خاطرات یک زن متاهل

خاطرات یک زن متاهل


"موقعیت سخت برای یکی از همسران"


میگوید؛ من وهمسرم با هم بگومگو کردیم؛ از دست شوهرم ناراحت شدم و با سرعت ازاتاق خارج شدم.لباسم را از پشت گرفت و مانع خروجم شد
در
حالیکه من اندوهگین وناراحت بودم ودر حالیکه غرولندکنان میگفتم؛ از من دور شو؛ بخدا نمیخام حرفاتو گوش بدم؛ ولم کن بخدا نمی نشینم؛ ازمن دورشو؛ قصدنکن منوراضی کنی؛ من ناراحتم..
مایل
نیستم صداتو بشنوم..حتی یک کلمه..خواهش میکنم..
و
هنگامیکه سرم را به عقب برگرداندم..دیدم پیراهنم به درب(دستگیره ) گیر کرده و شوهرم در مکان خود نشسته..و از خنده روده بر شده..!
دیدگاه ها (۳)

خانومی تعریف میکرد :من و همسرم با هم بگو مگو کردیم؛ از دست ش...

یه خانمی میگفت :من و همسرم با هم بگو مگو کردیم؛از دست شوهرم ...

.خانومی تعریف میکرد:من و همسرم با هم بگو مگو کردیم؛از دست شو...

#💎 خانومی تعریف میکرد:من و همسرم با هم بگو مگو کردیم؛از دست ...

✅ دعوا هم که می کنید خنده دار باشه❗

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط