{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt¹

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt¹
داخل حیاط ویلای جی هوپ جمع شده بودیم..صدای خنده و حرف زدن همه‌ی حیاط را پر کرده بود.
بازوشو گرفته بودم..به محض اینکه وارد شدیم ، صداشون اومد:"به به! مرغای عشق اومدن!" لبخند مصنوعی روی لب هردومون نشست..دستشو ول کردم و به سمت دوستامون رفتم...این مهمونی میتونست یذره حال و احوالمو عوض کنه!
حداقل میتونم وضعیت زندگیمو تا چند ساعت فراموش کنم!
گرم و صمیمی به همه ی دوستامون و اعضا سلام کردم و احوالپرسی کردم..لحظه ای بهش نگاه کردم.
مثل همیشه ساکت گوشه ایستاده بود و نگاهم میکرد..دستاشو داخل جیباش فرو برده بود..با همه دست و داد و احوال پرسی کردیم
میخواستیم سر یه میز بشینیم..صندلی رو برام کشید با چشماش بهم اشاره کرد که اینجا بشینم..بی تفاوت بهش از کنارش رد شدم..میتونستم حس کنم چشماش گرد شده..رفتم کنار یانگ وو نشستم..اون یکی از بادیگارد های اعضا بود که خیلی باهاش صمیمی بودن ولی خب جین ، خیلی علاقه ی خاصی بهش نداشت!
لبخند گرمی زدم :"چطوری یانگ وو شی؟"
لبخند زد و دستای ظریفمو گرفت و روی انگشتامو بوسید:"با دیدن شما خوب شدم بانو کیم!" موهامو داد پشت گوشم...
نگاهشو رو خودم حس میکردم..خنده ی ارومی کردم:"لطف داری"
احساس میکردم کل مدت فقط چشمش روی منه نه هیچ چیز دیگه..میتونستم حس کنم چقدر جا خورده ولی..چه اهمیتی داره؟! مگه احساست من برای اون مهمه که احساسات اون برای من مهم باشه؟؟نه!
چون هیچ احساسی در کار نیست...ازدواج ما بدون ذره ای احساس بوده...وقتی کنارش میشینم یا وقتی نگاهش میکنم این موضوع یادم میاد..بیخیال!
دلم نمیخواد حال خوبمو خراب کنم..پس اهمیتی ندادم و مشغول گپ زدن و خندیدن با اعضا و بقیه شدم..
مدت ها گذشت...ساعت ها گذشت و جین خیلی دور تر از من نشسته بود..همونطور که داشتم میخندیدم به حرفای یانگ وو میخندیدم و ***ش***ر***ا***ب***م**و*** میخوردم نگاهم افتاد بهش..برعکس همیشه بود!
یونگی که کنارم نشسته بود اروم خم شد و گفت:"دعواتون شده؟"
لبخند زدم:"نه بابا معلومه که نه..چطور؟"
شونه ای بالا انداخت..به جین نگاه کردم..به جای اینکه شوخی کنه و همرو بخندونه ، ساکت یه گوشه نشسته بود..نه حرف میزد و نه کاری میکرد..حتی لبخند هم نمیزد!
نمیدونم چرا ولی فقط زل زده بودم بهش انگار نمیتونستم چشم بردارم ازش..اونم سرشو بالا اورد و نگاهم کرد..نگاهامون قفل شد.
سرمو انداختم پایین و دیگه نگاهش نکردم ولی انگار اون فقط داشت منو نگاه میکرد..چند دقیقه بعد بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و سمت میز رفت و سوییچشو برداشت:"بیرون منتظرم"
همسر تهیونگ با تعجب پرسید:" به این زودی میخواید برید؟؟"
لبخند کمرنگی زد:"یکم سرم درد میکنه"
بدون اینکه نگاهم کنه رفت..رفتاراش برام عجیب بود..در بسته شد و سکوت عجیبی وجودم رو گرفت..برای اولین بار از وقتی ازدواج کرده بودیم ، دلم میخواست دنبالش برم..چند دقیقه بعد گفتم که:"ببخشید من..الان بر میگردم میخوام یه هوایی بخورم"
از اونجا خارج شدم..
ادامه دارد...
چطوره؟ دوستش داشتید؟
درسته حمایت هاتون کم شده ولی من مهربونم گذاشتم🤧💔👩‍🦯
دیدگاه ها (۱۴)

کپشن مهمممممم

چندپارتی: وقتی باهاش قهر بودی و...pt²چشمامو باز کردم...سرمو ...

سرنوشت تعیین شده

رمان مثلث عشقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط