولی نیست.
لورنزو به سمت او برگشت.
ـ برای بعضی خانوادهها، زمین فقط زمین نیست.
سرین گفت:
ـ شما دربارهی املاک ما اطلاعات زیادی دارید.
ـ در این شهر همه همدیگر را میشناسند، دوشیزه روسّی.
ـ همه دربارهی اسناد سه سال قبل هم میدانند؟
لبخند لورنزو برای لحظهای محو شد.
همان یک لحظه کافی بود.
جونگکوک متوجه شد.
لورنزو دوباره لبخند زد.
ـ نمیدانم دربارهی چه اسنادی صحبت میکنید.
سرین جواب داد:
ـ من هم هنوز مطمئن نیستم.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
لورنزو عصایش را کنار صندلی گذاشت و نشست.
ـ پدرتان همیشه مرد محتاطی بوده. حیف است که بعضی اطرافیانش اینقدر کنجکاوند.
سرین فهمید منظورش کیست.
ـ اگر دربارهی فرمانده جئون حرف میزنید، ایشان فقط وظیفهشان را انجام میدهند.
ـ امیدوارم همینطور باشد.
جونگکوک گفت:
ـ و امیدوارم شما هم دلیل خوبی برای دخالت در پروندههای مالی خانوادهی روسّی داشته باشید.
لورنزو نگاهش کرد.
ـ من هیچ دخالتی ندارم.
ـ پس از کجا دربارهی زمینهای شمالی خبر دارید؟
این بار لورنزو جوابی نداشت.
چند ثانیه بعد از جا بلند شد.
ـ فکر میکنم بهتر است این گفتوگو را ادامه ندهیم.
سرین گفت:
ـ موافقم.
لورنزو به سمت در رفت، اما قبل از خروج ایستاد.
ـ یک نصیحت، دوشیزه روسّی.
سرین نگاهش کرد.
ـ همیشه دنبال چیزی نگردید که شاید پیدا کردنش به نفع شما نباشد.
ـ ممنون، ولی من معمولاً خودم تصمیم میگیرم چه چیزی به نفعمه.
لورنزو لبخند زد.
ـ همین سرسختی پدرتان را یادم میاندازد.
بعد از عمارت خارج شد.
سرین چند لحظه به در بسته نگاه کرد.
جونگکوک گفت:
ـ نباید میفهمید ما دنبال سند هستیم.
سرین برگشت.
ـ خودش میدونست.
ـ از کجا؟
ـ وقتی گفتم اسناد سه سال قبل، رنگش عوض شد.
جونگکوک کمی فکر کرد.
ـ درست میگید.
سرین با تعجب نگاهش کرد.
ـ دوباره ازم تعریف کردید؟
ـ نه.
ـ حیف شد.
جونگکوک کاغذی از جیبش بیرون آورد.
ـ امروز صبح از ادارهی ثبت گرفتم.
سرین کاغذ را گرفت.
ـ چی نوشته؟
ـ سند زمینهای شمالی سه سال قبل ثبت شده، اما کسی که آن را تحویل داده، نامش در پرونده نیست.
سرین اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی سند ثبت شده، اما مشخصات آورنده حذف شده.
سرین به کاغذ خیره شد.
ـ چه کسی میتونه همچین کاری کنه؟
ـ کسی که به ادارهی ثبت دسترسی داشته باشه.
سرین آهسته گفت:
ـ پس ممکنه آدمهای بیشتری درگیر باشن.
جونگکوک سر تکان داد.
ـ احتمالاً.
سرین کاغذ را پایین آورد.
ـ باید اصل پرونده رو پیدا کنیم.
ـ امشب.
ـ امشب؟
ـ بله. چون اگر لورنزو فهمیده ما دنبال سندیم، احتمالاً تا فردا چیزی برای پیدا کردن باقی نمیمونه.
سرین به سمت پلهها رفت.
ـ پس بهتره امشب قبل از اونها پیداش کنیم.
جونگکوک گفت:
ـ یک لحظه.
سرین برگشت.
ـ چی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ اگر چیزی پیدا کردید، بدون من سراغش نرید.
سرین ابرو بالا انداخت.
ـ چرا؟
ـ چون از این لحظه، مطمئن نیستیم چه کسی طرف ماست.
سرین چند ثانیه به او نگاه کرد.
ـ حتی داخل این خونه؟
جونگکوک آرام جواب داد:
ـ مخصوصاً داخل این خونه.
سرین چیزی نگفت.
اما وقتی از پلهها بالا میرفت، برای اولین بار به آدمهایی که سالها در این عمارت میشناخت، با شک نگاه کرد.
شاید دشمن خیلی نزدیکتر از چیزی بود که فکر میکردند.
- ۵۰۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط