{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt²

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt²
رفتم بیرون از حیاط..روی کاپوت ماشین نشسته بود و به خیابون نگاه میکرد..
صدای قدم هامو شنید ولی سرشو بر نگردوند..به سمتش رفتم:"چیزی شده؟"
چند ثانیه جوابمو نداد..سرشو انداخت پایین و با صدای گرفته و اروم لب زد:"نه"
با تردید گفتم:"ولی..چرا ناراحتی؟"
خندید ولی خندش خیلی شباهتی به خنده نداشت..سرشو بالا اورد و با نیشخند گفت:"مگه برات مهمه؟"
یه احساس عجیبی پیدا کردم..نگاهش خسته بود..خیلی خسته!
انگار حرفی نداشتم که بزنم..چند ثانیه بعد گفت:"میدونی..احساس میکنم کلا وجود نداشتم.."
نفسم تو سینم حبس شد..با لبای لرزون گفتم:"م..من.."
برای اولین بار پرید وسط حرفم:"مهم نیست..."
ادامه داد:"اشکالی نداره..خب به هر حال تو این ازدواج نمیخواستی.."
ادامه داد:"گاهی رفتارت جوریه انگار من..انگار تحمل دیدنمو نداری.."
اروم گفتم نمیخواستم همچین فکری کنی!"
از کاپوت ماشین اومد..به سمتم اروم قدم برداشت..اومد نزدیکم جوری که فاصله ی زیادی بینمون نبود..آروم گفت:"لمست کرد.."
_"چی؟"
اروم و با تردید به سمت جلوی موهام اورد و اروم تو دستش گرفت و نوازش کرد:"اون..لمست کرد.."
آب دهنشو قورت داد:"اون به موهات دست زد.."
دستشو از موهام به سمت دستم برد..اروم انگشتامو گرفت:"اون دستتو لمس کرد.."
نمیدونستم چی بگم:"اون فقط میخواست ، احترام بزاره..از منم خیلی بزرگتره.."
بلافاصله بعد گفت:"چرا کنارش نشستی؟"
انگار نمیدونست چی داره میگه..
_"جین..نمیفهمم داری چی میگی!"
پوزخند صدا داری زد:"بیخیال..بیا بریم تو بقیه منتظرن"
از کنارم رد شد و داشت میرفت..بی اختیار صداش زدم:"جین؟؟"
ایستاد و سرشو برگردوند:"بله؟"
سرمو انداختم پایین..اروم و با تردید لب زدم:"ببخشید.."
لبخند غمگینی زد:"نیازی به عذر خواهی نیست.."
و رفت داخل..منم همراهمش رفتم..رفت نشست سر جای قبلیش منم کنارش نشستم..همین که نشستم جی هوپ با صدای بلند گفت:"اوووووو پس آشتی کردین!"
جین وقتی دید کنارش نشستم تو چشمام نگاه کرد..بی اختیار لبخند محوی زدم..ولی اون سرشو برگردوند و دیگه نگاهم نکرد
جین با لحن جدی گفت:"ما قهر نبودیم!"
همه خندیدن..از خجالت آب شدم.
حدود یه ربع یا نیم ساعت گذشت..هوا سرد شده بود و باد می‌وزید.. لرزی به تنم افتاد که از چشم جین دور نموند..دستمو گرفت..سرشو برگردوند و به دستم نگاه کرد:"یخ زده دستت.."
بعد نگاهم کرد:"سردته؟"
لحظه ای فقط بهش خیره شدم...انگار نمیتونستم دست از نگاه کردن بهش بردارم..اروم گفتم:"یکم"
کتش رو در اورد و رو شونه هام انداخت..احساس کردم رنگم سرخ شده
_"ممنونم..لازم نبود"
چیزی نگفت فقط سر تکون داد..پرسیدم:"پس خودت چی؟"
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:"سردم نیست"
ادامه ندادم..تو کل مهمونی باهام حرف نمیزد..انگار ازم ناراحت بود ولی چرا انقدر اینکه من بهش اهمیت ندادم براش مهم بود؟!
ادامه دارد...
نپرسید چرا ساعت دوازده و نیم شب فیک گذاشتم خودمم والا نمیدونم👩‍🦯
دیدگاه ها (۹۰)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part76صبح با صدای بابا بیدار شدمداشت با تلفن ...

پارت سه وارد کلاس که شدم اولین چیزی که چشم بهش خورد جیمین بو...

چند پارتی (درخواستی)

ادامه پارت 187نگاش کردم. جدي قاشق رو اورد جلوي دهنم نخوردم و...

چه رفته بودم مثل همیشه تو حیاطمون دیدم یه مرده داره وروور نگ...

life like hellp:11با تاکسی خودمو به اونجا رسوندم.ساختمون قدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط